تبليغاتX
نسیم حیات





















نسیم حیات

گاه و بی گاه نوشت های چند من

چند وقتی میشه دلم بدجور برای حرم ارباب دلتنگی میکنه و پاهام برای دوباره راه رفتن توی بین الحرمین بی تابی.
انقدر که تو این فکرم تا اگه دعوتمون کنند تو نیمه دوم سال، کاروانی از دوستان دبیرستان و دانشگاه تشکیل بدیم و ...

دو سفر قبلی که قسمت شد و رفتم به این نتیجه رسیدم که کاروان و اعضاش خیلی توی سفر و حال و احوال آدم تاثیر دارند.

سفر اولم با بچه های شورای بسیج دانشگاه بود، همه اعضای کاروان را خودمون وهمراهانمون تشکیل داده بودند و البته مدیر – حاج آقا جانمحمدی- و مداح –علیرضا کبیری- را هم خودمون هماهنگ کردیم و به خاطر  اینکه همه جوون بودیم و حال و هوا مشابهی داشتیم سفرمون واقعا یک سفر زیارتی بود.
از هماهنگی همه بچه ها برای زمان هایی که مشخص میشد – منظور قرار هایی است که اصولا در سفرهای دسته جمعی بین همسفری ها برای رفت و برگشت تنظیم میشه - و دیر نکردن هیچ کس تا برنامه های مداحی و زیارتی که همشون بدون هیچ نقصی انجام میشد، همه باعث شد سفر برای هممون یک سفر به یادماندنی بمونه تا جائیکه مدیر کاروانمون که سابقه سفر های زیادی به عراق و عربستان داشت آخر سفر میگفت: " من تا حالا کاروانی انقدر هماهنگ و منظم نداشتم و این سفر بهترین سفر زیارتی من تا الان بوده"

ولی سفر دوم که خودم هم نفهمیدم چه جوری در عرض کمتر از یکماه جور شد، مثل سفر اول برام خاطره آمیز نبود.

البته اشتباه نشه ... سفر کربلا اگه در بدترین شرایط هم باشه خاطره آمیز و سراسر معنویت است . تعریف من مقایسه ای بود که با سفر اولم کردم.
مدیر کاروان که واقعا نمیدونم سفر چندمش بود کاروان می آورد، که اطلاعات مذهبی اش گاهی از حد بچه های راهنمایی و دبیرستان بیشتر نبود و از آن بدتر مداح محترم بود که با اینکه کاروان از شهر تهران اعزام میشد ولی ایشان ترک زبان بودند و غیر از شعرهای ترکی هیچ شعر و مرثیه و مدیحه ای یاد نداشتند !!!

اعضای کاروان هم که از هر قشر و سن و سالی بودند، متاسفانه زیاد با هم هماهنگ نبودند و دیر کردن ها و تفاوت سلایق گاهی اوقات مشکل ساز میشد – در خاطرات کربلام تعریف کردم دیر کردن پیرزنی از کاروان را و دیر رسیدن به شب جمعه کربلا-

وقتی این دو سفرم را با هم مقایسه میکنم، میبینم وقتی کاروانیان – حداقل نصف بعلاوه یکشان – با هم هماهنگی داشته باشن، در سن و سال بگیرید تا علقه های مذهبی، خیلی سفر میتونه پر برکت تر باشه تا خلاف این .

وقتی سفر عمره دانشجوییم به مکه را با سفری که با کاروان های حج و زیارت به مکه رفتم را هم با هم مقایسه میکنم، این نظریه ام تقویت میشه.

و البته نقش مدیر کاروان و قدرت مدیریتش هم نباید فراموش بشه.

برای همین این روزها که دلم برای کربلا ...... که نه، برای زیارت پدر علیه السلام دلتنگی میکند، خیلی دوست دارم بتونم یک سفر مثل سفر اولم قسمت بشه.

