|
چرخ دنیا همیشه به سمت جائی که تو میخوای و هدایتش میکنی، نمیچرخه.
یادت باشه راننده اصلی یکی دیگست. تو کمک راننده ای فقط
در چند هفته گذشته که نوشته های دوستان درباره هم جواری با حضرت رضا علیه السلام در سالروز میلادشان را می شنیدم و خبرها از رفتن به مشهد، اصلا فکرش را هم نمیکردم که من هم دعوت بشم. سه شنبه از سفر برگشته بودم و هنوز وسایلم را جمع و جور نکرده بودم که یکی از دوستان، ساعت دوازده ظهر چهارشنبه زنگ زد و گفت میای مشهد؟ حرکتمون ساعت چهار و نیمه و ... اینکه هشت هشت هشتاد و هشت مشهد باشم و مهمان امام رئوف، برام غیرمنتظره بود؛ کوتاهی زمان سفر و آخر هفته بودنش گزینه های خوبی بود تا خانواده رضایت به رفتن بدهند :) و روز میلاد را از نزدیک تبریک بگوییم.
ساعت هفت و ربع و این جمعیت منتظر !!! اکثر خانم ها جوون بودند، خانم پشت سریم که با دختر پنج ساله اش اومده بود (عصر تو خبرگزاری ها عکسشو با دخترش دیدم) و با هر جیغ و صدایی که از مدرسه می اومد، دختر کوچولو سرشو میبرد تو حیاط تا برای سالهای بعدیش تجربه کسب کنه :) بلاخره هشت و ربع بود که صف حرکت کرد به جلو و رفتیم برای سه خان گشتو بازرسی قبل از گذشتن از خان سوم با شیرکاکائو و شیرینی پذیرایی شدیم ( شیرکاکائو داغ برای سینه سرماخورده من عالی بود فقط حیف که زبانم را سوزوند ) جمعیت هنوز زیاد نبود .رفتم کنار ستون و به میله های سفید تکیه دادم... توی ذهن خودم برنامه ریزی کردم که اگه آقا ساعت نه و نیم بیان و حدااقل پنج نفر از خانم ها صحبت کنند و هرکدام ده دقیقه وقت داشته باشن میکشه تا ده و نیم، حرف های خود آقا هم سه ربع، پس برنامه باید حدود یازده و نیم تموم بشه، ولی وقتی ساعت ده شد و آقا هنوز وارد حسینیه نشده بودند بیخیال برنامه ریزی ذهنیم شدم. حدود هفت تائی دوربین اطراف حسینیه بود که پنج تایش را دادند دست دخترکان فیلمبردار تا فیلمبرداری مراسم بیت هم توسط صاحبان این روز انجام بشود. خانم عظیم زاده پشت تریبون رفت و رسما مراسم را در دست گرفت، با شناخت قبلی که از ایشون داشتم، میدونستم خیلی خوب از پس اینکار برمیان و الحمدلله همینطور هم بود . خانم قران پژوه عزیز ؛ در همان قرانی که خوندیش درباره حق و تقدم افراد و حق الناس به آیه ای برنخوردی؟ از بین خانم هایی که صحبت کردند، خانم مهدوی و حاج عبدالباقی را میشناختم و البته مجری محترم را !!! بین صحبت های آقا داشتم فکر میکردم کاش واقعا رفتارهامون هم قرانی باشه... ان شالله بعد از ده دقیقه منظره حسینیه که چند دقیقه قبل با چادرهای مشکی سیاه پوش شده بود، دوباره آبی شد... زیلو های ساده و آبی
سفر همیشه همراه خودش، برای مسافرش
کلی تجربه میاره، حالا فرقی نمیکنه سفر زیارتی باشه یا سیاحتی مهم اینه چشماتو باز
کنی تا بتونی بعد سفر، کوله پشتی ات رو پر کنی از تجربه ها و چیزهای تازه .
حالا اگه به یک جای جدید رفته باشی،
میتونی سفر پرخاطره تری داشته باشی.
