تبليغاتX
نسیم حیات





















نسیم حیات

گاه و بی گاه نوشت های چند من

چرخ دنیا همیشه به سمت جائی که تو میخوای و هدایتش میکنی، نمیچرخه.

یادت باشه راننده اصلی یکی دیگست.

تو کمک راننده ای فقط

+نوشته شده در بیست و یکم آبان 1388ساعت1:21توسط راحیل |

در چند هفته گذشته که نوشته های دوستان درباره هم جواری با حضرت رضا علیه السلام در سالروز میلادشان را می شنیدم و خبرها از رفتن به مشهد، اصلا فکرش را هم نمیکردم که من هم دعوت بشم.

سه شنبه از سفر برگشته بودم و هنوز وسایلم را جمع و جور نکرده بودم که یکی از دوستان، ساعت دوازده  ظهر چهارشنبه زنگ زد و گفت میای مشهد؟ حرکتمون ساعت چهار و نیمه و ...

اینکه هشت هشت هشتاد و هشت مشهد باشم و مهمان امام رئوف، برام غیرمنتظره بود؛ کوتاهی زمان سفر و آخر هفته بودنش گزینه های خوبی بود تا خانواده رضایت به رفتن بدهند :)

و روز میلاد را از نزدیک تبریک بگوییم.

اللهم الیك صمدت من ارضی و قطعت البلاد رجاء رحمتك فلا تخیبنی و لا تردنی بغیر قضاء حاجتی و
ارحم تقلبی علی قبر ابن اخی رسولك صلواتك علیه و اله بابی انت و امی یا مولای
ممنونم آقا

+نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت0:51توسط راحیل |

ساعت هفت بود که  از ماشین پیاده شدم.
مقداری پیاده رفتم تا رسیدم به جمعیت بیست نفری خانمهایی که کنار یک کانکس ایستاده بودند و به ترتیب داشتن از درب رد میشدن، گفتم خوب حتما اینا هم برای ملاقات آمدن و رفتم بینشان ایستادم.
ساعت هفت بود و ورود این ساعت و گشتن کمی برام عجیب بود ،به هر حال ایستادم ولی وقتی نوبتم رسید ،فهمیدم خانم های حفاظت و گشت بیت هستند و  من اشتباه حتی جالبی! کرده بودم.
هدایتم کردند به خیابون فلسطین و درب ورودی که همیشه مخصوص آقایان است ولی چون ملاقات کننده های امروز همه خانم هستند، این درب هم داده بودند به ورود خانم ها

ساعت هفت و ربع و این جمعیت منتظر !!!
راهمو کشیدم و رفتم آخر صف. درست کنار در ورودی دبستان دخترانه فلسطین
مقنعه های سفید که روش تل زده بودند!!! با مانتو و شلوار های صورتی...دلم رفت برای دوران دبستان خودم .روز دختر بود و دخترها توی صف صبحگاهی مدرسشون جیغ میزدند و شعر میخوندند.

اکثر خانم ها جوون بودند، خانم پشت سریم که با دختر پنج ساله اش اومده بود (عصر تو خبرگزاری ها عکسشو با دخترش دیدم)  و با هر جیغ و صدایی که از مدرسه می اومد، دختر کوچولو سرشو میبرد تو حیاط تا برای سالهای بعدیش تجربه کسب کنه :)

بلاخره هشت و ربع بود که صف حرکت کرد به جلو و رفتیم برای سه خان گشتو بازرسی
کاغذ و مداد با خودم برده بودم تا بعضی از نکته ها و صحبت ها رو برا گزارش بنویسم ولی همون خانم گشت اول گفت که اجازه نمیدن ببرمشون داخل حسینیه و باید بذارم تو پلاستیک کفش هام
به حرفش گوش ندادم و گفتم حالا یه مداد چیه که بهش گیر بدن ولی وقتی گشت دومی هم کاغذ و هم مداد را ازم گرفت، فهمیدم حرفش جدی بود.... پکر شدم

قبل از گذشتن از خان سوم با شیرکاکائو و شیرینی پذیرایی شدیم ( شیرکاکائو داغ برای سینه سرماخورده من عالی بود فقط حیف که زبانم را سوزوند )
برای اولین بار از در اصلی و سبز رنگ بزرگ آخر حسینه وارد شدم آخه  این درب همیشه مخصوص ورود اقایان بود .

جمعیت هنوز زیاد نبود .رفتم کنار ستون و به میله های سفید تکیه دادم...
کاش لااقل میذاشتن کتاب بیاریم داخل تا حوصلمون سر نره ... وقتی یادم افتاد حتی کاغذ سفید را هم ازم گرفتند به این فکر خودم خندیدم

توی ذهن خودم برنامه ریزی کردم که اگه آقا ساعت نه و نیم  بیان و حدااقل پنج نفر از خانم ها صحبت کنند و هرکدام ده دقیقه وقت داشته باشن میکشه تا ده و نیم، حرف های خود آقا هم سه ربع، پس برنامه باید حدود یازده و نیم تموم بشه، ولی وقتی ساعت ده شد و آقا هنوز وارد حسینیه نشده بودند بیخیال برنامه ریزی ذهنیم شدم.
از نه و نیم خانم ها شروع کردند به  شعر خوندن و شعار دادن
هر گروه برای خودش یک شعری میخوند و از هر طرف حسینیه صدای یک شعار می اومد
خدا خیر بده ان خانمی را که بلند شد و رهبری شعار ها را به عهده گرفت تا جمعیت کمی نظم بگیرند.
کم کم التماس ها برای یک کم جمع نشستن و جا دادن به فقط یک نفر!!! شروع شد. خانم هایی که ساعت ده تازه آمده بودند و می خواستند در فاصله بیست متری با جایگاه بنشینند .

حدود هفت تائی دوربین اطراف حسینیه بود که پنج تایش را دادند دست دخترکان فیلمبردار تا فیلمبرداری مراسم بیت هم توسط صاحبان این روز انجام بشود.

خانم عظیم زاده پشت تریبون رفت و رسما مراسم را در دست گرفت، با شناخت قبلی که از ایشون داشتم، میدونستم خیلی خوب از پس اینکار برمیان و الحمدلله همینطور هم بود .
ساعت حدودهای ده بود که پرده های کرم رنگ کنار رفت و آقا وارد حسینیه شدند و همزمان هجوم خانم های محترم به سمت جلو و شعار دادن... تقریبا حدود سی چهل نفر از کسانیکه پشت سری دوم میله ها بودند با سرعت خودشان را رساندند به ردیف های جلو و بعد از یک دقیقه شعار دادن، همه با هم نشستند... اما کجا... روی دست و پای بقیه
بعضی از خانم ها دقیقا روی هوا نشسته بودند و با اصرار سعی میکردند برای خودشان جایی باز کنند.
مراسم شروع شده بود و قاری شروع به خوندن قران کرده بود ولی متاسفانه خانم ها بکه با این حرکتشان جا و فضا را برای بقیه تنگ کرده بودند، مشغول جرو بحث و احیانا بعضی صحبت های ناشایسته :)
جالبیه قضیه اینجا بود که حاضر نبودند برگردند ردیف های عقب و همان جا روی پای بقیه به صورت دو طبقه نشسته بودند.
بنده خدا خانمی که کنار من نشسته بود، هشت ماهه باردار بود و از ساعت هشت اومده بود و کنار ستون و کنج جای امنی نشسته بود تا خطری تهدیدش نکنه ولی با این برنامه ای که به وجود آمد، مجبور شد بلند بشه و بره آخر حسینیه بنشینه... خدائیش خیلی حرف زوره که انقدر وقتت را گذاشته باشی و آخر هم مجبور بشی دورترین نقطه بنشینی

خانم قران پژوه عزیز ؛ در همان قرانی که خوندیش درباره حق و تقدم افراد و حق الناس به آیه ای برنخوردی؟

از بین خانم هایی که صحبت کردند، خانم مهدوی و حاج عبدالباقی را میشناختم و البته مجری محترم را !!!
سه خانم قران پژوه دیگر هم صحبت کردند و بعد آقا شروع کردند به سخنرانی
از جمله آغازین حرفاشون خوشم اومد : "
حقيقتاً امروز با ديدن اين جمع متراكم و فرزانه و همه دلبسته‌ى قرآن، براى من يك روز عيد محسوب ميشود"

بین صحبت های آقا داشتم فکر میکردم کاش واقعا رفتارهامون هم قرانی باشه... ان شالله
حرف های آقا بیست دقیقه به دوازده تموم شد... تقریبا طبق همان برنامه ریزی ذهنی من :)

بعد از ده دقیقه منظره حسینیه که چند دقیقه قبل با چادرهای مشکی سیاه پوش شده بود، دوباره آبی شد... زیلو های ساده و آبی

+نوشته شده در بیست و نهم مهر 1388ساعت15:33توسط راحیل |

سفر همیشه همراه خودش، برای مسافرش کلی تجربه میاره، حالا فرقی نمیکنه سفر زیارتی باشه یا سیاحتی مهم اینه چشماتو باز کنی تا بتونی بعد سفر، کوله پشتی ات رو پر کنی از تجربه ها و چیزهای تازه .

