تبليغاتX
نسیم حیات





















نسیم حیات

گاه و بی گاه نوشت های چند من

روز يك شنبه 13 آبان 58 (4 نوامبر 1979)، جماعتي كه در دانشگاه تهران جمع شده بودند تا ياد شهداي 13 آبان سال پيش را گرامي بدارند، بعد از مراسم براي تشييع 33 شهيد كردستان در خيابان تخت جمشيد (طالقاني فعلي) راهپيمايي كردند.
در ميان راهپيمايان، دانشجوياني بودند كه از قبل با هم قرار تجمع گذاشته بودند. دانشجوها از همة دانشگاه هاي تهران آمده بودند. بيشترشان نمي دانستند دقيقا چه كاري بايد بكنند.
در جلسه اي كه روز قبلش در دانشكدة مكانيك دانشگاه شريف برگزار شده بود، نگفته بودند چه خبر است. فقط گفته بودند: يك كار حسابي است. يك خرده هم خشونت دارد. كفش كتاني بپوشيد. دخترها هم چادر سر كنند تا بتوانند وسايل را زير چادرشان پنهان كنند.

فقط عدة معدودي مي دانستند كه اين كار حسابي ، گرفتن سفارت آمريكا در اعتراض به پناه دادن به شاه است.

جمعيت پاي ديوار سفارت كه رسيد، چند تا پلاكارد رفت بالا و دانشجوها يكي يكي به هم علامت دادند. چند نفر از ديوار رفتند بالا و از آن طرف، در را باز كردند.
دانشجوها ريختند داخل.

خودشان مواظب بودند كه غيردانشجو بينشان نباشد. گروهي از بچه هاي علم و صنعت موافق نبودند و رفتند. جمعيت همين طور داشت نگاه مي كرد و شعار مي داد.

دانشجوها از راه زيرزمين، وارد ساختمان اصلي سفارت شدند. تنها مقاومت آمريكايي ها شليك چند گلوله گاز اشك آور بود.
ظرف دو ساعت، همه جا دست بچه ها افتاد.
مانده بود گاوصندوق سفارت. بعد كه توانستند آن را باز كنند، ديدند گاوصندوق نيست و ساختماني ديگر است كه ظاهرا مركز اسناد بوده است. اسنادي كه مقدار زيادي شان با دستگاه رشته رشته شده بود.

دانشجويان، همة اين ها را در پنج  اطلاعيه اي كه همان روز منتشر كردند، براي مردم توضيح دادند.
در اطلاعية اول، اسم خودشان را اين طور اعلام كرده بودند: دانشجويان مسلمان پيرو خط امام.

آن ها خواسته خود در قبال آزادي گروگان ها را استرداد شاه از سوي آمريكا عنوان كرده بودند.



واكنش آمريكا تند و شتاب زده بود. آن ها بلافاصله اعلام كردند كه شاه متحدشان بوده و هرگز متحدشان را رها نخواهند كرد.

روزهاي بعد، كارتر، رئيس جمهور وقت آمريكا دستور متوقف كردن واردات نفت ايران و نيز بلوكه كردن دارايي هاي ايران در بانك هاي آمريكا را داد.

183 مأمور ايران در آمريكا اخراج شدند و دانشجويان ايراني مقيم آمريكا هم تحت فشار قرار گرفتند. اما پيام امام خميني به دانشجوها، خيلي ساده بود: همان جا بمانيد كه خوب جايي را گرفته ايد.




دولت موقت و شوراي انقلاب، موافق ادامة حضور دانشجوها در سفارت نبودند. اما امام خميني از دانشجوها حمايت مي كرد.

فرداي روز تسخير، امام در يك سخنراني عمومي گفت:  آمريكا توقع دارد كه شاه را ببرد به آن جا براي توطئه. پايگاهي براي توطئه درست كنند و جوان هاي ما بنشينند و تماشا كنند؟!
امام اعلام كرد گروگان ها بايد در دست خود دانشجوها باقي بمانند و روز بعد، فرزندش سيداحمد خميني را هم به ميان دانشجوها فرستاد.

