|
چند وقتی
میشه دلم بدجور برای حرم ارباب دلتنگی میکنه و پاهام برای دوباره راه رفتن توی بین
الحرمین بی تابی. دو سفر قبلی
که قسمت شد و رفتم به این نتیجه رسیدم که کاروان و اعضاش خیلی توی سفر و حال و
احوال آدم تاثیر دارند. سفر اولم با
بچه های شورای بسیج دانشگاه بود، همه اعضای کاروان را خودمون وهمراهانمون تشکیل
داده بودند و البته مدیر – حاج آقا جانمحمدی- و مداح –علیرضا کبیری- را هم خودمون
هماهنگ کردیم و به خاطر اینکه همه جوون
بودیم و حال و هوا مشابهی داشتیم سفرمون واقعا یک سفر زیارتی بود. ولی سفر دوم
که خودم هم نفهمیدم چه جوری در عرض کمتر از یکماه جور شد، مثل سفر اول برام خاطره
آمیز نبود. البته اشتباه
نشه ... سفر کربلا اگه در بدترین شرایط هم باشه خاطره آمیز و سراسر معنویت است .
تعریف من مقایسه ای بود که با سفر اولم کردم. اعضای کاروان
هم که از هر قشر و سن و سالی بودند، متاسفانه زیاد با هم هماهنگ نبودند و دیر کردن
ها و تفاوت سلایق گاهی اوقات مشکل ساز میشد – در خاطرات کربلام تعریف کردم دیر
کردن پیرزنی از کاروان را و دیر رسیدن به شب جمعه کربلا- وقتی این دو
سفرم را با هم مقایسه میکنم، میبینم وقتی کاروانیان – حداقل نصف بعلاوه یکشان – با
هم هماهنگی داشته باشن، در سن و سال بگیرید تا علقه های مذهبی، خیلی سفر میتونه پر
برکت تر باشه تا خلاف این . وقتی سفر عمره
دانشجوییم به مکه را با سفری که با کاروان های حج و زیارت به مکه رفتم را هم با هم
مقایسه میکنم، این نظریه ام تقویت میشه. و البته نقش
مدیر کاروان و قدرت مدیریتش هم نباید فراموش بشه. برای همین
این روزها که دلم برای کربلا ...... که نه، برای زیارت پدر علیه السلام دلتنگی
میکند، خیلی دوست دارم بتونم یک سفر مثل سفر اولم قسمت بشه. وقتی به این
خواسته ام فکر میکنم، خودم به آرزوم و پررویی ام میخندم. آرزو بود آقا
...... گفته اند بر جوانان عیب نیست دلم تنگ است
برای کربلایت
آبان ماه پارسال بود که برای بار دوم زیارت عتبات عالیات قسمتم شد. پنج شنبه 16 آبان هفتم ذیقعده قرار بر این شده بود که همه نماز را در هتل بخوانیم و بعد نماز صبح سریع حرکت کنیم سمت کاظمین تا به گیر و بندهای نیروهای امریکایی در بغداد برنخوریم. " تو گوئی پاهایمان قصد رفتن ندارند به خاطر علاقه زیاد یکی از همسفران به بر دوش گرفتن حق الناس حدود چهل نفر بر گردن، حرکتمون حدود یک ساعتی تاخیر پیدا کرد و همان شد که راننده از صبح هشدار میداد؛ نگه داشتن های فاصله به فاصله ماشین، سوار شدن ماموران امریکایی به داخل اتوبوس با انواع وسایل عجیب و غریب (خدا نکنه یکی مثل من در این مواقع خنده اش بگیره)، چک کردن چندین باره پاسپورت و کارت زائرین و... همان شد که حدود ساعت دوازده و نیم به کاظمین رسیدیم . بغداد که فاصله اش با کاظمین حدود ده دقیقه است پر بود از نیروهای آمریکایی . معنی واقعی اشغال را میشد به راحتی در بغداد مشاهده کرد. " چه فرح زاست آن نسیم که از جانب کاظمین بر ما می گذرد. متاسفانه فرصت زیارت فقط یک ساعت تعیین شد، زیارت دو امام برای اولین بار . شب جمعه بود و زیارت آقا حسین علیه السلام تقریبا همه کاروان در خواب بودند که به شهر ک ر ب ل ا رسیدیم و ... " تو گوئی دیگر گوش سرم را بسته اند تصور اینکه هتلمان بر عکس سفر گذشته فاصله زیادی تا حرم داشت، برام سخت بود و سخت تر از آن تحمل اماده شدن همه کاروانیان برای رفتن به حرم بود( چون ساعت یازده رسیدیم هتل و به هیچ وجه به تنهایی نمیتوانستم به حرم بروم)
چهارشنبه ۱۵ آبان
بعد از نماز صبح در حرم مولا سریع به هتل بازگشتیم و سوار اتوبوس ها به سمت شهر کوفه حرکت کردیم.(صبحانه هم در باس های تمیز عراق نوش جان کردیم) اینجا کوفه است... شهر نان و خرما و یتیمان. شهر نابینای خرابه نشین و همدم شب هایش. خانه مولا علیه السلام و بارگاه میثم تمار نزدیک مسجد است. اول به زیارت آنها میرویم و سپس وارد مسجد میشویم. مسجدی که امام شهیدش در فضیلتش فرمود: "اگر مردم فضیلت آنرا می دانستند همانا به سوی آن می امدند ولو بر روی زانوان خود" (کافی. جلد۳. ص۴۹۲) باب ثعبانی نشانمان ندادند تا از آن وارد شویم!!! خداحافظ شهر مردم خرماپرست و علی فروش. باز هم حسرت دیگری بر دلم نشست. زیارت قبر کمیل بن زیاد نخعی . دقیق نمیدانم کجاست . ولی... دوستش دارم . نمیدانم چرا شهید آبشناسان مرا به یاد کمیل می اندازد؟ در راه بازگشت به نجف مدیر به صورت سورپرایز مانند خبر رفتن به کاظمین را بهمان داد. از همه کاروان هم امضا گرفت که یعنی مسئولیتتان در بغداد و کاظمین با خودتان است!؟ مردید که مردید. زنده هم موندید که موندید!!! قرار فردا صبح راس ساعت ۵ صبح شب رفتیم حرم برای وداع. قربون کاروانمون برم که مداح ترک گذاشتند برای زائرین استان تهران. آن وسط ها فقط علی و فاطمه اش را می فهمم. بیشتر حال گیریه تا وداع این مداحی... شب حمیده زنگ زد و بعد هم انسیه .نامرد ها قم بودند برای کنگره ملا محسن فیض کاشانی !!! غرق گریه خوابیدم (علتش وداع نبود... سرکشی بود و نفس)
سه شنبه ۱۴ آبان
نماز صبح در حرم مولا... اذن دخول و پای راست و... باورم نمی شود ... من کجا و اینجا کجا ؟ شب چهارشنبه و مسجد سهله السلام علیک یا بقیه الله من هم میگویم: لعن الله ظالمیک یافاطمه الزهرا
دوشنبه ۱۳آبان
ساعت ۴ صبح رسیدیم مرز مهران گر در طلبت بر ما رنجی برسد شاید ساعت ۶:۳۰ به کوت رسیدیم و عدس پلوهای خوشمزه اش را نوش جان کردیم. قرار شده من خاطرات سفر را بنویسم (البته به صورت مینی مالیستی) و حمیده هم خاطرات سختی هایی که برای ثبت نام کنکور ارشد من کشیده است را .( چه خیال خامی)
|
|