حالا اگه به یک جای جدید رفته باشی، میتونی سفر پرخاطره تری داشته باشی.
فرهنگ ها و آداب  و رسوم های  هر شهر، یکی از همون گزینه هایی است که توی سفر میتونی چشمت را نسبت بهش بیشتر باز کنی.
این تفاوت در زندگی آدم ها وقتی جذاب تر و متنوع تر میشه که سفرت به یک کشور دیگه باشه ، با مردمی متفاوت از فرهنگ تو ... از لحاظ دین،فرهنگ،پوشش و هر چیز دیگه

ما که تا حالا سفری اینقدر متفاوت با خودمان و فرهنگمان نداشتیم :) ان شالله قسمت شود .
ولی سفر به شهرهای مختلف همین ایران خودمون و سفرهای زیارتی به عربستان و عراق و سوریه ، همشون پر از تجربه و خاطره است برایم.
به قول معروف بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

میل به آموختن چیزهای جدید و نو، در وجود همه ما آدم ها وجود داره، حالا هر کدوممون یه جوری این میل و خواسته را ارضا می کنیم ... یکی از بهترین زمان و مکان های سیر کردن این میل و خاسته شاید همین روزهای مسافرت باشد، مخصوصا اگه یه دوربین باهات باشه تا بتونی لحظاتت را ثبت کنی.

مجموعه عکس هایی که در این پست از وبلاگ گذاشتم، عکس هایی است که در سفر اخیرم به کشور عربستان، از فروشگاه های مکه گرفتم ... فقط برای ماندن خاطره ای برای خودم اینجا منتشرشان میکنم.




برای خرید میوه، دو کیلو و سه کیلو خیلی معنی نمیده، خودت هرچقدر لازم داری میریزی تو نایلون و  جلوی در ورودی به میزان وزنش (حتی مثقال) پولش را پرداخت میکنی.

بخاطر وارداتی که از کشورهای عربی و اروپایی به عربستان میشه تنوع ماکولات و مشروباتش بیشتر از ایران خودمان است

انواع زیتون

و البته ترشی

پخت انواع شیرینی در همان فروشگاه

و حتی پخت نان


جراید

بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب

+نوشته شده در نوزدهم مهر 1388ساعت12:23توسط راحیل |

اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینمت که غریبانه اشک می ریزی !

هنوز غصه ی خود را به خنده پنهان کن !
بخند ! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی


خزان کجا ، تو کجا تک درخت ِ من ! باید
که برگ ِ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

درخت ، فصل ِ خزان هم درخت می ماند
تو « پیش فصل » بهاری نه اینکه پاییزی

 

تو را خدا به زمین هدیه داده ، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی

      

          فاضل نظری

+نوشته شده در چهاردهم مهر 1388ساعت2:28توسط راحیل |

سال‌ها بود با هم بودند. هر كجا يكي از اونها رو مي‌ديدي، دست خودت نبود، دنبال اون يكي مي‌گشتي و به فاصلة چند متري اطرافش پيداش مي‌كردي.

وقتي آقا رحيم مسئول دسته بود، آقا جعفر هم معاونش بود. وقتي آقا رحيم فرمانده گروهان شد، باز جعفر معاونش شد. بارها شد مي‌خواستند اونها رو متقاعد كنند كه از هم جدا بشن تا تو عمليات اگه اتفاقي براي يكي افتاد، روحية نفر ديگر خراب نشه.

اما هميشه با خنده معني‌دار اونها طرف مي‌شد. بعضي‌ها هم بهشون گير مي‌دادند كه درست نيست و بلايي سرش مي‌آوردند كه طرف از حرفش پشيمون مي‌شد.

چند تا عمليات با هم رفتند و سالم برگشتند. يا چند تا زخم كوچيك كه آقا رحيم برداشت تا عمليات كربلاي پنج شلمچه.

حال و هواي هر دو عوض شده بود. خصوصاً آقا جعفر كه خيلي سربه‌سر بچه‌ها مي‌گذاشت، عجيب آروم شده بود. زياد اهل فكر شده بود و... معلوم بود خبرهايي هست.
رفتيم عمليات. آقا رحيم، فرمانده گروهان كميل و آقا جعفر معاونش. منم تو گروهان ميثم، تو سنگر كنار حاج حسين نشسته بودم و صداي رحيم رو از پشت گوشي بي‌سيم مي‌شنيدم.

خيلي زود با فرياد الله‌اكبر اعلام كرد كه به هدف نرسيده، اما...

آمبولانس داشت عقب مي‌رفت كه آقا جعفر رو مجروح داخلش ديدم. آقا رحيم جلو تو محاصره افتاده بود و فقط جراحت مي‌توانست اونها رو تو اين شرايط از هم جدا كنه.

حاج حسين منو فرستاد پيش رحيم تا پيغامي بهش بدم. منم پيش رحيم موندگار شدم. اولين حرفي كه رحيم به من زد سراغ آقا جعفر رو گرفت. گفتم زخمي شده بود. زياد سخت نبود، رفت عقب.

وقتي پيكر آقا رحيم بين ما و عراقي‌ها در زمين افتاده بود، همه‌اش به اين فكر بودم كه جواب آقا جعفر رو چي بدم! چطور بهش بگم نتونستم پيكر آقا رحيم رو عقب بياريم.

رسيدم به آمبولانس كه سوخته بود. با مكافات مجروحين داخل آمبولانس رو بيرون كشيدم. همه شهيد شده بودند.

وقتي پيكرش رو ديدم، اشكم سرازير شد. آقا جعفر هم خودش رو به رحيم رسونده بود. اونم شهيد شد.

جالب اينكه تو گلستان شهدا هنوز هم كنار هم هستند.


1. شهيد رحيم يخچالي فرمانده گروهان كميل،‌ برادر شهيد كمال يخچالي.

2. جعفر عابديني‌زاده، معاون گروهان كميل، فرزند شهيد حاج علي عابديني‌زاده معروف به حاجي و جعفر.

بلد نیستم و نمیدونم چیکار باید بکنم.

و از اینکه بخوام تو هفته دفاع مقدس یه کامنت بنویسم براشون و دو تا عکس و تمام، بدم میاد.

ولی ...

چه کند بی نوا ندارد بیش


+نوشته شده در چهارم مهر 1388ساعت4:21توسط راحیل |

سالیانیست در غیبت شما، قوت غالبم غصه است و غم

فطریه ام را حساب کنید آقا

+نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت1:23توسط راحیل |

ماه رمضون هم تموم شد.

با همین سرعت
سرعت از روزها و ساعت ها نبود
سرعت در غفلت من بود

صادقانه اعتراف میکنم از ماه رمضون امسال شاید فقط ده درصد استفاده کردم.
نمیدونم چرا ... شاید می خواستم به خدا اعتراض کنم

و  این من هستم که جزو "خاسرین" قرار گرفتم الان.