ما که تا حالا سفری اینقدر متفاوت با
خودمان و فرهنگمان نداشتیم :) ان شالله قسمت شود . میل به آموختن چیزهای جدید و نو، در
وجود همه ما آدم ها وجود داره، حالا هر کدوممون یه جوری این میل و خواسته را ارضا
می کنیم ... یکی از بهترین زمان و مکان های سیر کردن این میل و خاسته شاید همین
روزهای مسافرت باشد، مخصوصا اگه یه دوربین باهات باشه تا بتونی لحظاتت را ثبت کنی. مجموعه عکس هایی که در این پست از
وبلاگ گذاشتم، عکس هایی است که در سفر اخیرم به کشور عربستان، از فروشگاه های مکه
گرفتم ... فقط برای ماندن خاطره ای برای خودم اینجا منتشرشان میکنم. برای خرید میوه، دو کیلو و سه کیلو خیلی معنی نمیده، خودت هرچقدر لازم داری میریزی تو نایلون و جلوی در ورودی به میزان وزنش (حتی مثقال) پولش را پرداخت میکنی. بخاطر وارداتی که از کشورهای عربی و اروپایی به عربستان میشه تنوع ماکولات و مشروباتش بیشتر از ایران خودمان است انواع زیتون و البته ترشی پخت انواع شیرینی در همان فروشگاه و حتی پخت نان جراید بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید
اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی هنوز غصه ی خود را به خنده پنهان کن ! خزان کجا ، تو کجا تک درخت ِ من ! باید درخت ، فصل ِ خزان هم درخت می ماند تو را خدا به زمین هدیه داده ، چون باران خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد فاضل نظری
سالها بود با هم بودند. هر كجا يكي از اونها رو ميديدي،
دست خودت نبود، دنبال اون يكي ميگشتي و به فاصلة چند متري اطرافش پيداش
ميكردي. وقتي آقا رحيم مسئول دسته بود، آقا جعفر هم معاونش بود. وقتي آقا
رحيم فرمانده گروهان شد، باز جعفر معاونش شد. بارها شد ميخواستند اونها
رو متقاعد كنند كه از هم جدا بشن تا تو عمليات اگه اتفاقي براي يكي افتاد،
روحية نفر ديگر خراب نشه. اما هميشه با خنده معنيدار اونها طرف ميشد.
بعضيها هم بهشون گير ميدادند كه درست نيست و بلايي سرش ميآوردند كه طرف
از حرفش پشيمون ميشد. چند تا عمليات با هم رفتند و سالم برگشتند. يا چند تا زخم كوچيك كه آقا رحيم برداشت تا عمليات كربلاي پنج شلمچه. حال
و هواي هر دو عوض شده بود. خصوصاً آقا جعفر كه خيلي سربهسر بچهها
ميگذاشت، عجيب آروم شده بود. زياد اهل فكر شده بود و... معلوم بود
خبرهايي هست. خيلي زود با فرياد اللهاكبر اعلام كرد كه به هدف نرسيده، اما... آمبولانس
داشت عقب ميرفت كه آقا جعفر رو مجروح داخلش ديدم. آقا رحيم جلو تو محاصره
افتاده بود و فقط جراحت ميتوانست اونها رو تو اين شرايط از هم جدا كنه. حاج
حسين منو فرستاد پيش رحيم تا پيغامي بهش بدم. منم پيش رحيم موندگار شدم.
اولين حرفي كه رحيم به من زد سراغ آقا جعفر رو گرفت. گفتم زخمي شده بود.
زياد سخت نبود، رفت عقب. وقتي پيكر آقا رحيم بين ما و
عراقيها در زمين افتاده بود، همهاش به اين فكر بودم كه جواب آقا جعفر رو
چي بدم! چطور بهش بگم نتونستم پيكر آقا رحيم رو عقب بياريم. رسيدم به آمبولانس كه سوخته بود. با مكافات مجروحين داخل آمبولانس رو بيرون كشيدم. همه شهيد شده بودند. وقتي پيكرش رو ديدم، اشكم سرازير شد. آقا جعفر هم خودش رو به رحيم رسونده بود. اونم شهيد شد. جالب اينكه تو گلستان شهدا هنوز هم كنار هم هستند. 1. شهيد رحيم يخچالي فرمانده گروهان كميل، برادر شهيد كمال يخچالي. 2. جعفر عابدينيزاده، معاون گروهان كميل، فرزند شهيد حاج علي عابدينيزاده معروف به حاجي و جعفر. بلد نیستم و نمیدونم چیکار باید بکنم. و از اینکه بخوام تو هفته دفاع مقدس یه کامنت بنویسم براشون و دو تا عکس و تمام، بدم میاد. ولی ... چه کند بی نوا ندارد بیش
سالیانیست در غیبت شما، قوت غالبم غصه است و غم فطریه ام را حساب کنید آقا
ماه رمضون هم تموم شد.
با همین سرعت صادقانه اعتراف میکنم از ماه رمضون امسال شاید فقط ده درصد استفاده کردم. و این من هستم که جزو "خاسرین" قرار گرفتم الان. دلم تنگ میشه برای همه لحظات این ماه عزیز شب عیدی، بدجور دلم گرفته. نه فقط برای تمام شدن ماه مبارک خدا جونم؛ * برداشتی آزاد از دعای وداع ماه رمضان
گاهی اوقات کاری انجام میدی یا حرفی میزنی که از انجامش لذت میبری. حواست باشه ، شیطون شریک لذتت نباشه.