وقتی به این خواسته ام فکر میکنم، خودم به آرزوم و پررویی ام میخندم.
کربلا رفتن انقدر لیاقت میخواد که اگه بهم بگن بیا با پای پیاده و تنهای تنها با یک گروه ناشناس برو، با سر دعوت را اجابت میکنم، حالا نشستم و ارزو میکنم دوباره شرایط سفر اول برام تکرار بشه

آرزو بود آقا ...... گفته اند بر جوانان عیب نیست

دلم تنگ است برای کربلایت

+نوشته شده در یازدهم شهریور 1388ساعت8:57توسط نسيم حيات |

آبان ماه پارسال بود که برای بار دوم زیارت عتبات عالیات قسمتم شد.
بعد از سفر خاطرات سه روز اول را نوشتم + + + ولی دیگه نتونستم بنویسم تا امروز
سفرنامه بهشت

پنج شنبه  16 آبان هفتم ذیقعده

قرار بر این شده بود که همه نماز را در هتل بخوانیم و بعد نماز صبح سریع حرکت کنیم سمت کاظمین تا به گیر و بندهای نیروهای امریکایی در بغداد برنخوریم.
برای آخرین زیارت رفتم حرم و با مولا خداحافظی کردم و برای نماز برگشتم هتل که حق الناسی بر گردنم نماند.

" تو گوئی پاهایمان قصد رفتن ندارند
 دل داده ایم ، دلداده ایم"

به خاطر علاقه زیاد یکی از همسفران به بر دوش گرفتن حق الناس حدود چهل نفر بر گردن، حرکتمون حدود یک ساعتی تاخیر پیدا کرد و همان شد که راننده از صبح هشدار میداد؛ نگه داشتن های فاصله به فاصله ماشین، سوار شدن ماموران امریکایی به داخل اتوبوس با انواع وسایل عجیب و غریب (خدا نکنه یکی مثل من در این مواقع خنده اش بگیره)، چک کردن چندین باره پاسپورت و کارت زائرین و... همان شد که حدود ساعت دوازده و نیم به کاظمین رسیدیم .

بغداد که فاصله اش با کاظمین حدود ده دقیقه است پر بود از نیروهای آمریکایی . معنی واقعی اشغال را میشد به راحتی در بغداد مشاهده کرد.
ماشین های جنگی امریکایی که رد میشدند هیچ ماشینی حق حرکت نداشت، چه ماشین هایی که در جهت انها بودند و چه ماشین های خلاف جهتشان، زمانی هم که از کنار اتوبوس ها میگذشتند تمام موبایل ها و حتی بلندگو مداح از کار میافتاد!!!

" چه فرح زاست آن نسیم که از جانب کاظمین بر ما می گذرد.
لذت حضور در صحن دیگری از آسمان بهشت
در سایه سار دو گنبد زرین همجوار
جلوه جانانه دیگری است از هزار جلوه عشق در سرزمین آفتاب
السلام علیکما یا حجتی الله فی ارضه و سمائه
عبدکما و ولیکما زائر کما"

متاسفانه فرصت زیارت فقط یک ساعت تعیین شد، زیارت دو امام برای اولین بار .
یادم می آمد در کودکی چندبار خواب حرم کاظمین را دیده بودم و حال حضور در این حرم برایم لذت دیگری داشت ولی افسوس فرصت کوتاه بود و ...

شب جمعه بود و زیارت آقا حسین علیه السلام
راننده می گفت دو مسیر برای رفتن به کربلا داریم، یکی مستقیم به کربلا میرود و کوتاه تر است و دیگری از مقام حضرت قاسم و طفلان مسلم میگذرد و کمی طولانی تر است، به اتفاق همه همسفران مسیر اول را انتخاب کردیم تا حداقل زودتر به کربلا برسیم ولی نفهمیدیم چه شد که راننده با جناب مدیر کاروان تصور کردند همه در انتخابشان اشتباه کرده اند و مسیر دوم بهتر است ...
نماز مغرب را در حرم دو طفلان مسلم خواندیم .
فقط کاروان ما در حرم حضور داشت و شاید این خلوتی کمی در فروکش کردن عصبانیتمان برای نرسیدن به کربلا و خودرایی مدیر، تاثیر داشت.

تقریبا همه کاروان در خواب بودند که به شهر ک ر ب ل ا رسیدیم و ...