دلم تنگ میشه برای همه لحظات این ماه عزیز
از نماز ظهری که به جماعت "آقایم" در حسینیه امام خمینی خواندم
سحری هایی که با صدای فرزاد جمشیدی خوردم
غروب هایی که نمیدونستم اول برم نماز بخوانم یا بشینم افطار کنم
حتی برای روزهای اول این ماه که سرماخوردگی شدیدی با خودم از مکه آورده بودم و هر روز تحلیل میرفتم.
واااای که مثل همیشه کارم حسرت خوردن است.

شب عیدی، بدجور دلم گرفته. نه فقط برای تمام شدن ماه مبارک
مرثیه محرم گذاشتم ... کم کم داره نزدیک میشه
صدای زنگ قافله شنیده میشه
                  
       السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام 


خدا جونم؛
ماه رمضونتم تموم شد و تا سال دیگه نعمت ها و خوبی هاش از ما گرفته شد.
ازت میخوام اگه هنوز گناهی برای من مونده و نبخشیدیش و میخوای به خاطر آن گناه منو عذاب کنی، به آبروی خودت قسمت میدم تا سحر امشب، از آن گناهم بگذری.
ای خدای مهربون و بزرگوارم *


* برداشتی آزاد از دعای وداع ماه رمضان

اللهم انک قلت فی کتابک المنزل علی نبیک المرسل و قولک الحق شهر رمضان
الذی انزل فیه القرآن هدی للناس و بینات من الهدی و الفرقان، و هذا شهر
رمضان قد انصرم فاسالک بوجهک الکریم، و کلماتک التامات ان کان بقی علی ذنب
لم تغفره و ترید ان تحاسبنی به او تعذبنی علیه او تقایسنی به ان یطلع فجر
هذه اللیلة، او ینصرم هذا الشهر الا و قد غفرته لی یا ارحم الراحمین‏


+نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1388ساعت0:8توسط راحیل |

گاهی اوقات کاری انجام میدی یا حرفی میزنی که از انجامش لذت میبری.

حواست باشه ، شیطون شریک لذتت نباشه.

+نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1388ساعت3:9توسط راحیل |

امشب واژه هایم خیس شده اند .

سلام هی حتی مطلع الفجر


یادش بخیر ... این عکس را بیست روز پیش گرفتم.

امشب همین قران را بر سر میگیرم.


+نوشته شده در هفدهم شهریور 1388ساعت21:50توسط نسيم حيات |

اگه در اینترنت تو دو- سه تا سایت اجتماعی عضو باشی و گودر هم از هر نوع سایت و وبلاگی ساب داشته باشی ،اد لیست دوستان میلت هم از هر قماشی پر باشه، اتفاقی نمیشه تو جهان افتاده باشه و خبرش را نداشته باشی.

چند وقت پیش توی چند تا سایت مطلبی خوندم با عنوان "حماسه ای دیگر از حماس" با یکسری عکس از یک مراسم
مراسم ازدواج 450 دختر 6 تا 10 ساله با مردان 16 تا 36 ساله فلسطینی. 


این خبر را تو چند تا سایت دیگه هم دیدم و البته میل حاوی این مطالب هم از طرف دوستان به دستم رسید.
در طی این چند سال فعالیتم در محیط نت، انقدر اخبار رنگارنگ شنیده بودم و بعد از مدتی هم تکذیبشان، که باور کردن این مطلب برام راحت نبود.

بعضی از داماد ها هم انگار دیر آمده و عروس بهشون نرسیده بود. دی

البته بعد از چند هفته هم اصل این ماجرا روی سایت ها رفت ولی نمیدونم چرا افراد کمتری توی میل فورواردش کردند و توی وبلاگ ها درباره اش نوشتند.
دیروز که دوباره میلی درباره این خبر به دستم رسید و در فرندفید هم اکثر بچه ها از این جریان اظهار بی اطلاعی کردند، دیدم لازمه اصل خبر را توی وبلاگ بنویسم.

اصل خبر این بود که حدودای تیر ماه گذشته جنبش مقاومت اسلامى (حماس) جشن بزرگی گرفت و تعدادی از زنان بیوه که همسراشون در حمله ى بیست و دو روزه اسرائیل به غزه شهید شده بودند دوباره ازدواج کردند، ولی چون عزادار همسران قبلی شان بودند همگی لباس سیاه  تن کرده بودند.

و به همین خاطر آقا داماد ها به صورت نمادین دست این دخترکان که در واقع ساقدوش عروس خانم بوده اند را گرفتند و در مراسم حاضر شدند.

دوستانی هم که اخبار سایت های ایرانی را به هیچ وجه موافق با حقیقت نمی دانند می تونند مطالب سایت خبرگزاری آسوشویتدپرس و هاارتص و گوگل و یاهو را بخوانند.

The 450 brides shared none of the glamour, taking seats among the audience of around 1,000 party guests

هاارتص هم دقیقا همین مطلب را نوشته : One hundred Palestinian widows whose spouses died during Operation Cast Lead remarried on one of Gaza's beaches Saturday, in a mass ceremony organized by Hamas. All the brides wore black.

Most remarried to relatives of their dead husbands, although about 20 married outside the bereaved family.

فیلم مراسم را هم در یوتوب میتونید ببینید http://www.youtube.com/watch?v=RYmtaXQHEtw

برنامه عروسى  را هم "هیئت ملى امور خانواده" در چارچوب برنامه ازدواج فلسطینى ها انجام داده بود، و آقای داماد که حاضر به ازدواج با زن بیوه شده بود، غیر از دریافت هدایای دیگه ، مبلغ 2800 دلار امریکایى را نیز دریافت کرد.

البته اصل این ماجرا و این هدایا و کمک نقدی جای بحث داره که من اصلا نمی خوام وارد ان مقوله اش بشم.
فقط خواستم اصل این ماجرایی که چند ماهه مرتب در میل ها فوروارد میشه را دوباره بنویسم.
بگذریم که بعضی "صمم بکم" هستند .

پ.ن : نمیدونم چرا اجازه نمیده لینک بزنم برای همین مجبورم ادرس مستقیم سایت ها را اینجا بزارم. شما ببخشید
هاارتص  http://www.haaretz.com/hasen/spages/1099509.html
     http://www.haaretz.co.il/hasen/spages/918230.html

اینم خبرش در گوگل   http://www.google.com/hostednews/afp/article/ALeqM5igKMKNhotZrz6JytkJenE7spoaDQ

http://balatarin.com/permlink/2009/8/7/1693259 بالاترین هم که همیشه نخود هر آشیه

+نوشته شده در پانزدهم شهریور 1388ساعت6:57توسط راحیل |

امام حسن علیه السلام گوسفند زیبا و مورد علاقه‌ای داشت.
یکی از غلامان، پای گوسفند را شکست. امام علت را پرسید. غلام گفت: برای اینکه تو را ناراحت کنم.
امام با تبسمی دل‌نشین فرمود: ولی من در عوض تو را خشنود می‌کنم، و غلام را آزاد کرد

گاهی فکر میکنم چه میشد اگر ما هم در زمان یکی از امامان زندگی میکردیم؟
جای این غلام
امامم خشنودم میکرد و به دستش آزاد میشدم .

ولی مگر الان در زمان یکی از امامان نیستیم ؟
شاید هر روز امامم را نارحت هم میکنم ولی ...
چرا حرف تکراری بزنم؟
حرف دلم این است .... من امام را نمی بینم
بگذریم امشب حال مناسبی برای ادامه دادن این موضوع ندارم

می خواستم میلاد امامم را تبریک بگویم به مادرشان سلام الله علیها
باشد که ما را نیز آزاد کنند

پ.ن : از اینکه امام علیه السلام حیوان مورد علاقه شان گوسفندی بوده، حس خوبی پیدا کردم. بچه های فرندفید شاید علتش را بدانند

داستان را از وبلاگ بوی سیب برداشتم.

+نوشته شده در چهاردهم شهریور 1388ساعت3:30توسط راحیل |

چند وقتی میشه دلم بدجور برای حرم ارباب دلتنگی میکنه و پاهام برای دوباره راه رفتن توی بین الحرمین بی تابی.
انقدر که تو این فکرم تا اگه دعوتمون کنند تو نیمه دوم سال، کاروانی از دوستان دبیرستان و دانشگاه تشکیل بدیم و ...