سيداحمد خميني در پاسخ به سؤالات خبرنگاران گفت:   از نظر ما، دانشجويان ما سفارت كشور ديگري را اشغال نكرده اند، بلكه آن ها مركز جاسوسي آمريكا را گرفته اند. اشاره او به اسناد محرمانه اي بود كه قبل از رشته رشته شدن، به دست دانشجوها افتاده بود و يا توسط دانشجويان پرشور، بازسازي و كشف رمز شده بود.
اين اسناد كه به تدريج منتشر مي شد، خبر از مداخلات و نيز جاسوسي هاي آمريكا در امور ايران مي داد. اطلاع مردم از اين امر، فضاي عمومي كشور را ضدآمريكايي تر از پيش كرد.

مردم، هر روز و هر شب، جلوي سفارت آمريكا جمع مي شدند و در حمايت از دانشجوها و عليه آمريكا شعار مي دادند. خود مردم به سفارت آمريكا لقب داده بودند لانه جاسوسي .



ماجراي گروگان گيري از آن چيزي كه ابتدا در ذهن دانشجوها بود، يعني يك حركت سمبليك اعتراض آميز، خيلي جدي تر و خيلي طولاني تر شد.
از يك طرف، رهبر و مردم ايران، خواستار برخورد قاطع و جدي بودند و از يك طرف، آمريكايي ها نمي خواستند كوتاه بيايند.

دانشجوها در مدت بيشتر از يك سال، درسشان را بالاي سر گروگان ها مي خواندند، اسناد به دست  آمده را مرتب و منتشر مي كردند، و چشم انتظار تصميم امام در مورد گروگان ها بودند.

مذاكرات گسترده و طولاني اي بين مقامات ايراني و آمريكايي ها و واسطه ها شكل گرفت. پاي سازمان ملل به ميان آمد و دبيركل سازمان ملل، شخصا به تهران سفر كرد.
شاه را از آمريكا به پاناما و مصر فرستادند.
مجامع بين المللي، هرچند دير ولي بالاخره قبول كردند كه بايد به اتهامات شاه در مورد نقض حقوق بشر رسيدگي كرد.

آمريكا به ديوان لاهه شكايت برد.
ديپلمات هاي هلندي و سوئيسي براي ميانجي گري پيشقدم شدند. اين وسط، آمريكا يك عمليات نظامي ناكام هم انجام داد كه اوضاع را وخيم تر كرد. طوري كه وقتي شاه در 5 مرداد 59 در مصر، از سرطان مرد، هنوز كسي به حل مسأله اطمينان نداشت.

جيمي كارتر به خاطر ناتواني در پايان دادن به بــحــران، انتـــخـــابــات رياست جمهوري را به رونالد ريگان كه وعده اش آزادي گروگان ها بود، واگذار كرد.
در ايران هم دولت موقت به دليل همسو نشدن با خواست ملت در اين مسأله، كارش به استعفا كشيده بود.
مذاكرات بين نمايندگان ريگان و مجلس شوراي اسلامي كه به دستور امام، عهده دار حل مسأله شده بود، با ميانجي گري دولت الجزاير، وارد فاز جديدي  شد.
عراق، جنگ را شروع كرده بود و ايران مي خواست با رفع توقيف از اموالش، مسأله را هرچه زودتر تمام كند. سرانجام آمريكا راضي به پرداخت 70 درصد وجوه نقدي بلوكه  شده ايران شد و نهايتا روز 30 دي 59 (20 ژانويه 1981) مقامات ايراني، گروگان ها را تحويل دولت الجزاير دادند.





وقتي ماجرا تمام شد، هم گروگان گيرها و هم گروگان ها حسابي معروف شده بودند.
گروگان ها 66 نفر بودند. 13 نفرشان شامل زن ها وسياه پوست ها، همان اوايل (28 آبان) و با نظر امام آزاد شده بودند.
نايب كنسول آمريكا هم چون MS داشت، 20 تيرماه (هفت ماه زودتر) آزاد شد.

اما 52 نفر ديگر، 444 روز، گروگان دانشجوها ماندند.

تعداد كمي از آن ها پس از آزادي، به كار در وزارت خارجه ادامه دادند.
چندتايي شان بعدها يك انجمن ضدجنگ درست كردند كه عليه اقدامات نظامي آمريكا تبليغ مي كند. چندتايي شان هم در سال 2000 خواستند عليه ايران در دادگاه هاي بين المللي، اقامه دعوي كنند كه بقيه با آن ها همراهي نكردند.


