تبليغاتX
نسیم حیات - خداحافظی که نه، یک سلام دوباره f






















 

بعضی چیزها هست که آدم بهش وابسته میشه. دل کندن ازش سخت میشه و موقعی که به کار آدم نیاد، به‌خاطر اون علاقه و محبتی که بهش داره، نمیتونه بندازش دور و نگهش میداره.

مثلا وقتی یه لباس داشته باشی که خیلی دوسش داری و برات عزیز باشه، اون لباسه کوچیک هم بشه برات، کهنه بشه و دیگه نتونی بپوشیش و به کارت نیاد، چون دوسش داری و کلی باهاش خاطره داری، دلت نمی‌یاد بندازیش دور، یه جائی توی کمد لباس‌هات، حتی شده اون ته‌مه‌هاش، نگهش میداری؛ هرچند وقت یه بار که کمدت را تمییز میکنی می‌بینیش که ته کمدت، زیر همه لباسات جا گرفته، برمیداریش، بازش میکنی، نگاش میکنی، بعد توی یک ثانیه، همه خاطراتی که باهاش داشتی توی ذهنت مرور میشه. مثل خلاصه یک فیلم‌سینمایی ... بوش میکنی و سعی میکنی سلول سلول بدن‌ت را پر کنی از بوش، توی بغلت فشارش میدی، میذاری روی پات و دستت را میکشی روش و سعی میکنی تار تار و پود پودش را لمس کنی و هم زمان نفس عمیق میکشی و بازدمی که پره از خاطره ... ولی مجبوری! دوباره تاش کنی و بذاری سرجاش، همون ته ته کمد و زیر لباسای دیگه.

دور نمی‌ندازیش ولی استفاده هم نمی‌تونی بکنی ازش؛ میزان استفاده‌اش تموم شده، وقت‌ش سر آمده ...

از شهریور هشتاد و چهار توی این وبلاگ نوشتم، خونه مجازی خوبی بود برام و الان وقتی میگم "نسیم حیات" کلی خاطره خوب و بد جلوی چشمام از این شش سال میاد و میره.

مدتی‌ه از نسیم حیات کوچ کردم به خانه دیگری به اسم "وادی" یعنی در واقع از آبان پارسال و روز میلاد امام رضا علیه السلام بود که وادی‌نوشت شدم و آنجا ادامه دادم، ولی هیچ‌وقت دلم نیامد از نسیم حیات خدافظی کنم. حتی یک پست بزنم و بنویسم که اسباب‌کشی کردم؛ همش به دلم بود که گاهی اوقات برگردم و اینجا هم گاه و بی‌گاه بنویسم ولی نشد، نشد که بنویسم.

هنوز هم تصمیم بر بستن دربِ نسیم حیات را ندارم و نمی‌تونم این پست را به عنوان پست خداحافظی همیشگی از نسیم حیات بنویسم. هنوز هم گاهی میام اینجا و نفس میکشم و پست‌هامو میخونم؛ ولی دیگه اینجا نمی‌نویسم و اسباب اثاثیه را جمع کردم و رفتم.

این پست را هم نوشتم شاید برای اینکه خیال خودم را از همه تعلقات این وبلاگ راحت کنم و بذارمش همون ته کمد بمونه جزو خاطرات. 

آب بریزید پشت سرم ...

+ نوشته شده در پنجم خرداد 1390ساعت 0:32 توسط راحیل |