دو سفر قبلی که قسمت شد و رفتم به این نتیجه رسیدم که کاروان و اعضاش خیلی توی سفر و حال و احوال آدم تاثیر دارند.

سفر اولم با بچه های شورای بسیج دانشگاه بود، همه اعضای کاروان را خودمون وهمراهانمون تشکیل داده بودند و البته مدیر – حاج آقا جانمحمدی- و مداح –علیرضا کبیری- را هم خودمون هماهنگ کردیم و به خاطر  اینکه همه جوون بودیم و حال و هوا مشابهی داشتیم سفرمون واقعا یک سفر زیارتی بود.
از هماهنگی همه بچه ها برای زمان هایی که مشخص میشد – منظور قرار هایی است که اصولا در سفرهای دسته جمعی بین همسفری ها برای رفت و برگشت تنظیم میشه - و دیر نکردن هیچ کس تا برنامه های مداحی و زیارتی که همشون بدون هیچ نقصی انجام میشد، همه باعث شد سفر برای هممون یک سفر به یادماندنی بمونه تا جائیکه مدیر کاروانمون که سابقه سفر های زیادی به عراق و عربستان داشت آخر سفر میگفت: " من تا حالا کاروانی انقدر هماهنگ و منظم نداشتم و این سفر بهترین سفر زیارتی من تا الان بوده"

ولی سفر دوم که خودم هم نفهمیدم چه جوری در عرض کمتر از یکماه جور شد، مثل سفر اول برام خاطره آمیز نبود.

البته اشتباه نشه ... سفر کربلا اگه در بدترین شرایط هم باشه خاطره آمیز و سراسر معنویت است . تعریف من مقایسه ای بود که با سفر اولم کردم.
مدیر کاروان که واقعا نمیدونم سفر چندمش بود کاروان می آورد، که اطلاعات مذهبی اش گاهی از حد بچه های راهنمایی و دبیرستان بیشتر نبود و از آن بدتر مداح محترم بود که با اینکه کاروان از شهر تهران اعزام میشد ولی ایشان ترک زبان بودند و غیر از شعرهای ترکی هیچ شعر و مرثیه و مدیحه ای یاد نداشتند !!!

اعضای کاروان هم که از هر قشر و سن و سالی بودند، متاسفانه زیاد با هم هماهنگ نبودند و دیر کردن ها و تفاوت سلایق گاهی اوقات مشکل ساز میشد – در خاطرات کربلام تعریف کردم دیر کردن پیرزنی از کاروان را و دیر رسیدن به شب جمعه کربلا-

وقتی این دو سفرم را با هم مقایسه میکنم، میبینم وقتی کاروانیان – حداقل نصف بعلاوه یکشان – با هم هماهنگی داشته باشن، در سن و سال بگیرید تا علقه های مذهبی، خیلی سفر میتونه پر برکت تر باشه تا خلاف این .

وقتی سفر عمره دانشجوییم به مکه را با سفری که با کاروان های حج و زیارت به مکه رفتم را هم با هم مقایسه میکنم، این نظریه ام تقویت میشه.

و البته نقش مدیر کاروان و قدرت مدیریتش هم نباید فراموش بشه.

برای همین این روزها که دلم برای کربلا ...... که نه، برای زیارت پدر علیه السلام دلتنگی میکند، خیلی دوست دارم بتونم یک سفر مثل سفر اولم قسمت بشه.

وقتی به این خواسته ام فکر میکنم، خودم به آرزوم و پررویی ام میخندم.
کربلا رفتن انقدر لیاقت میخواد که اگه بهم بگن بیا با پای پیاده و تنهای تنها با یک گروه ناشناس برو، با سر دعوت را اجابت میکنم، حالا نشستم و ارزو میکنم دوباره شرایط سفر اول برام تکرار بشه

آرزو بود آقا ...... گفته اند بر جوانان عیب نیست

دلم تنگ است برای کربلایت

+نوشته شده در یازدهم شهریور 1388ساعت8:57توسط نسيم حيات |

دوران راهنمایی بود که شعرش را در کتاب فارسی خواندم .

  • به کجا چنین شتابان؟ / گون از نسیم پرسید
  •  دل من گرفته زاین جا / هوس سفر نداری / زغبار این بیابان؟
  •  همه آرزویم اما / چه کنم که بسته پایم.
  •  به کجا چنین شتابان؟
  •  به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
  •  سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را / چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، / به شکوفه ها، به باران، / برسان سلام ما را

شعرش به دلم نشست و هیچ گاه از ذهنم نرفت.
و خودش رفت جزو شاعران مورد علاقه ام .
در کوچه باغ های نیشابورش را ولی هیچ گاه نخریدم .

فراموش میکنم اما تک بیتی که چند ماه پیش پس از انتخابات سرود.
و اینکه برای چه ایران را ترک کرد .

شعر خودش را نمی توانم برایش بخوانم .
خود استاد میداند کویر وحشتش نه ایران امروز که ایران دوره پنجاه است .
شاید هم اصلا منظورشان چیز دیگری بوده است.
و دلم میگیرد وقتی می بینم این روزها که استاد رفته است بعضی این شعر را در رفتنش می خوانند .
شاید .... بگذریم

همان "گون از نسیم" را برای همیشه در ذهن نگه میدارم.

سربلند باشی چون ایرانی هستی !!!

+نوشته شده در هشتم شهریور 1388ساعت14:3توسط نسيم حيات |

دیروز دوشنبه بود. اعراب یا بهتر بگویم اهل سنت دوشنبه ها و پنج شنبه ها، بنابر سنت پیامبر صل الله علیه و آله در این دو روز روزه میگیرند.
سنت زیبایی است . سنت بما هو سنت
عادت قابل تحسین دیگری که که در این روزها دارند افطار دادن هایشان است.
بعد از نماز مغرب هر کس سفره ی افطاری اش را در همان حیاط مسجد الحرام پهن می کند و دیگران را هم به افطار دعوت میکند.
فلاکس های بزرگ آب، کیسه های بزرگ پر از خرما و گه گاه نان، افطاری ساده است که افراد مختلف با خود به دورن مسجد آورده اند و بین همه پخش می کنند.
دیشب در مسجد الحرام وقتی فهمیدم دوربین را همراهم نیاورده ام، تا از این صحنه ها عکس بگیرم، ناراحت شدم.
این صحنه  اطعام به این صورت گسترده را کمتر جای دیگری دیده بودم و برایم دل انگیز بود اما ...
اما وقتی میدیدی این برادران سنی موقع تعارف خرما ها وقتی به شیعیان و ایرانی ها میرسیدند، مسیرشان را عوض می کنند و هیچ به شیعیان نمیدهند، این صحنه ی قشنگ اطعام اسلامی، برایت نازیبا و دلگیر می شود.
شاید هم چند موردی که من دیدم، اینگونه بوده اند و همگی شان اینطور نباشند . الله اعلم
منکر نمیشوم که شاید شیعیانی هم این چنین برخوردی با دوستان سنی مذهب داشته اند ولی در این چند هفته اقامت، خصوصا روز میلاد حجه ابن الحسن در مدینه، ایرانیان زیادی مشغول پخش شکلات در بین سنی ها بودند و آنها چه مشتاقانه!!! استقبال میکردند.