و سی سال از آن روزها می گذرد . و اینک ما دانشجوئیم

منبع همشهری جوان

+نوشته شده در سیزدهم آبان 1388ساعت0:39توسط راحیل |

ساعت هفت بود که  از ماشین پیاده شدم.
مقداری پیاده رفتم تا رسیدم به جمعیت بیست نفری خانمهایی که کنار یک کانکس ایستاده بودند و به ترتیب داشتن از درب رد میشدن، گفتم خوب حتما اینا هم برای ملاقات آمدن و رفتم بینشان ایستادم.
ساعت هفت بود و ورود این ساعت و گشتن کمی برام عجیب بود ،به هر حال ایستادم ولی وقتی نوبتم رسید ،فهمیدم خانم های حفاظت و گشت بیت هستند و  من اشتباه حتی جالبی! کرده بودم.
هدایتم کردند به خیابون فلسطین و درب ورودی که همیشه مخصوص آقایان است ولی چون ملاقات کننده های امروز همه خانم هستند، این درب هم داده بودند به ورود خانم ها

ساعت هفت و ربع و این جمعیت منتظر !!!
راهمو کشیدم و رفتم آخر صف. درست کنار در ورودی دبستان دخترانه فلسطین
مقنعه های سفید که روش تل زده بودند!!! با مانتو و شلوار های صورتی...دلم رفت برای دوران دبستان خودم .روز دختر بود و دخترها توی صف صبحگاهی مدرسشون جیغ میزدند و شعر میخوندند.

اکثر خانم ها جوون بودند، خانم پشت سریم که با دختر پنج ساله اش اومده بود (عصر تو خبرگزاری ها عکسشو با دخترش دیدم)  و با هر جیغ و صدایی که از مدرسه می اومد، دختر کوچولو سرشو میبرد تو حیاط تا برای سالهای بعدیش تجربه کسب کنه :)

بلاخره هشت و ربع بود که صف حرکت کرد به جلو و رفتیم برای سه خان گشتو بازرسی
کاغذ و مداد با خودم برده بودم تا بعضی از نکته ها و صحبت ها رو برا گزارش بنویسم ولی همون خانم گشت اول گفت که اجازه نمیدن ببرمشون داخل حسینیه و باید بذارم تو پلاستیک کفش هام
به حرفش گوش ندادم و گفتم حالا یه مداد چیه که بهش گیر بدن ولی وقتی گشت دومی هم کاغذ و هم مداد را ازم گرفت، فهمیدم حرفش جدی بود.... پکر شدم

قبل از گذشتن از خان سوم با شیرکاکائو و شیرینی پذیرایی شدیم ( شیرکاکائو داغ برای سینه سرماخورده من عالی بود فقط حیف که زبانم را سوزوند )
برای اولین بار از در اصلی و سبز رنگ بزرگ آخر حسینه وارد شدم آخه  این درب همیشه مخصوص ورود اقایان بود .

جمعیت هنوز زیاد نبود .رفتم کنار ستون و به میله های سفید تکیه دادم...
کاش لااقل میذاشتن کتاب بیاریم داخل تا حوصلمون سر نره ... وقتی یادم افتاد حتی کاغذ سفید را هم ازم گرفتند به این فکر خودم خندیدم

توی ذهن خودم برنامه ریزی کردم که اگه آقا ساعت نه و نیم  بیان و حدااقل پنج نفر از خانم ها صحبت کنند و هرکدام ده دقیقه وقت داشته باشن میکشه تا ده و نیم، حرف های خود آقا هم سه ربع، پس برنامه باید حدود یازده و نیم تموم بشه، ولی وقتی ساعت ده شد و آقا هنوز وارد حسینیه نشده بودند بیخیال برنامه ریزی ذهنیم شدم.
از نه و نیم خانم ها شروع کردند به  شعر خوندن و شعار دادن
هر گروه برای خودش یک شعری میخوند و از هر طرف حسینیه صدای یک شعار می اومد
خدا خیر بده ان خانمی را که بلند شد و رهبری شعار ها را به عهده گرفت تا جمعیت کمی نظم بگیرند.
کم کم التماس ها برای یک کم جمع نشستن و جا دادن به فقط یک نفر!!! شروع شد. خانم هایی که ساعت ده تازه آمده بودند و می خواستند در فاصله بیست متری با جایگاه بنشینند .