امشب واژه هایم خیس شده اند . سلام هی حتی مطلع الفجر یادش بخیر ... این عکس را بیست روز پیش گرفتم. امشب همین قران را بر سر میگیرم.
اگه در اینترنت تو دو- سه تا سایت اجتماعی عضو باشی و گودر هم از هر نوع سایت و وبلاگی ساب داشته باشی ،اد لیست دوستان میلت هم از هر قماشی پر باشه، اتفاقی نمیشه تو جهان افتاده باشه و خبرش را نداشته باشی. چند وقت پیش توی چند تا سایت مطلبی خوندم با عنوان "حماسه ای دیگر از حماس" با یکسری عکس از یک مراسم این خبر را تو چند تا سایت دیگه هم دیدم و البته میل حاوی این مطالب هم از طرف دوستان به دستم رسید. بعضی از داماد ها هم انگار دیر آمده و عروس بهشون نرسیده بود. دی البته بعد از چند هفته هم اصل این ماجرا روی سایت ها رفت ولی نمیدونم چرا افراد کمتری توی میل فورواردش کردند و توی وبلاگ ها درباره اش نوشتند. اصل خبر این بود که حدودای تیر ماه گذشته جنبش مقاومت اسلامى (حماس) جشن بزرگی گرفت و تعدادی از زنان بیوه که همسراشون در حمله ى بیست و دو روزه اسرائیل به غزه شهید شده بودند دوباره ازدواج کردند، ولی چون عزادار همسران قبلی شان بودند همگی لباس
سیاه تن کرده بودند. و به همین خاطر آقا داماد ها به صورت نمادین دست این دخترکان که در واقع ساقدوش عروس خانم بوده اند را گرفتند و در مراسم حاضر شدند. دوستانی هم که اخبار سایت های ایرانی را به هیچ وجه موافق با حقیقت نمی دانند می تونند مطالب سایت خبرگزاری آسوشویتدپرس و هاارتص و گوگل و یاهو را بخوانند. The 450
brides shared none of the glamour, taking seats among the audience of
around 1,000 party guests هاارتص هم دقیقا همین مطلب را نوشته : One hundred Palestinian widows whose spouses died
during Operation Cast Lead remarried on one of Gaza's beaches Saturday,
in a mass ceremony organized by Hamas. All the brides wore black. فیلم مراسم را هم در یوتوب میتونید ببینید http://www.youtube.com/watch?v=RYmtaXQHEtw
برنامه عروسى را
هم "هیئت ملى امور خانواده" در چارچوب برنامه ازدواج فلسطینى ها انجام داده بود، و آقای داماد که حاضر به ازدواج با زن بیوه شده بود، غیر از دریافت هدایای دیگه ، مبلغ 2800 دلار امریکایى را
نیز دریافت کرد. البته اصل این ماجرا و این هدایا و کمک نقدی جای بحث داره که من اصلا نمی خوام وارد ان مقوله اش بشم. پ.ن : نمیدونم چرا اجازه نمیده لینک بزنم برای همین مجبورم ادرس مستقیم سایت ها را اینجا بزارم. شما ببخشید اینم خبرش در گوگل http://www.google.com/hostednews/afp/article/ALeqM5igKMKNhotZrz6JytkJenE7spoaDQ
امام حسن علیه السلام گوسفند
زیبا و مورد علاقهای داشت. گاهی فکر میکنم چه میشد اگر ما هم در زمان یکی از امامان زندگی میکردیم؟ ولی مگر الان در زمان یکی از امامان نیستیم ؟ می خواستم میلاد امامم را تبریک بگویم به مادرشان سلام الله علیها پ.ن : از اینکه امام علیه السلام حیوان مورد علاقه شان گوسفندی بوده، حس خوبی پیدا کردم. بچه های فرندفید شاید علتش را بدانند داستان را از وبلاگ بوی سیب برداشتم.