جمعیت این چند روز که آخرین روزهای حضور ایرانیان در مکه است، خیلی بیشتر از قبل شده است و مسلمانان سایر کشورهای جهان خود را برای ماه مبارک به مکه میرسانند.
خیل عظیم جمعیت در زمان نماز، خصوصا نماز مغرب و عشا، خیلی انسان را به فکر می اندازد.
به غیر از قدرت پروردگار در آفرینش انسان های گوناگون با انواع نژاد و زبان، این فکر مرا مشغول کرد که از این نیروی عظیم مسلمان!!! چه استفاده ای می شود کرد؟
در دایره ای کوچک تر این جمعیت زیاد اعراب با اتحاد!؟! چه می تواند در جهان بکند؟
به غیر از جمعیت، ذخایر جهانی و منابع مالی که در دست اعراب است چه تحولی می تواند در جهان ایجاد کند؟
نیروی فکری این همه جوان مسلمان چه شیعه و چه سنی، آیا نمی تواند مسیر جهان را در دست بگیرد؟
حیف است .
ولی افسوس که اعراب و مسلمانان بیشتر رفاه طلب شده اند و گاه خودشان را فراموش میکنند.
در این دایره بزرگ، ایرانیان و شیعیان نقش کمی ندارند ولی متاسفانه آنها هم تفاوت چندانی با دیگران ندارند.
من هم حتی تفاوتی ندارم فقط گاهی فکر میکنم.

همه نشسته ایم به امید روزی که از این نیروی عظیم استفاده کنیم
پس من هم بهتر است بگویم به امید آن روز ... !؟!

+نوشته شده در بیست و هفتم مرداد 1388ساعت17:2توسط راحیل |

آدم هایی که هم زیارت حرمین شریفین قسمتشان شده هم زیارت عتبات عالیات، اکثرا از سوی اطرافیان با یک سوال مواجه می شوند که " کربلا نجف را بیشتر دوست داری یا مکه و مدینه را؟ دوس داری دوباره کجا بری؟ "

خود من شخصا هیچ وقت نمیتونستم به جواب دقیقی برای این سوال برسم و اکثرا جوابم این بود که هر کدام حال و هوای خودش را دارد .
ولی در طول این سفر نظرم فرق کرد.

تحمل فضای غریبانه مدینه و نگاه کردن به کعبه، بدون درک حضور صاحبش (عج) برایم سخت است.
حضور در مسجدی که هزاران سال است خوارج و کفار آن را اداره می کنند و خود را خادم حرمین شریفین می دانند، اذیتم می کند.

وقتی به یاد می آورم حسین علیه السلام برای احیای این دین، که امروز اینان دائیه دار آن شده اند، خود، مال و خانواده اش را فدا کرد و امروز نمی توانم در کنار جد بزرگوارش و مادر شهیده اش، زیارت عاشورا بخوانم، وقتی می بینم نوادگان ان حرام زادگان اکنون پرده داری کعبه را می کنند و هر عقیده و نظری جز آنچه خودشان می گویند را، کفر و شرک می دانند و پیروان و عاشقان پرده دار اصلی کعبه را رافضی می دانند، قلبم درد می گیرد.

قلبم درد می گیرد وقتی آوای خوش قران را با اهنگی دلنشین، از زبان امام جماعت های وهابی مکه و مدینه می شنوم، کسانیکه قران ناطق را در محراب و سر نماز شهید کردند.

دلم میگیرد، میگیرد و دلتنگی می کند برای کربلا

برای آن صحن و سرا
وقتی در مدینه کنار بقیع و حرم ختم الانبیا می ایستادم، دلم برای بین الحرمین حسین علیه السلام و عباس علیه السلام پرپر میزد .
وقتی کبوترهای بقیع را میدیدم یاد کبوترهایی می افتم که بعد از نماز صبح کنار حرم حضرت عباس علیه السلام جمع می شدند.

دلم تنگ است.

می آید روزی که پرده دار کعبه بیاید و تمام این دلتنگی ها و غصه ها تمام شود
می آید منتقم خون حسین علیه السلام

می آید حجه ابن الحسن عج الله تعالی فرجه الشریف

+نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1388ساعت17:28توسط راحیل |

حدود یک ماه پیش خبرهای مبتلا شدن زائرین ایرانی عمره گذار به انفولانزای نوع "A" از شبکه های مختلف پخش شد و به دنبال آن خبرهای مختلف از این بیماری و روش های واگیری، پیشگیری و انواع و اقسام اطلاعات دیگر که ترس بیشتری از این بیماری را در دل مردم مخصوصا مسافرین سرزمین وحی به وجود میآورد در حدی که تعدادی از زائرین از ترس مبتلا شدن به این بیماری بسیار خطرناک!!! سفر خود را کنسل کردند، مسافرینی هم که عازم این سفر میشدند بیشترین سعی شان را در رعایت مسائل بهداشتی و نکات ایمنی میکردند که مبادا این بیماری واگیردار و خطرناک را از سرزمین عربستان و زائرین مختلف آنجا بگیرند .

پیگیری های مکرر وزارت بهداشت و سازمان حج و زیارت در حدی بود که هفته پیش خبر کنسل شدن عمره ی ماه رمضان از طرف ایران به خاطر شیوع زیاد این نوع آنفولانزا در عربستان، اعلام شد.

نگاهی به آمار وزارت بهداشت نشان میدهد مسافران کشورهایی مثل عراق و تایلند نیز مبتلا به این بیماری شده اند و عربستان در این وادی تنها نیست، پس مسلما باید پرواز و مسافرت ها به این کشورها نیز لغو میشد ولی اینگونه نبوده است .

از طرفی مسافرین ایرانی که به عربستان سفر می کنند و در ابتدای سفر با ماسک و انواع و اقسام وسایل مواظب خود و همراهانشان هستند بعد از چند روز متوجه میشوند خبر خاصی در این کشور نیست و مسافرین کشورهای دیگر بدون هیچ دغدغه و نگرانی، مثل هر زمان دیگر مشغول زیارت و سیاحت !!! هستند.

همه ی اینها نشان میدهد مسلما تنها دلیل توقف عمره ی رمضان توسط ایران !!! ( و نه فقط توسط سازمان حج یا وزارت بهداشت) آنفولانزای خوکی نیست و دلایل دیگری پشت این بازی شاید سیاسی خوابیده باشد .

محدودیت های بیش از پیش برای ایرانیان بلخصوص زنان ایرانی، رفتار های نامناسب و دور از شان با یک زائر، محدودیت های زیاد مذهبی (شیعه و سنی) شاید دلیل های کوچکی از این تصمیم مقامات ایرانی باشند .

هرچند خود من قرار بر ماندن در این کشور تا نیمه ی ماه رمضان را داشتم و با این برنامه نصف سفرم کنسل شد ولی از این تصمیم ایران حمایت می کنم و اعتقاد دارم حتی بیش از یک ماه باید سفر عمره توسط کارگزاران ایرانی قطع شود تا شاید ...

به امید روزی که پرچم تشیع و اسلام ناب محمدی را بر باب های مسجد النبی و مسجد الحرام به احتزاز در آوریم .

اللهم عجل لولیک الفرج 


پ.ن : این مطلب سه روز پیش نوشته شده است.

+نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1388ساعت12:40توسط راحیل |

السلام علیک یا رسول الله صل الله علیه و آله
اینجا مدینه است.
مدینه الرسول . شهری که جای جایش یادآور غم و سختی های خانواده ایست که بعد از هزار و چهارصد سال هنوز ظلم و ستم رفته به این خانواده باقیست و عثمانیان هنوز کینه ی علی و آلش را بر سینه دارند.

اینجا مدینه است .

دلم گرفته ، اینبار بیشتر از هر دفعه ی دیگر

محدودیت ها برای خانم ها بیشتر از قبل شده . درهای بقیع فقط ساعت چهار تا شش باز میشود و دیگر حتی نمی توانی قبور ائمه را از پشت پنجره ببینی .

ولی لذت بخش است این محدودیت ها گاهی .

" الانسان حریص بما منع " را اینجا درک میکنی.
وقتی فقط یک ربع در روضه منوره فرصت داری و نه بیشتر، انگار قدرش را بیشتر میدانی.
وقتی پشت بقیع هاج و واج به اطرافت و به دیوار هایی که نمیگذارند تو جلوتر بروی، نگاه میکنی، انگار دلت بیشتر میشکند و مخلصانه تر زیارتشان میکنی.

وقتی نمیتوانی به راحتی نام مادرت را بیاوری و سلام بر ایشان بفرستی و قاتلانشان را لعن کنی، انگار درون دلت بیشتر و سبکبال تر صحبت میکنی .