حدود هفت تائی دوربین اطراف حسینیه بود که پنج تایش را دادند دست دخترکان فیلمبردار تا فیلمبرداری مراسم بیت هم توسط صاحبان این روز انجام بشود.

خانم عظیم زاده پشت تریبون رفت و رسما مراسم را در دست گرفت، با شناخت قبلی که از ایشون داشتم، میدونستم خیلی خوب از پس اینکار برمیان و الحمدلله همینطور هم بود .
ساعت حدودهای ده بود که پرده های کرم رنگ کنار رفت و آقا وارد حسینیه شدند و همزمان هجوم خانم های محترم به سمت جلو و شعار دادن... تقریبا حدود سی چهل نفر از کسانیکه پشت سری دوم میله ها بودند با سرعت خودشان را رساندند به ردیف های جلو و بعد از یک دقیقه شعار دادن، همه با هم نشستند... اما کجا... روی دست و پای بقیه
بعضی از خانم ها دقیقا روی هوا نشسته بودند و با اصرار سعی میکردند برای خودشان جایی باز کنند.
مراسم شروع شده بود و قاری شروع به خوندن قران کرده بود ولی متاسفانه خانم ها بکه با این حرکتشان جا و فضا را برای بقیه تنگ کرده بودند، مشغول جرو بحث و احیانا بعضی صحبت های ناشایسته :)
جالبیه قضیه اینجا بود که حاضر نبودند برگردند ردیف های عقب و همان جا روی پای بقیه به صورت دو طبقه نشسته بودند.
بنده خدا خانمی که کنار من نشسته بود، هشت ماهه باردار بود و از ساعت هشت اومده بود و کنار ستون و کنج جای امنی نشسته بود تا خطری تهدیدش نکنه ولی با این برنامه ای که به وجود آمد، مجبور شد بلند بشه و بره آخر حسینیه بنشینه... خدائیش خیلی حرف زوره که انقدر وقتت را گذاشته باشی و آخر هم مجبور بشی دورترین نقطه بنشینی

خانم قران پژوه عزیز ؛ در همان قرانی که خوندیش درباره حق و تقدم افراد و حق الناس به آیه ای برنخوردی؟

از بین خانم هایی که صحبت کردند، خانم مهدوی و حاج عبدالباقی را میشناختم و البته مجری محترم را !!!
سه خانم قران پژوه دیگر هم صحبت کردند و بعد آقا شروع کردند به سخنرانی
از جمله آغازین حرفاشون خوشم اومد : "
حقيقتاً امروز با ديدن اين جمع متراكم و فرزانه و همه دلبسته‌ى قرآن، براى من يك روز عيد محسوب ميشود"

بین صحبت های آقا داشتم فکر میکردم کاش واقعا رفتارهامون هم قرانی باشه... ان شالله
حرف های آقا بیست دقیقه به دوازده تموم شد... تقریبا طبق همان برنامه ریزی ذهنی من :)

بعد از ده دقیقه منظره حسینیه که چند دقیقه قبل با چادرهای مشکی سیاه پوش شده بود، دوباره آبی شد... زیلو های ساده و آبی

+نوشته شده در بیست و نهم مهر 1388ساعت15:33توسط راحیل |

پست قبلی ام خاطره ای بود از زبان یک رزمنده دوران جنگ، که در مجله امتداد خوانده بودم و نوشتمش تو وبلاگ.
نوشته ای که نمی دونم نقل کننده اش کی بوده و چقدر حرفها و کلمه هاش از زبون خود ناقل نوشته شده و اصالتشو حفظ کرده.

تو قسمت نظرات همون پست، یکی از همون رزمنده ها از خاطرات آن دورانش برا نوشته .... خاطراتی که تا امروز هیچ جا ننوشته و میدونم شاید جایی تعریف هم نکرده (همه شان را)

خاطراتیه که میدونم از زبون کسی نقل شده که خودش انجا بوده و این چیزها رو دیده، از زبون کس دیگه ای نقل نمی کنه و حتی هیچ نویسنده و سردبیری ان خاطرات رو ویرایش نکرده اند، پس خیلی عزیز و خواندنی هستند.