چند وقتی
میشه دلم بدجور برای حرم ارباب دلتنگی میکنه و پاهام برای دوباره راه رفتن توی بین
الحرمین بی تابی. دو سفر قبلی
که قسمت شد و رفتم به این نتیجه رسیدم که کاروان و اعضاش خیلی توی سفر و حال و
احوال آدم تاثیر دارند. سفر اولم با
بچه های شورای بسیج دانشگاه بود، همه اعضای کاروان را خودمون وهمراهانمون تشکیل
داده بودند و البته مدیر – حاج آقا جانمحمدی- و مداح –علیرضا کبیری- را هم خودمون
هماهنگ کردیم و به خاطر اینکه همه جوون
بودیم و حال و هوا مشابهی داشتیم سفرمون واقعا یک سفر زیارتی بود. ولی سفر دوم
که خودم هم نفهمیدم چه جوری در عرض کمتر از یکماه جور شد، مثل سفر اول برام خاطره
آمیز نبود. البته اشتباه
نشه ... سفر کربلا اگه در بدترین شرایط هم باشه خاطره آمیز و سراسر معنویت است .
تعریف من مقایسه ای بود که با سفر اولم کردم. اعضای کاروان
هم که از هر قشر و سن و سالی بودند، متاسفانه زیاد با هم هماهنگ نبودند و دیر کردن
ها و تفاوت سلایق گاهی اوقات مشکل ساز میشد – در خاطرات کربلام تعریف کردم دیر
کردن پیرزنی از کاروان را و دیر رسیدن به شب جمعه کربلا- وقتی این دو
سفرم را با هم مقایسه میکنم، میبینم وقتی کاروانیان – حداقل نصف بعلاوه یکشان – با
هم هماهنگی داشته باشن، در سن و سال بگیرید تا علقه های مذهبی، خیلی سفر میتونه پر
برکت تر باشه تا خلاف این . وقتی سفر عمره
دانشجوییم به مکه را با سفری که با کاروان های حج و زیارت به مکه رفتم را هم با هم
مقایسه میکنم، این نظریه ام تقویت میشه. و البته نقش
مدیر کاروان و قدرت مدیریتش هم نباید فراموش بشه. برای همین
این روزها که دلم برای کربلا ...... که نه، برای زیارت پدر علیه السلام دلتنگی
میکند، خیلی دوست دارم بتونم یک سفر مثل سفر اولم قسمت بشه. وقتی به این
خواسته ام فکر میکنم، خودم به آرزوم و پررویی ام میخندم. آرزو بود آقا
...... گفته اند بر جوانان عیب نیست دلم تنگ است
برای کربلایت
دوران راهنمایی بود که شعرش را در کتاب فارسی خواندم . شعرش به دلم نشست و هیچ گاه از ذهنم نرفت. فراموش میکنم اما تک بیتی که چند ماه پیش پس از انتخابات سرود. شعر خودش را نمی توانم برایش بخوانم . همان "گون از نسیم" را برای همیشه در ذهن نگه میدارم. سربلند باشی چون ایرانی هستی !!!
جمعیت
این چند روز که آخرین روزهای حضور ایرانیان در مکه است، خیلی بیشتر از قبل شده است
و مسلمانان سایر کشورهای جهان خود را برای ماه مبارک به مکه میرسانند. همه
نشسته ایم به امید روزی که از این نیروی عظیم استفاده کنیم
آدم هایی که هم زیارت حرمین شریفین
قسمتشان شده هم زیارت عتبات عالیات، اکثرا از سوی اطرافیان با یک سوال مواجه می
شوند که " کربلا نجف را بیشتر دوست داری یا مکه و مدینه را؟ دوس داری دوباره
کجا بری؟ " خود من شخصا هیچ وقت نمیتونستم به جواب
دقیقی برای این سوال برسم و اکثرا جوابم این بود که هر کدام حال و هوای خودش را
دارد . تحمل فضای غریبانه مدینه و نگاه کردن به
کعبه، بدون درک حضور صاحبش (عج) برایم سخت است. وقتی به یاد می آورم حسین علیه السلام
برای احیای این دین، که امروز اینان دائیه دار آن شده اند، خود، مال و خانواده اش
را فدا کرد و امروز نمی توانم در کنار جد بزرگوارش و مادر شهیده اش، زیارت عاشورا
بخوانم، وقتی می بینم نوادگان ان حرام زادگان اکنون پرده داری کعبه را می کنند و
هر عقیده و نظری جز آنچه خودشان می گویند را، کفر و شرک می دانند و پیروان و
عاشقان پرده دار اصلی کعبه را رافضی می دانند، قلبم درد می گیرد. قلبم درد می گیرد وقتی آوای خوش قران را
با اهنگی دلنشین، از زبان امام جماعت های وهابی مکه و مدینه می شنوم، کسانیکه قران
ناطق را در محراب و سر نماز شهید کردند. دلم میگیرد، میگیرد و دلتنگی می کند