 من به نیت تو اینجا سلام داده ام ولی تو هم هم اهنگ من بخوان :

السلام علیک یا خاتم الانبیا صل الله علیه و آله
السلام علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها

السلام علیک یا ام الحسین الشهید علیه السلام

السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن ابن علی

السلام علیک یا زین العابدین

السلام علیک ایها الباقر بعلم الله

السلام علیک ایها الامام الصادق

السلام علیکم جمیعا و رحمته الله و برکاته


+نوشته شده در شانزدهم مرداد 1388ساعت14:6توسط راحیل |

چند سالی میشه ایام جشن و اعیاد مذهبی هم چنین روزهای فاطمیه و محرم صفر، یک دغدغه ی ذهنی سراغم میاد . اینکه کجا برم تو این ایام و به اصطلاح پامنبر کی بشینم ؟

اگر خیلی خوش بینانه حرف بزنم و سطح علمی بعضی از سخنران ها در سالهای اخیر را بهتر از قبل بدانم، درباره ی مداحی و مرثیه ها نظر کاملا عکسی دارم.
متاسفانه اکثر مداح ها در سالهای اخیر - به نظر بنده – نسبت به سالهای گذشته دچار افت محتوایی و سبکی شده اند.

محتوای اشعار اکثریت انها بطور قابل وضوحی دچار نزول شده ، اشعار بزرگانی مثل محتشم کاشانی و ریاضی یزدی که خواندنشان توسط هر شخصی اشک بر دیدگان جاری می کند، کجا و شعرهای بعضا بی محتوای امروزی که در قالب مدح سروده می شوند کجا ؟
سبک خواندن و آهنگ های پاپ روی اشعار هم که چند سال قبل توسط چند مداح وارد این حیطه شد، متاسفانه در بین اکثریت مداحان شایع شده است.

ولی نکته ای که بیش از همه ی این مسائل - که در سالهای اخیر از مقام معظم رهبری تا بسیاری از افراد قشر مذهبی آن را گوشتزد کرده اند -  من را اذیت می کند و وادار به نوشتن این مطلب کرد، "روضه باز" خواندن هاست.

از خیلی از بزرگان و علما شنیده ام که حتی در روز عاشورا هم روضه ی باز قتلگاه را نخوانید - به حدیث بودن این مطلب اطمینان ندارم- ولی متاسفانه چند سالی است روزهای عاشورا و ایام محرم مطالبی از بعضی مداحان می شنوم که گاه حرمت و عظمت آن واقعه را زیر سوال می برند.
شاید به خاطر معرفت پایین من و امثال من به این واقعه ی بزرگ، مداحان محترم مجبور می شوند برای در آوردن قطره اشکی از ما، به صورت خیلی باز !!! روضه بخوانند.

ای کاش این سبک !!! روضه خواندن فقط به ایام محرم خلاصه می شد و در روزهای میلاد و جشن ها - که رسم است آخر مجلس گریزی هم به واقعه ی کربلا بزنند، و چه رسم خوبی است - روضه باز نمی خوانند.

شاید برای بعضی " کل یوم عاشورا " این معنا را هم بدهد.

درک و معرفت من به شخصه آن قدر بالا نرفته است که بتوانم عظمت اتفاقات آنروز را بفهمم و وقتی برایم – نمیدانم از چه منابعی – روضه قتلگاه می خوانند و سلاخی می کنند، بزرگی کل آن واقعه و هدفش، خلاصه می شود در ...

بگذریم ... فقط می خواستم بگویم لطفا حداقل در این روزها روضه باز و سنگین نخوانید .

+نوشته شده در ششم مرداد 1388ساعت19:59توسط راحیل |

یکروز میرسد که روز مرگ من خواهد بود.

و باید بروم.

بروم تا امانتش را تحویل دهم.

و چه سخت است اگر در امانت خیانت کرده باشی
و نرسیده باشی به انچه برایش فرستادنت.

افهم ...

    آه از بار امانت که چه سنگین است.

+نوشته شده در بیست و نهم تیر 1388ساعت23:48توسط نسيم حيات |

سردرد شدید گرفته ام.

کاش هیچ وقت با فری گیت وارد نشوم.

مرگ بر منافق

+نوشته شده در یکم تیر 1388ساعت23:40توسط راحیل |

بلاخره دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران هم تمام شد.

نتیجه ی انتخابات هرچه باشد و هرکدام از چهار نامزد، شهریور ماه به ساختمان پاستور بروند، پیروز قطعی امروز مردم ایران بودند و اراده ی آنها.

امروز وقتی همه ی شعبه های اخذ رای را مملوء از جمعیت دیدم، به ایرانی بودن خودم افتخار کردم و برای به ثمر رسیدن آرزوهای این ملت دعا.

کدام؟

امیدوارم جو نسبتا آرام امروز!!! در روزهای آینده و پس از اعلام نهایی نتایج، در کشور باشد و همه ی مردم به رای اکثریت احترام بگذارند .

و دهمین رئیس جمهورمان بتواند مایه ی عزت، سربلندی و افتخار ایران باشد.

زنده باد ایران  *** زنده باد ایرانی

+نوشته شده در بیست و سوم خرداد 1388ساعت0:45توسط راحیل |

برخلاف چهار سال پیش که غیر از فعالیت های انتخاباتی ام در فضای حقیقی، در فضای مجازی نت هم فعالیت هایی داشتم، امسال به غیر از گذاشتن چند فید در فرندفید، فعالیت خاص دیگری انجام ندادم و به خواندن مطالب دوستان در وبلاگ ها و سایت ها قناعت کردم.

دلیلش شاید دل مشغولی هایم در عالم حقیقی باشد و شاید سردرگمی ام در انتخابات امسال برای انتخابی که باید انجام دهیم.

این چند خط را هم به خاطر انتخابات و تبلیغات ننوشتم، دلیلش فقط گیجی، اضطراب و بغضی بود که از فضای این چند روز شهرم در من بوجود آمده.

نمیدانم شاید ما ایرانی ها هنوز فهم و ادب اجتماعی را خوب یاد نگرفته ایم.

کاش همه یمان در طرفداری هایمان از کاندیدای محبوب، کمی انصاف داشتیم، و این را یادمان نمیرفت که او هم انسان است نه فرشته و همان طور که کاندیدای مقابل هم انسان است نه یک دیو .

انصاف و انسانیت در همه ی زندگی مان کمرنگ شده ...

قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشا و تنزع الملک ممن تشا و تعز من تشا و تذل من تشا بیدک الخیر انک علی کل شیء قدیر.

+نوشته شده در بیستم خرداد 1388ساعت16:51توسط راحیل |

حدود شش ماه پیش برای اولین بار با سایت فرندفید آشنا شدم .
چون خاطره خوشی از سایت های اجتماعی نداشتم حدود یک ماهی با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم در این سایت عضو بشم و اکانت  راحیل را ساختم .

محیط فرندفید یا به قول اعضاش فرفر جدید و جالب بود. متفاوت از سایت های مشابهش و همین مرا جذب کرد . (بگذریم از علت اولیه عضویتم) آنقدر جذب که وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی فراموشم شد.
مثل همیشه که در موقع ورود به یک محیط جدید همه چیز برات ناآشنا و غریبه است، فرندفید و اعضاش و گروه هاش و البته کلمات و اصطلاح رایج و خاص خودش هم برای من غریب بود و کم کم به آنها عادت کردم. لایک٬ اسمایلی٬ ژانر٬ دس دس٬ دی٬شمایل و خیلی اصطلاحات دیگه که گاهی توی دنیای حقیقی هم اشتباهاً از آنها استفاده میکردم.

در فرندفید هم میشد اخبار خبرگزاری های مختلف را فهمید و آنها را خوند٬ هم تو حسینیه و هیاتش سینه زد هم خاطرات دوران دانشجویی را با بقیه درمیون گذاشت و هم در روم مورد علاقه ی خودم خاطرات دوران کودکی ات را با بقیه به اشتراک بذار و هزاران موضوع جذاب دیگه که منو به خودشون جذب کردن و به قولی معتاد فرفر شدم.