تصمیم گرفتم هر چند وقت یکبار یکی از ان خاطره ها رو تو وبلاگم بذارم، هم اینکه غیر از هفته دفاع مقدس و روزهای آخر اسفندیادم بمونه که یه روزگاری توی کشورم چه اتفاقی افتاد و چه کردند هم خاطرات این عبرادر عزیز این جا مکتوب بشه و بمونه.

فردا آخرین روز از هفته دفاع مقدس است و من اولین خاطره ایشان را امشب در وبلاگ میگذارم .
همین جا دوباره از ایشان تشکر می کنم و آرزوی موفقیت در این دنیا ...
شاید برای مائی که ان روزها را ندیده ایم زندگی در این زمان آسان باشد ، اما برای شما نمی دانم !!!


تابستان 61 بود که عملیات مسلم بن عقیل انجام شد و منجر به ازاد سازی شهر سومار گردید.
بچه های تخریب یک معبر از میدان مین باز کرده بودند و نیروها از ان عبور و پیشروی کرده بودند ولی فرصت نکرده بودند که معبر و میدان مین را علامت گذاری کنند.

دشت صافی بود و زمین های خشک و خاکی .
فردای عملیات بود که ماشین ها آذوقه و مهمات میرساندند . من و چند تن دیگر از بچه های تخریب برای پاکسازی میدان های مین که حالا پشت سر رزمندگان قرار داشت پای پیاده در حال حرکت بودیم و از یک مسیر باریکی که ماشین ها رفته بودند می رفتیم که یک ماشین امد رد شود .

به ناچار همه ما که هفت هشت نفر بودیم از ان مسیر فاصله گرفتیم .
گرد و خاک ناشی از حرکت ماشین ها دو طرف مسیر را پر کرده بود و چیزی مشاهده نمی شد .
یک مرتبه یکی از بچه ها فریاد زد : برادرا هر جا هستید بایستید و حرکت نکنید . دو زاری همه خیلی زود افتاد .

با اولین نگاه دقیق به زیر پایمان دیدیم که کلی روی مین ها حرکت کرده بودیم و جای خطوط کف پوتین هایمان را روی گرد و خاکی که مین ها پوشانده بود مشاهده کردیم .
اخه مین ها را خیلی سطحی کاشته شده بودند . ولی گویا هیچکداممان در ان لحظه لیاقت شهادت را نداشتیم .

اره اون ماشین ما را از معبری که نمی دانستیم معبر است خارج کرده بود و به میدان مین هدایت کرد....

+نوشته شده در پنجم مهر 1388ساعت23:10توسط راحیل |

سال‌ها بود با هم بودند. هر كجا يكي از اونها رو مي‌ديدي، دست خودت نبود، دنبال اون يكي مي‌گشتي و به فاصلة چند متري اطرافش پيداش مي‌كردي.

وقتي آقا رحيم مسئول دسته بود، آقا جعفر هم معاونش بود. وقتي آقا رحيم فرمانده گروهان شد، باز جعفر معاونش شد. بارها شد مي‌خواستند اونها رو متقاعد كنند كه از هم جدا بشن تا تو عمليات اگه اتفاقي براي يكي افتاد، روحية نفر ديگر خراب نشه.

اما هميشه با خنده معني‌دار اونها طرف مي‌شد. بعضي‌ها هم بهشون گير مي‌دادند كه درست نيست و بلايي سرش مي‌آوردند كه طرف از حرفش پشيمون مي‌شد.

چند تا عمليات با هم رفتند و سالم برگشتند. يا چند تا زخم كوچيك كه آقا رحيم برداشت تا عمليات كربلاي پنج شلمچه.

حال و هواي هر دو عوض شده بود. خصوصاً آقا جعفر كه خيلي سربه‌سر بچه‌ها مي‌گذاشت، عجيب آروم شده بود. زياد اهل فكر شده بود و... معلوم بود خبرهايي هست.
رفتيم عمليات. آقا رحيم، فرمانده گروهان كميل و آقا جعفر معاونش. منم تو گروهان ميثم، تو سنگر كنار حاج حسين نشسته بودم و صداي رحيم رو از پشت گوشي بي‌سيم مي‌شنيدم.

خيلي زود با فرياد الله‌اكبر اعلام كرد كه به هدف نرسيده، اما...