" تو گوئی دیگر گوش سرم را بسته اند
اما در عوض، گوش دلم می شنود و چه خوب می شنود :
   صدای شیهه اسب های نا آرام
   صدای کودکی گریان
   نوای مادری محزون
   آوای مولایی غریب ... "

تصور اینکه هتلمان بر عکس سفر گذشته فاصله زیادی تا حرم داشت، برام سخت بود و سخت تر از آن تحمل اماده شدن همه کاروانیان برای رفتن به حرم بود( چون ساعت یازده رسیدیم هتل و به هیچ وجه به تنهایی نمیتوانستم به حرم بروم)
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام
دستانم دیگر یارای نوشتن ندارند ...

+نوشته شده در دهم فروردین 1388ساعت1:21توسط نسيم حيات |

چهارشنبه ۱۵ آبان

بعد از نماز صبح در حرم مولا سریع به هتل بازگشتیم و سوار اتوبوس ها به سمت شهر کوفه حرکت کردیم.(صبحانه هم در باس های تمیز عراق نوش جان کردیم)
از کنار قبرستان وادی السلام رد شدیم و دوباره حسرت ورود به این قبرستان را خوردم.
از نجف تا کوفه حدود یک ربع الی بیست دقیقه فاصله بود. کوفه شهری که اکنون به  ده هم شباهتی ندارد.

اینجا کوفه است... شهر نان و خرما و یتیمان. شهر نابینای خرابه نشین و همدم شب هایش.
اینجا کوفه است... شهر اسیری اهل بیت پیامبر. شهر نان و خرمای صدقه به فرزندان رسول خدا .
اینجا کوفه است... شهر دارالاماره و مجلس بزم ابن زیاد و غل و زنجیر بر دست و پای امام علیه السلام
اینجا کوفه است... صوت قران از سر بریده ای بر بالای نی به گوش میرسد...

خانه مولا علیه السلام و بارگاه میثم تمار نزدیک مسجد است. اول به زیارت آنها میرویم و سپس وارد مسجد میشویم. مسجدی که امام شهیدش در فضیلتش فرمود: "اگر مردم فضیلت آنرا می دانستند همانا به سوی آن می امدند ولو بر روی زانوان خود" (کافی. جلد۳. ص۴۹۲)

باب ثعبانی نشانمان ندادند تا از آن وارد شویم!!!
به معمول کاروانهایی که روحانی همراه ندارند مدیر. یکی از مردان عراقی که مثلا همه مقامات مسجد را بلد است و دعاهایش را از حفظ است اجاره میکند برای همراهی یک ساعته اش با کاروان ( اگر پسر بودم !!! هیچ وقت نمیذاشتم این عرب که فقط خدا میداند چقدر دعاهای بعد از نماز مقامات را برای خلق الناس اشتباه خواند. معلم و راهنمای ما شود)
نمیدونم چرا وقتی همه کاروان ها تا اذان ظهر در مسجد می مانند پس چرا انقدر اصرار دارند نمازها سریع خوانده شود؟ مامانم گفتند: "کاش از کاروان جدا شده بودیم و خودمان هر مقامی را میرفتیم."
دوباره شدم معینه کاروان!؟ خانم ها را جمع کردم و رفتیم داخل مسجد .
مثل دفعه قبل دلم نیامد برم جلوی محراب مسجد که الان مثل زیارتگاه درست کردنو ملت صف میکشن برای دست کشیدن و تبرک جستن(باز جای شکرش باقیه که منظم صف می بندند)
نماز جماعت ظهر و عصر در مسجد مولا . مشهد مولا . لعن الله من قتلک امیر المومنین علیه السلام

خداحافظ شهر مردم خرماپرست و علی فروش.
خداحافظ شهر تنهایی های حسن علیه السلام.
خداحافظ شهر دوازده هزار نامه برای حسین علیه السلام.
خداحافظ شهر خطبه های زینب سلام الله علیها.
خداحافظ شهر کاروان اسیران و باران سنگ از کوچه و بام...

باز هم حسرت دیگری بر دلم نشست. زیارت قبر کمیل بن زیاد نخعی . دقیق نمیدانم کجاست . ولی... دوستش دارم . نمیدانم چرا شهید آبشناسان مرا به یاد کمیل می اندازد؟

در راه بازگشت به نجف مدیر به صورت سورپرایز مانند خبر رفتن به کاظمین را بهمان داد. از همه کاروان هم امضا گرفت که یعنی مسئولیتتان در بغداد و کاظمین با خودتان است!؟ مردید که مردید. زنده هم موندید که موندید!!! قرار فردا صبح راس ساعت ۵ صبح

شب رفتیم حرم برای وداع. قربون کاروانمون برم که مداح ترک گذاشتند برای زائرین استان تهران. آن وسط ها فقط علی و فاطمه اش را می فهمم. بیشتر حال گیریه تا وداع این مداحی...