متاسفانه توی این سایت هم مثل همه سایت ها و وبلاگ های محیط های مجازی٬ روابط خانم ها و آقایون خیلی راحت تر از محیط حقیقی بیرون بود و همین باعث شد مثل همیشه خط قرمزهایی برای خودم بکشم و ملزم بشم به رعایت آنها که البته گاهی میشد که از اونا رد بشم.

همیشه توی این حدود هفت٬هشت سال عمر نتی ام سعی کردم بین آدم های این محیط و محیط مجازی تفاوت قائل بشم و دیواری بین اونا بکشم. نتیجه اش هم این شد که هیچ وقت حاضر نشدم به قرارهایی که ادم های این دنیا برای دیدن همدیگر در محیط حقیقی میذارن برم جز یک مرتبه( آن هم حدود سه سال پیش که رفتم غرفه تبیان در نمایشگاه قران برای کمک به انجمن معارف) ولی میتونم بگم توی سایت فرندفید انقدر راحت درباره این موضوع صحبت میشد که یه چیزی قلقلکم داد که منم یکبار در این قرارها شرکت کنم ولی فرشته ای که روی سمت راست شونه ام نشسته بود بهم اجازه نداد. دی

زمانی که فیدی درباره احوال و روحیاتم میذاشتم بعدش با خودم فکر میکردم چه عاملی باعث میشه که من در این محیط از خودم و علایقم و روحیاتم حرف بزنم؟!
یعنی در محیط حقیقی چه کمبود یا نقیصه ای وجود دارد که باعث میشود من در این محیط حرف بزنم و از ابراز نظر و صحبت چهار نفر درباره فیدم خوشحال یا بعضا ناراحت شوم .
 یکی از دوستانم( یا در واقع تنها دوستم) در این سایت یکبار اینطور جوابم را داد:
"  بعضي وقت ها آدم دلش مي خواد بعضي از اتفاقات زندگيش كه شايد براي اطرافيانش خيلي مهم نيستند را جايي به صورت غير مستقيم مطرح كنه و ابراز احساسات بقيه را از طرف دوستاش براي همون مسئله ي به ظاهربي اهميت ببينه "

ولی هنوز در این فکرم که چرا ؟ چرا محیط مجازی برای خیلی از جوانان هم سن من جذاب تر از محیط حقیقی پیرامونشان است ؟ به چه دلیل با ابراز احساسات شادمانه یا غمگینانه مان در این محیط آرام میشویم و دست نوازش مجازی دوست ناشناخته ای به ما تسکین میدهد که در محیط حقیقی این آرامش را نمی گیریم؟

این چند روز محیط فرندفید برایم بسیار زجرآور و ناراحت کننده بود.
علتش یا جو بسیار انتخاباتی و سیاسی اش است یا موضوعی دیگر ... فقط میدانم آنقدر ناراحت کننده بود که برای اولین بار به فکر پاک کردن اکانت راحیل شدم .

نمیدانم شاید روزی خداحافظی کردم و رفتم.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

+نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1388ساعت0:9توسط راحیل |

             انت الذی فتحت لعبادک باباً الی عفوک

 

آرزو

مناجات خمسه عشر مناجات تائبین

+نوشته شده در هشتم اسفند 1387ساعت16:37توسط نسيم حيات |

+نوشته شده در دوازدهم بهمن 1387ساعت22:57توسط نسيم حيات |

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه که فرمودند کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.
این سخنی است که پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت امیدوار می سازد.

و تو ای انکه در سال شصت و یک هجرت در ذخایر تاریخ نهفته بودی، اکنون نوبت توست.
حالا  که در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت پای به سیاره زمین نهاده ای، امروز عاشورای توست و کربلای زمانت انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و به کهف حصین علیه السلام لا مکان و لا زمان ولایت ملحق شوی و خود را به قافله سال شصت ویک هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت برسی.

تو گویی همه تاریخ یک روز بیش نیست و آن روز عاشوراست.
از عاشورای سال شصت و یک دیگر زمان از عاشورا نگذشته است و هر روز زمان بر امتحان من و تو می گردد تا ببیند که چون صدای هل من ناصر امام عشق برخیزد، من و تو چه میکنیم.

مپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده و لا غیر، صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است.

سید شهیدان اهل قلم

به امید پیروزی مردم غزه
و دعا در تعجیل ظهور منجی مظلومان جهان

+نوشته شده در پانزدهم دی 1387ساعت0:25توسط نسيم حيات |

پنج شنبه ای که گذشت چهارمین پنج شنبه ماه نوامبر بود که مصادف بود با جشن شکرگذاری یا همون Thanksgiving .
یکی از جشن هایی که بیشتر در آمریکا و مناطق کشت و کاری اش(همون مزرعه) گرفته میشه ولی شهرت جهانی!!! داره و در کتاب های زبانی (مثل هدوی و اینترچنج) که برای آموزش زبان ما نوشته شده حتما اسمی از این جشن برده میشود. درست مثل ولنتاین!!! (نمی دونم چرا ما فقط همین یه جشن اونارو کپی برداری کردیم )
جشنی که به گفته خودشون :هنگام برداشت محصول همه خانواده دور هم جمع میشوند و غذاهای مختلف درست می کنند و خدارو به خاطر نعمت و محصولی که در آن سال بهشان داده شکر میکنند.
فکر میکنم ؛خوب زحمت میکشن یکبار تو سال میشینن و خدارو شکر میکنن!!! اون سر میز و قبل از غذا دعا خوندناشونم فقط برای تو فیلماشونه و تو واقعیت چنین چیزی وجود نداره(بگذریم از اینکه مکاتبشونم با هم فرق داره)


ولی ... من همون یکبار تو سال هم خدارو شکر میکنم ؟
 جدا یادم نمیاد هیچ وقت موقع خوردن چیزی خدارو شکر کنم. فقط کوچیک که بودم اونم وقتی غذام تموم میشد بهم یاد داده بودن که بگم الحمدلله ولی نمیدونم چرا بزرگ که شدم اونم یادم رفت.
مثلا تو دانشگاه فقه خوندم ولی تمام مستحبات و مکروهات موقع تناول طعام را خوندم برای پاس کردن!!!
الانم مینویسم فقط برای نوشتن؟!؟
فردا اول ذیحجه است.
ماهی که پیامبر فرمودند:" ایامی پاکیزه تر و ارجمند تر از دهه ی ذی الحجه در نزد خداوند تعالی وجود ندارد."
آغاز این ماه که سالروز پیوند حضرت زهرا سلام الله علیها و امام علی علیه السلام است و نهم و دهم  و البته عید غدیر.
فکر میکنم بهترین فرصت برای شکرگذاری از معبودم است.
" لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید" مشمول عذاب خدا نشویم؟!
همین جا میتونم از خدای قادر و رحیمم به خاطر تمام نعمت هاش حتی به خاطر  نوشتن این مطلب تشکر کنم؟!!؟

+نوشته شده در دهم آذر 1387ساعت14:23توسط نسيم حيات |

خورشید به من بتاب و تطهیرم کن
چون آیینه ها بشکن و تکثیرم کن

یکبار سر سفره لطف و کرمت
بنشانم و یک عمر نمک گیرم کن

+نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1387ساعت17:16توسط حمیده |

شبی ساکت و دلگیر
خودم بودم و قلبی که زغم بسته به زنجیر

و هنگام اذان بود...

که پیچید در آفاق همه نغمه تکبیر
نوشتند که هنگام اذان دست به دامان خدا باش
و مشغول دعا باش

و گفتم که خدا ...
بین دعایم

که دلتنگ اذان حرم و کرب و بلایم.