آمبولانس داشت عقب مي‌رفت كه آقا جعفر رو مجروح داخلش ديدم. آقا رحيم جلو تو محاصره افتاده بود و فقط جراحت مي‌توانست اونها رو تو اين شرايط از هم جدا كنه.

حاج حسين منو فرستاد پيش رحيم تا پيغامي بهش بدم. منم پيش رحيم موندگار شدم. اولين حرفي كه رحيم به من زد سراغ آقا جعفر رو گرفت. گفتم زخمي شده بود. زياد سخت نبود، رفت عقب.

وقتي پيكر آقا رحيم بين ما و عراقي‌ها در زمين افتاده بود، همه‌اش به اين فكر بودم كه جواب آقا جعفر رو چي بدم! چطور بهش بگم نتونستم پيكر آقا رحيم رو عقب بياريم.

رسيدم به آمبولانس كه سوخته بود. با مكافات مجروحين داخل آمبولانس رو بيرون كشيدم. همه شهيد شده بودند.

وقتي پيكرش رو ديدم، اشكم سرازير شد. آقا جعفر هم خودش رو به رحيم رسونده بود. اونم شهيد شد.

جالب اينكه تو گلستان شهدا هنوز هم كنار هم هستند.


1. شهيد رحيم يخچالي فرمانده گروهان كميل،‌ برادر شهيد كمال يخچالي.

2. جعفر عابديني‌زاده، معاون گروهان كميل، فرزند شهيد حاج علي عابديني‌زاده معروف به حاجي و جعفر.

بلد نیستم و نمیدونم چیکار باید بکنم.

و از اینکه بخوام تو هفته دفاع مقدس یه کامنت بنویسم براشون و دو تا عکس و تمام، بدم میاد.

ولی ...

چه کند بی نوا ندارد بیش


+نوشته شده در چهارم مهر 1388ساعت4:21توسط راحیل |

سالیانیست در غیبت شما، قوت غالبم غصه است و غم

فطریه ام را حساب کنید آقا

+نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت1:23توسط راحیل |

يك نظام مقتدر، مایه افتخار جوانان کشور است.

جوانان براى تكميل و تتميم چنين نظامى باید تلاش كنند و احساس وظيفه كنند.

جوانها وظيفه دارند.

جوانان وظیفه دارند.

جوانان وظیفه دارند.



ادامه مطلب

+نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1388ساعت0:39توسط نسيم حيات |

اگه در اینترنت تو دو- سه تا سایت اجتماعی عضو باشی و گودر هم از هر نوع سایت و وبلاگی ساب داشته باشی ،اد لیست دوستان میلت هم از هر قماشی پر باشه، اتفاقی نمیشه تو جهان افتاده باشه و خبرش را نداشته باشی.

چند وقت پیش توی چند تا سایت مطلبی خوندم با عنوان "حماسه ای دیگر از حماس" با یکسری عکس از یک مراسم
مراسم ازدواج 450 دختر 6 تا 10 ساله با مردان 16 تا 36 ساله فلسطینی. 


این خبر را تو چند تا سایت دیگه هم دیدم و البته میل حاوی این مطالب هم از طرف دوستان به دستم رسید.
در طی این چند سال فعالیتم در محیط نت، انقدر اخبار رنگارنگ شنیده بودم و بعد از مدتی هم تکذیبشان، که باور کردن این مطلب برام راحت نبود.

بعضی از داماد ها هم انگار دیر آمده و عروس بهشون نرسیده بود. دی

البته بعد از چند هفته هم اصل این ماجرا روی سایت ها رفت ولی نمیدونم چرا افراد کمتری توی میل فورواردش کردند و توی وبلاگ ها درباره اش نوشتند.
دیروز که دوباره میلی درباره این خبر به دستم رسید و در فرندفید هم اکثر بچه ها از این جریان اظهار بی اطلاعی کردند، دیدم لازمه اصل خبر را توی وبلاگ بنویسم.

اصل خبر این بود که حدودای تیر ماه گذشته جنبش مقاومت اسلامى (حماس) جشن بزرگی گرفت و تعدادی از زنان بیوه که همسراشون در حمله ى بیست و دو روزه اسرائیل به غزه شهید شده بودند دوباره ازدواج کردند، ولی چون عزادار همسران قبلی شان بودند همگی لباس سیاه  تن کرده بودند.