برای کربلا برای آن صحن و سرا دلم تنگ است. می آید روزی که پرده دار کعبه بیاید و
تمام این دلتنگی ها و غصه ها تمام شود می آید حجه ابن الحسن عج الله تعالی
فرجه الشریف
حدود یک ماه پیش خبرهای مبتلا شدن
زائرین ایرانی عمره گذار به انفولانزای نوع "A" از شبکه های مختلف پخش
شد و به دنبال آن خبرهای مختلف از این بیماری و روش های واگیری، پیشگیری و انواع و
اقسام اطلاعات دیگر که ترس بیشتری از این بیماری را در دل مردم مخصوصا مسافرین
سرزمین وحی به وجود میآورد در حدی که تعدادی از زائرین از ترس مبتلا شدن به این
بیماری بسیار خطرناک!!! سفر خود را کنسل کردند، مسافرینی هم که عازم این سفر
میشدند بیشترین سعی شان را در رعایت مسائل بهداشتی و نکات ایمنی میکردند که مبادا
این بیماری واگیردار و خطرناک را از سرزمین عربستان و زائرین مختلف آنجا بگیرند . پیگیری های مکرر وزارت بهداشت و سازمان
حج و زیارت در حدی بود که هفته پیش خبر کنسل شدن عمره ی ماه رمضان از طرف ایران به
خاطر شیوع زیاد این نوع آنفولانزا در عربستان، اعلام شد. نگاهی به آمار وزارت بهداشت نشان میدهد
مسافران کشورهایی مثل عراق و تایلند نیز مبتلا به این بیماری شده اند و عربستان در
این وادی تنها نیست، پس مسلما باید پرواز و مسافرت ها به این کشورها نیز لغو میشد
ولی اینگونه نبوده است . از طرفی مسافرین ایرانی که به عربستان
سفر می کنند و در ابتدای سفر با ماسک و انواع و اقسام وسایل مواظب خود و
همراهانشان هستند بعد از چند روز متوجه میشوند خبر خاصی در این کشور نیست و
مسافرین کشورهای دیگر بدون هیچ دغدغه و نگرانی، مثل هر زمان دیگر مشغول زیارت و
سیاحت !!! هستند. همه ی اینها نشان میدهد مسلما تنها دلیل
توقف عمره ی رمضان توسط ایران !!! ( و نه فقط توسط سازمان حج یا وزارت بهداشت)
آنفولانزای خوکی نیست و دلایل دیگری پشت این بازی شاید سیاسی خوابیده باشد . محدودیت های بیش از پیش برای ایرانیان
بلخصوص زنان ایرانی، رفتار های نامناسب و دور از شان با یک زائر، محدودیت های زیاد
مذهبی (شیعه و سنی) شاید دلیل های کوچکی از این تصمیم مقامات ایرانی باشند . هرچند خود من قرار بر ماندن در این کشور
تا نیمه ی ماه رمضان را داشتم و با این برنامه نصف سفرم کنسل شد ولی از این تصمیم
ایران حمایت می کنم و اعتقاد دارم حتی بیش از یک ماه باید سفر عمره توسط کارگزاران
ایرانی قطع شود تا شاید ... به امید روزی که پرچم تشیع و اسلام ناب
محمدی را بر باب های مسجد النبی و مسجد الحرام به احتزاز در آوریم . اللهم عجل لولیک الفرج پ.ن : این مطلب سه روز پیش نوشته شده است.
السلام علیک یا رسول الله صل الله علیه
و آله اینجا مدینه است . دلم گرفته ، اینبار بیشتر از هر دفعه ی
دیگر محدودیت ها برای خانم ها بیشتر از قبل
شده . درهای بقیع فقط ساعت چهار تا شش باز میشود و دیگر حتی نمی توانی قبور ائمه
را از پشت پنجره ببینی . ولی لذت بخش است این محدودیت ها گاهی . " الانسان حریص بما منع " را
اینجا درک میکنی. وقتی نمیتوانی به راحتی نام مادرت را
بیاوری و سلام بر ایشان بفرستی و قاتلانشان را لعن کنی، انگار درون دلت بیشتر و
سبکبال تر صحبت میکنی . من به نیت تو اینجا سلام داده ام ولی تو هم هم
اهنگ من بخوان : السلام علیک یا خاتم الانبیا صل الله
علیه و آله السلام علیک یا ام الحسین الشهید علیه
السلام السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن
ابن علی السلام علیک یا زین العابدین السلام علیک ایها الباقر بعلم الله السلام علیک ایها الامام الصادق السلام علیکم جمیعا و رحمته الله و
برکاته
چند سالی میشه ایام جشن و اعیاد مذهبی هم چنین روزهای فاطمیه و محرم
صفر، یک دغدغه ی ذهنی سراغم میاد . اینکه کجا برم تو این ایام و به اصطلاح پامنبر