شب حمیده زنگ زد و بعد هم انسیه .نامرد ها قم بودند برای  کنگره ملا محسن فیض کاشانی !!!
گفتند امروز برنامه در تهران بوده فردا قم و پس فردا کاشان.( فکر کردید من نمیدونم. ۴ ماه خودم را کشتم تا بتونم مقالمو برسونم کنگره والبته مدرکم را هم بگیرم(همون یه تیر و دو نشون زدن) و حالا عدل زمان کنگره بخوره با سفر من(انگار آقای نقیبی ۴بار زمان کنگره را تغییر داد فقط برای همین))
بهشون گفتم : سلام منو به حضرت معصومه برسانید و من هم سلامتان را به پدر ایشان میرسانم .

غرق گریه خوابیدم (علتش وداع نبود... سرکشی بود و نفس)

+نوشته شده در سوم آذر 1387ساعت21:3توسط نسيم حيات |

سه شنبه ۱۴ آبان

نماز صبح در حرم مولا...
ایوان طلا ...  زیارت علما ... شیخ انصاری (عزیزم) علامه حلی محمد حسین غروی مقدس اردبیلی ابوالحسن اصفهانی ابوالقاسم خویی و آقا مصطفی خمینی

اذن دخول و پای راست و...
السلام علیک یا امیر المومنین علی ابن ابی طالب علیه السلام
السلام علیک یا زوج فاطمه الزهرا سلام الله علیها

باورم نمی شود ... من کجا و اینجا کجا ؟
ما للتراب و رب الارباب

شب چهارشنبه و مسجد سهله
منزل ادریس نبی و ابراهیم خلیل در گذشته .خضر نبی هم اکنون و منزل مولا پس از ظهور

السلام علیک یا بقیه الله
نماز مغرب و عشا را می خوانیم و به فرمان کاروان سریع به سمت اتوبوس ها میرویم نکند قدری بیشتر در این مسجد سکنی بگیریم. 
مولا کاش مثل آن زن دربند که با دعای امام صادق علیه السلام در این مسجد از زندان رها شد ماهم با دعای شما از زندانمان رها شویم.

من هم میگویم: لعن الله ظالمیک یافاطمه الزهرا

+نوشته شده در بیست و ششم آبان 1387ساعت21:56توسط نسيم حيات |

دوشنبه ۱۳آبان

ساعت ۴ صبح رسیدیم مرز مهران
ساعت ۱۲ ظهر شد و ما تازه مرز ایران را رد کرده بودیم. یعنی فقط پاسپورتهایمان توسط مامورین ایرانی مهر خورده بود و نقطه صفر مرزی بودیم.
ساعت ۴ بعد از ظهر از هفت خان مرز عراق رد شدیم و سوار اتوبوس های عراقی به سمت نجف حرکت کردیم.

گر در طلبت بر ما رنجی برسد شاید
چون عشق حرم باشد سهل است بیابانها


** ۵ نفر از پسرهای جوان کاروان را مامورین آمریکایی از کاروان جدا کردند برای انگشت نگاری و گرفتن اثر چشم ... سه ربع بعد به کاروان پیوستند ... مادر یکی شان گریه ای میکرد برای پسرش ...

ساعت ۶:۳۰ به کوت رسیدیم و عدس پلوهای خوشمزه اش را نوش جان کردیم.
ساعت ۲۳ ... السلام علیک یا اخا رسول الله  ...  حرم بسته بود و فقط از دور سلامی دادیم.


قرار شده من خاطرات سفر را بنویسم (البته به صورت مینی مالیستی) و حمیده هم خاطرات سختی هایی که برای ثبت نام کنکور ارشد من کشیده است را .( چه خیال خامی)

+نوشته شده در بیست و سوم آبان 1387ساعت21:40توسط نسيم حيات |