و به همین خاطر آقا داماد ها به صورت نمادین دست این دخترکان که در واقع ساقدوش عروس خانم بوده اند را گرفتند و در مراسم حاضر شدند.

دوستانی هم که اخبار سایت های ایرانی را به هیچ وجه موافق با حقیقت نمی دانند می تونند مطالب سایت خبرگزاری آسوشویتدپرس و هاارتص و گوگل و یاهو را بخوانند.

The 450 brides shared none of the glamour, taking seats among the audience of around 1,000 party guests

هاارتص هم دقیقا همین مطلب را نوشته : One hundred Palestinian widows whose spouses died during Operation Cast Lead remarried on one of Gaza's beaches Saturday, in a mass ceremony organized by Hamas. All the brides wore black.

Most remarried to relatives of their dead husbands, although about 20 married outside the bereaved family.

فیلم مراسم را هم در یوتوب میتونید ببینید http://www.youtube.com/watch?v=RYmtaXQHEtw

برنامه عروسى  را هم "هیئت ملى امور خانواده" در چارچوب برنامه ازدواج فلسطینى ها انجام داده بود، و آقای داماد که حاضر به ازدواج با زن بیوه شده بود، غیر از دریافت هدایای دیگه ، مبلغ 2800 دلار امریکایى را نیز دریافت کرد.

البته اصل این ماجرا و این هدایا و کمک نقدی جای بحث داره که من اصلا نمی خوام وارد ان مقوله اش بشم.
فقط خواستم اصل این ماجرایی که چند ماهه مرتب در میل ها فوروارد میشه را دوباره بنویسم.
بگذریم که بعضی "صمم بکم" هستند .

پ.ن : نمیدونم چرا اجازه نمیده لینک بزنم برای همین مجبورم ادرس مستقیم سایت ها را اینجا بزارم. شما ببخشید
هاارتص  http://www.haaretz.com/hasen/spages/1099509.html
     http://www.haaretz.co.il/hasen/spages/918230.html

اینم خبرش در گوگل   http://www.google.com/hostednews/afp/article/ALeqM5igKMKNhotZrz6JytkJenE7spoaDQ

http://balatarin.com/permlink/2009/8/7/1693259 بالاترین هم که همیشه نخود هر آشیه

+نوشته شده در پانزدهم شهریور 1388ساعت6:57توسط راحیل |

امام حسن علیه السلام گوسفند زیبا و مورد علاقه‌ای داشت.
یکی از غلامان، پای گوسفند را شکست. امام علت را پرسید. غلام گفت: برای اینکه تو را ناراحت کنم.
امام با تبسمی دل‌نشین فرمود: ولی من در عوض تو را خشنود می‌کنم، و غلام را آزاد کرد

گاهی فکر میکنم چه میشد اگر ما هم در زمان یکی از امامان زندگی میکردیم؟
جای این غلام
امامم خشنودم میکرد و به دستش آزاد میشدم .

ولی مگر الان در زمان یکی از امامان نیستیم ؟
شاید هر روز امامم را نارحت هم میکنم ولی ...
چرا حرف تکراری بزنم؟
حرف دلم این است .... من امام را نمی بینم
بگذریم امشب حال مناسبی برای ادامه دادن این موضوع ندارم

می خواستم میلاد امامم را تبریک بگویم به مادرشان سلام الله علیها
باشد که ما را نیز آزاد کنند

پ.ن : از اینکه امام علیه السلام حیوان مورد علاقه شان گوسفندی بوده، حس خوبی پیدا کردم. بچه های فرندفید شاید علتش را بدانند

داستان را از وبلاگ بوی سیب برداشتم.

+نوشته شده در چهاردهم شهریور 1388ساعت3:30توسط راحیل |

به ازای هر نسخه اینترنت اکسپلورر ۸ که ‌ از اینجا دانلود کنید ، شرکت مایکروسافت یک دلار و ۱۵ سنت به ان.جی .او. تغذیه آمریکا پرداخت می کند. اگر هم این کار را با اینترنت اکسپلورر ۶ انجام دهید و مرورگر خود را با نسخه ۸ به روز کنید، این مبلغ دوبرابر می شود.