کی بشینم ؟ اگر خیلی خوش بینانه حرف بزنم و سطح علمی بعضی از سخنران ها در سالهای
اخیر را بهتر از قبل بدانم، درباره ی مداحی و مرثیه ها نظر کاملا عکسی دارم. محتوای اشعار اکثریت انها بطور قابل وضوحی دچار نزول شده ، اشعار
بزرگانی مثل محتشم کاشانی و ریاضی یزدی که خواندنشان توسط هر شخصی اشک بر دیدگان
جاری می کند، کجا و شعرهای بعضا بی محتوای امروزی که در قالب مدح سروده می شوند
کجا ؟ ولی نکته ای که بیش از همه ی این مسائل - که در سالهای اخیر از مقام
معظم رهبری تا بسیاری از افراد قشر مذهبی آن را گوشتزد کرده اند - من را اذیت می کند و وادار به نوشتن این مطلب
کرد، "روضه باز" خواندن هاست. از خیلی از بزرگان و علما شنیده ام که حتی در روز عاشورا هم روضه ی
باز قتلگاه را نخوانید - به حدیث بودن این مطلب اطمینان ندارم- ولی متاسفانه چند
سالی است روزهای عاشورا و ایام محرم مطالبی از بعضی مداحان می شنوم که گاه حرمت و
عظمت آن واقعه را زیر سوال می برند. ای کاش این سبک !!! روضه خواندن فقط به ایام محرم خلاصه می شد و در
روزهای میلاد و جشن ها - که رسم است آخر مجلس گریزی هم به واقعه ی کربلا بزنند، و
چه رسم خوبی است - روضه باز نمی خوانند. شاید برای بعضی " کل یوم عاشورا " این معنا را هم بدهد. درک و معرفت من به شخصه آن قدر بالا نرفته است که بتوانم عظمت اتفاقات
آنروز را بفهمم و وقتی برایم – نمیدانم از چه منابعی – روضه قتلگاه می خوانند و
سلاخی می کنند، بزرگی کل آن واقعه و هدفش، خلاصه می شود در ... بگذریم ... فقط می خواستم بگویم لطفا حداقل در این روزها روضه باز و
سنگین نخوانید .
یکروز میرسد که روز مرگ من خواهد بود. و باید بروم. بروم تا امانتش را تحویل دهم. و چه سخت است اگر در امانت خیانت کرده باشی افهم ... آه از بار امانت که چه سنگین است.
سردرد شدید گرفته ام. کاش هیچ وقت با فری گیت وارد نشوم. مرگ بر منافق
بلاخره دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران هم تمام شد. نتیجه ی انتخابات هرچه باشد و هرکدام از چهار نامزد، شهریور ماه به ساختمان پاستور بروند، پیروز قطعی امروز مردم ایران بودند و اراده ی آنها. امروز وقتی همه ی شعبه های اخذ رای را مملوء از جمعیت دیدم، به ایرانی بودن خودم افتخار کردم و برای به ثمر رسیدن آرزوهای این ملت دعا. امیدوارم جو نسبتا آرام امروز!!! در روزهای آینده و پس از اعلام نهایی نتایج، در کشور باشد و همه ی مردم به رای اکثریت احترام بگذارند . و دهمین رئیس جمهورمان بتواند مایه ی عزت، سربلندی و افتخار ایران باشد. زنده باد ایران *** زنده باد ایرانی
برخلاف چهار سال پیش که غیر از فعالیت های انتخاباتی ام در فضای حقیقی، در فضای مجازی نت هم فعالیت هایی داشتم، امسال به غیر از گذاشتن چند فید در فرندفید، فعالیت خاص دیگری انجام ندادم و به خواندن مطالب دوستان در وبلاگ ها و سایت ها قناعت کردم. دلیلش شاید دل مشغولی هایم در عالم حقیقی باشد و شاید سردرگمی ام در انتخابات امسال برای انتخابی که باید انجام دهیم. این چند خط را هم به خاطر انتخابات و تبلیغات ننوشتم، دلیلش فقط گیجی، اضطراب و بغضی بود که از فضای این چند روز شهرم در من بوجود آمده. نمیدانم شاید ما ایرانی ها هنوز فهم و ادب اجتماعی را خوب یاد نگرفته ایم. کاش همه یمان در طرفداری هایمان از کاندیدای محبوب، کمی انصاف داشتیم، و این را یادمان نمیرفت که او هم انسان است نه فرشته و همان طور که کاندیدای مقابل هم انسان است نه یک دیو . انصاف و انسانیت در همه ی زندگی مان کمرنگ شده ... قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشا و تنزع الملک ممن تشا و تعز من تشا و تذل من تشا بیدک الخیر انک علی کل شیء قدیر.