+نوشته شده در یازدهم آبان 1387ساعت23:3توسط حمیده |

اول ذیقعده سالروز میلاد حضرت فاطمه معصومه سلام الله است.
میلادتان مبارک

 

چند سالی میشه که این روز را به روز دختران نام گذاری کردند. (کاش رسم میشد مثل روز مادر و پدر توی این روز پدر و مادر ها به دختراشون هدیه بدن)

در کتابی خوندم خلیفه عباسی در آن زمان آنقدر عرصه را به امام کاظم علیه السلام و فرزندان ایشان تنگ کرده بود که هیچ کس جرات خواستگاری از دختران این امام را نکرده بود و به همین خاطر حضرت معصومه هیچ گاه ازدواج نکردند. (منبعش همان کتاب)

امروز هفتمین سالگرد کتاب دانشجویی هم هست.
کتاب های کوچک و مختصری که برای نسل همه چیز خواه در کوتاهترین زمان ما خیلی مناسب هستند.

 لیست یکسری از کتاب هایش را اینجا گذاشتند.
مختصر و جذاب بودن متن این کتاب ها برای من یکی که در بعضی از موضوعات  فقط دنبال اطلاعات مختصری بودم خیلی مفید بود .
مخصوصا کتاب هایی که سخنان آقا در موضوعات خاصی بیان شده.


کتاب "بی تو یکسال است" و "عروس ماه میشوم" را به یکی از بچه ها قرض دادم ولی ... خودمم یادم نیست به کی دادم !!! دوست عزیز محترمانه خودت بیا امانت را برگردان لطفا !!!


یادم رفت ... سالگرد ازدواج بعضی ها هم مبارک

+نوشته شده در دهم آبان 1387ساعت8:15توسط نسيم حيات |

از صبح کار کرده بود.
ساعت 3 وقت خوردن ناهار پیدا کرد.
بعد از نهار روی تخت دراز کشید؛
لب تاپ را روی شکمش گذاشت .
cd فقه جامع اهل بیت – کتاب لمعه دمشقیه – باب رهن
شروع کرد به خواندن.

نیازی به ورق زدن هم نداشت .
فقط جا به جایی موس هر 10 دقیقه

بهش گفتم شهید اگر میدانست کتابی که هفت روزه در زندان نوشته است ، روزی اینگونه خوانده می شود...
                                 سلام علیه یوم ولد و یوم قتل و یوم یبعث حیا       

+نوشته شده در هشتم آبان 1387ساعت15:50توسط نسيم حيات |

 

           بیست و سه روز دیگر ...

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در هجدهم مهر 1387ساعت20:6توسط نسيم حيات |

نمي دانم کم شما هم مثل من هستيد يا نه؟
ولي اگر اينگونه باشد واي به حال من و تو

ديدي عمري به هر زباني نام خدا گفتيم ولي چه سود که رفتارمان خدايي نبود

گفتيم «الله اکبر» و لي بزرگمان پول و مقام بود

گفتيم «اشهدان لااله الاالله»  ولي خداياني ديگري هم داشيتم که به سمت آنها ميرفتيم ، روزي پي پول، روزي پي کار، روز پي زن ، روزي...

گفتيم «اشهد ان محمد رسول الله» اما چه کرديم با سيره رسول خدا

گفتيم «اشهد ان علي ولي الله» اما ولايتي عمل نکرديم، دل فرزند ولي خدا و فاطمه زهرا «حضرت بقيه الله» را خون کرديم

گفتيم، گفتيم،گفتيم

اما چه کرديم

گفتيم «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» اما به ياد نام همه بودي جز او

گفتيم «الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» ولي نه حمدمان حمد بود نه در کارمان اعتقادي به خداوند جهانيان داشتيم نه حتي به ياد او بوديم اگر هم بوديم هميشه نبوديم

گفتيم «الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» آن آنقدر کج راه رفتيم که از رحمت ايشان دور شديم

گفتيم «مَالِکِ يَوْمِ الدِّينِ» آن هم روز 10 بار ولي کارهايمان بوي آخرت نمي داد، دنيايي شده بود

گفتيم «إِيَّاکَ نَعْبُدُ وإِيَّاکَ نَسْتَعِينُ» اما پي هرکس ناکسي افتاديم، اميدمان به همه بود جز او

گفتيم «اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ»  اما از راه راست فرار ميکرديم، هر چه قدر راه جلوي پاي ما مي گذاشتند ولي باز هم ما همان بوديم

 گفتيم «صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ»  عمري نکوهش کرديم اين گمراهان را، به آنان که در کوفه علي(عليه السلام) را تنها گذاشتند،

به آنها که به امام حسن وامام حسين را بي وفايي کردند،

آنان که محسن حضرت زهرا را شهيد کردند وآنان که...

اما خودمان چه کرديم مهدي فاطمه را ياري کرده ايم يا نه

شنيدم شمر از سربازان سپاه امير المومنين بوده و از سرداران سپاه امام حسن

اي واي يعني شيعه بود

اما ديدي چه کرد

نکند ما هم...

ترسم نرسي به کعبه اي اعرابي             اين ره که تو مي روي به ترکستان است

وبلاگ دنیا به روایت یوسف

+نوشته شده در یکم مهر 1387ساعت21:59توسط نسيم حيات |

چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي

آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند

+نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1387ساعت20:0توسط نسيم حيات |

اللهم اني اسئلک قليلا من کثير ...
وهو عندي کثير و
هو عليک سهل يسير

دعای افتتاح

آن هنگام که رخت روزه بر تن کردید طرف حسابتان هیچ کسی جزمن نیست
روزه مخصوص من است و تنها من پاداش آن را میدهم.

کتاب یک هزار گوهر علم - سید محمد تقی مقدم

+نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1387ساعت7:23توسط نسيم حيات |

ای مهربان ترین، گر چه چنین دیر آمدم ، من آمدم
بی هیچ هدیه ای با دست های خالی و چشمان پر ز اشک
تنها به شوق آن که ببخشی مرا دگر….

 

خدا جونم نمیدونم چه جوری باید ازت تشکر کنم .
نمیدونم شاید یکی از بزرگترین هدیه ای هایی بوده که تا حالا ازت گرفتم. اونم درست شب اول ماه خودت.
انقدر خوشحالم که دوست دارم روی ماهتو ببوسم.{۱}
فقط امیدوارم ایندفعه قدرش رو بدونم و دوباره از دستش ندم و همچنین بتونم جواب محبت و لطف بی حد تو رو بدم .
خدایا دوست دارم .

 

اگه شما هم میدونستید چه لذتی داره بعد چهار سال با صمیمیترین بهترین و عزیزترین دوست صحبت کردن و حرفاشو شنیدن اونم درست شب اول ماه مبارک مثل من سر از پا نمی شناختید و پست شب اول ماه رمضونو فقط درباره دوستتون می نوشتید .

خدایا کمکمون کن .

 

ربی و ربک الله رب العالمین . اللهم اهله علینا بالمن و الایمان . و السلامه و الاسلام . و المسارعه الی ما تحب و ترضی . اللهم بارک لنا فی شهرنا هذا . و ارزقنا خیره و عونه . و اصرف عنا ضره و شره . و بلائه و فتنته . {۲}


۱ - کتابی از مصطفی مستور

۲- دعای شب اول ماه مبارک رمضان

+نوشته شده در دوازدهم شهریور 1387ساعت1:12توسط نسيم حيات |

 

چند وقته اصلا حالم خوب نیست .برای همین نتونستم توی وبلاگی که از دوستم قرض گرفتم بنویسم .
امروز دیدم چند وقتیه خودش دوباره اومده و نوشته .خوبه .ما هم گاهی میایم مثل امروز  ...

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در نهم شهریور 1387ساعت15:57توسط |

هر کس به تماشایی رفته است به صحرایی

مارا که تو منظوری خاطر نرود جایی

+نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1387ساعت13:48توسط |

 

نه  نه  نه  

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+نوشته شده در هشتم خرداد 1387ساعت11:42توسط |

۱- مامان حالش بده

۲- اعصابم خورده

۳- درسامو نخوندم

۴- حوصله هیچ کاری ندارم

۵- چقدر اخه خودمو بزنم به بی خیالی

۶- خدایا کمکم کن

+نوشته شده در دوم خرداد 1387ساعت14:46توسط |

هنوز سرگردانم

در افق دور
قدس است در اسارت شیطان


و تو ای جوانمرد
بگو از کدامین قبله ای؟

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت0:25توسط |