حدود شش ماه پیش برای اولین بار با سایت فرندفید آشنا شدم . محیط فرندفید یا به قول اعضاش فرفر جدید و جالب بود. متفاوت از سایت های مشابهش و همین مرا جذب کرد . (بگذریم از علت اولیه عضویتم) آنقدر جذب که وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی فراموشم شد. در فرندفید هم میشد اخبار خبرگزاری های مختلف را فهمید و آنها را خوند٬ هم تو حسینیه و هیاتش سینه زد هم خاطرات دوران دانشجویی را با بقیه درمیون گذاشت و هم در روم مورد علاقه ی خودم خاطرات دوران کودکی ات را با بقیه به اشتراک بذار و هزاران موضوع جذاب دیگه که منو به خودشون جذب کردن و به قولی معتاد فرفر شدم. متاسفانه توی این سایت هم مثل همه سایت ها و وبلاگ های محیط های مجازی٬ روابط خانم ها و آقایون خیلی راحت تر از محیط حقیقی بیرون بود و همین باعث شد مثل همیشه خط قرمزهایی برای خودم بکشم و ملزم بشم به رعایت آنها که البته گاهی میشد که از اونا رد بشم. همیشه توی این حدود هفت٬هشت سال عمر نتی ام سعی کردم بین آدم های این محیط و محیط مجازی تفاوت قائل بشم و دیواری بین اونا بکشم. نتیجه اش هم این شد که هیچ وقت حاضر نشدم به قرارهایی که ادم های این دنیا برای دیدن همدیگر در محیط حقیقی میذارن برم جز یک مرتبه( آن هم حدود سه سال پیش که رفتم غرفه تبیان در نمایشگاه قران برای کمک به انجمن معارف) ولی میتونم بگم توی سایت فرندفید انقدر راحت درباره این موضوع صحبت میشد که یه چیزی قلقلکم داد که منم یکبار در این قرارها شرکت کنم ولی فرشته ای که روی سمت راست شونه ام نشسته بود بهم اجازه نداد. دی زمانی که فیدی درباره احوال و روحیاتم میذاشتم بعدش با خودم فکر میکردم چه عاملی باعث میشه که من در این محیط از خودم و علایقم و روحیاتم حرف بزنم؟! ولی هنوز در این فکرم که چرا ؟ چرا محیط مجازی برای خیلی از جوانان هم سن من جذاب تر از محیط حقیقی پیرامونشان است ؟ به چه دلیل با ابراز احساسات شادمانه یا غمگینانه مان در این محیط آرام میشویم و دست نوازش مجازی دوست ناشناخته ای به ما تسکین میدهد که در محیط حقیقی این آرامش را نمی گیریم؟ این چند روز محیط فرندفید برایم بسیار زجرآور و ناراحت کننده بود. نمیدانم شاید روزی خداحافظی کردم و رفتم. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
انت الذی فتحت لعبادک باباً الی عفوک مناجات خمسه عشر مناجات تائبین
قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه که فرمودند کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا. و تو ای انکه در سال شصت و یک هجرت در ذخایر تاریخ نهفته بودی، اکنون نوبت توست. تو گویی همه تاریخ یک روز بیش نیست و آن روز عاشوراست. مپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده و لا غیر، صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است. سید شهیدان اهل قلم به امید پیروزی مردم غزه
خورشید به من بتاب و تطهیرم کن یکبار سر سفره لطف و کرمت
شبی ساکت و دلگیر و هنگام اذان بود... که پیچید در آفاق همه نغمه تکبیر و گفتم که خدا ... که دلتنگ اذان حرم و کرب و بلایم.
اول ذیقعده سالروز میلاد حضرت فاطمه معصومه سلام الله است. چند سالی میشه که این روز را به روز دختران نام گذاری کردند. (کاش رسم میشد مثل روز مادر و پدر توی این روز پدر و مادر ها به دختراشون هدیه بدن در کتابی خوندم خلیفه عباسی در آن زمان آنقدر عرصه را به امام کاظم علیه السلام و فرزندان ایشان تنگ کرده بود که هیچ کس جرات خواستگاری از دختران این امام را نکرده بود و به همین خاطر حضرت معصومه هیچ گاه ازدواج نکردند. (منبعش همان کتاب) امروز هفتمین سالگرد کتاب دانشجویی هم هست. لیست یکسری از کتاب هایش را اینجا گذاشتند.
کتاب "بی تو یکسال است" و "عروس ماه میشوم" را به یکی از بچه ها قرض دادم ولی ... خودمم یادم نیست به کی دادم !!! دوست عزیز محترمانه خودت بیا امانت را برگردان لطفا !!!
یادم رفت ... سالگرد ازدواج بعضی ها هم مبارک
از صبح کار کرده بود. نیازی به ورق زدن هم نداشت . بهش گفتم شهید اگر میدانست کتابی که هفت روزه در زندان نوشته است ، روزی اینگونه خوانده می شود...
بیست و سه روز دیگر ...
نمي دانم کم شما هم مثل من هستيد يا نه؟ ديدي عمري به هر زباني نام خدا گفتيم ولي چه سود که رفتارمان خدايي نبود گفتيم «الله اکبر» و لي بزرگمان پول و مقام بود گفتيم «اشهدان لااله الاالله» ولي خداياني ديگري هم داشيتم که به سمت آنها ميرفتيم ، روزي پي پول، روزي پي کار، روز پي زن ، روزي... گفتيم «اشهد ان محمد رسول الله» اما چه کرديم با سيره رسول خدا گفتيم «اشهد ان علي ولي الله» اما ولايتي عمل نکرديم، دل فرزند ولي خدا و فاطمه زهرا «حضرت بقيه الله» را خون کرديم گفتيم، گفتيم،گفتيم اما چه کرديم گفتيم «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» اما به ياد نام همه بودي جز او گفتيم «الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» ولي نه حمدمان حمد بود نه در کارمان اعتقادي به خداوند جهانيان داشتيم نه حتي به ياد او بوديم اگر هم بوديم هميشه نبوديم گفتيم «الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» آن آنقدر کج راه رفتيم که از رحمت ايشان دور شديم گفتيم «مَالِکِ يَوْمِ الدِّينِ» آن هم روز 10 بار ولي کارهايمان بوي آخرت نمي داد، دنيايي شده بود گفتيم «إِيَّاکَ نَعْبُدُ وإِيَّاکَ نَسْتَعِينُ» اما پي هرکس ناکسي افتاديم، اميدمان به همه بود جز او گفتيم «اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ» اما از راه راست فرار ميکرديم، هر چه قدر راه جلوي پاي ما مي گذاشتند ولي باز هم ما همان بوديم گفتيم «صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ» عمري نکوهش کرديم اين گمراهان را، به آنان که در کوفه علي(عليه السلام) را تنها گذاشتند، به آنها که به امام حسن وامام حسين را بي وفايي کردند، آنان که محسن حضرت زهرا را شهيد کردند وآنان که... اما خودمان چه کرديم مهدي فاطمه را ياري کرده ايم يا نه شنيدم شمر از سربازان سپاه امير المومنين بوده و از سرداران سپاه امام حسن اي واي يعني شيعه بود اما ديدي چه کرد نکند ما هم... ترسم نرسي به کعبه اي اعرابي اين ره که تو مي روي به ترکستان است
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
اللهم اني اسئلک قليلا من کثير ... دعای افتتاح آن هنگام که رخت روزه بر تن کردید طرف حسابتان هیچ کسی جزمن نیست کتاب یک هزار گوهر علم - سید محمد تقی مقدم
ای مهربان ترین، گر چه چنین دیر آمدم ، من آمدم خدا جونم نمیدونم چه جوری باید ازت تشکر کنم . اگه شما هم میدونستید چه لذتی داره بعد چهار سال با صمیمیترین بهترین و عزیزترین دوست صحبت کردن و حرفاشو شنیدن اونم درست شب اول ماه مبارک مثل من سر از پا نمی شناختید و پست شب اول ماه رمضونو فقط درباره دوستتون می نوشتید . خدایا کمکمون کن . ربی و ربک الله رب العالمین . اللهم اهله علینا بالمن و الایمان . و السلامه و الاسلام . و المسارعه الی ما تحب و ترضی . اللهم بارک لنا فی شهرنا هذا . و ارزقنا خیره و عونه . و اصرف عنا ضره و شره . و بلائه و فتنته . {۲}
۱ - کتابی از مصطفی مستور ۲- دعای شب اول ماه مبارک رمضان
چند وقته اصلا حالم خوب نیست .برای همین نتونستم توی وبلاگی که از دوستم قرض گرفتم بنویسم .
هر کس به تماشایی رفته است به صحرایی مارا که تو منظوری خاطر نرود جایی
نه نه نه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
۱- مامان حالش بده ۲- اعصابم خورده ۳- درسامو نخوندم ۴- حوصله هیچ کاری ندارم ۵- چقدر اخه خودمو بزنم به بی خیالی ۶- خدایا کمکم کن
هنوز سرگردانم
در افق دور
|
|