 

پس اگر هنوز از Internet Explorer 6 استفاده می کنید، سریعتر مرورگر خود را به روز کنید، تا هم گرسنه ای را سیر کرده باشید و هم دعای خیر برنامه نویسان وب بدرقه سفر اینترنتی تان باشد!

 

اگر هم تصمیم به مهاجرت به فایرفاکس گرفته اید، بی زحمت اول به همان آدرس سری بزنید تا کمی جیب مایکروسافت را خالی کنید. سپس به سراغ مرورگر محبوب من بروید.

www.narenji.ir

+نوشته شده در سیزدهم شهریور 1388ساعت16:18توسط نسيم حيات |

دوران راهنمایی بود که شعرش را در کتاب فارسی خواندم .

  • به کجا چنین شتابان؟ / گون از نسیم پرسید
  •  دل من گرفته زاین جا / هوس سفر نداری / زغبار این بیابان؟
  •  همه آرزویم اما / چه کنم که بسته پایم.
  •  به کجا چنین شتابان؟
  •  به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
  •  سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را / چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، / به شکوفه ها، به باران، / برسان سلام ما را

شعرش به دلم نشست و هیچ گاه از ذهنم نرفت.
و خودش رفت جزو شاعران مورد علاقه ام .
در کوچه باغ های نیشابورش را ولی هیچ گاه نخریدم .

فراموش میکنم اما تک بیتی که چند ماه پیش پس از انتخابات سرود.
و اینکه برای چه ایران را ترک کرد .

شعر خودش را نمی توانم برایش بخوانم .
خود استاد میداند کویر وحشتش نه ایران امروز که ایران دوره پنجاه است .
شاید هم اصلا منظورشان چیز دیگری بوده است.
و دلم میگیرد وقتی می بینم این روزها که استاد رفته است بعضی این شعر را در رفتنش می خوانند .
شاید .... بگذریم

همان "گون از نسیم" را برای همیشه در ذهن نگه میدارم.

سربلند باشی چون ایرانی هستی !!!

+نوشته شده در هشتم شهریور 1388ساعت14:3توسط نسيم حيات |

حدود یک ماه پیش خبرهای مبتلا شدن زائرین ایرانی عمره گذار به انفولانزای نوع "A" از شبکه های مختلف پخش شد و به دنبال آن خبرهای مختلف از این بیماری و روش های واگیری، پیشگیری و انواع و اقسام اطلاعات دیگر که ترس بیشتری از این بیماری را در دل مردم مخصوصا مسافرین سرزمین وحی به وجود میآورد در حدی که تعدادی از زائرین از ترس مبتلا شدن به این بیماری بسیار خطرناک!!! سفر خود را کنسل کردند، مسافرینی هم که عازم این سفر میشدند بیشترین سعی شان را در رعایت مسائل بهداشتی و نکات ایمنی میکردند که مبادا این بیماری واگیردار و خطرناک را از سرزمین عربستان و زائرین مختلف آنجا بگیرند .

پیگیری های مکرر وزارت بهداشت و سازمان حج و زیارت در حدی بود که هفته پیش خبر کنسل شدن عمره ی ماه رمضان از طرف ایران به خاطر شیوع زیاد این نوع آنفولانزا در عربستان، اعلام شد.

نگاهی به آمار وزارت بهداشت نشان میدهد مسافران کشورهایی مثل عراق و تایلند نیز مبتلا به این بیماری شده اند و عربستان در این وادی تنها نیست، پس مسلما باید پرواز و مسافرت ها به این کشورها نیز لغو میشد ولی اینگونه نبوده است .

از طرفی مسافرین ایرانی که به عربستان سفر می کنند و در ابتدای سفر با ماسک و انواع و اقسام وسایل مواظب خود و همراهانشان هستند بعد از چند روز متوجه میشوند خبر خاصی در این کشور نیست و مسافرین کشورهای دیگر بدون هیچ دغدغه و نگرانی، مثل هر زمان دیگر مشغول زیارت و سیاحت !!! هستند.

همه ی اینها نشان میدهد مسلما تنها دلیل توقف عمره ی رمضان توسط ایران !!! ( و نه فقط توسط سازمان حج یا وزارت بهداشت) آنفولانزای خوکی نیست و دلایل دیگری پشت این بازی شاید سیاسی خوابیده باشد .

محدودیت های بیش از پیش برای ایرانیان بلخصوص زنان ایرانی، رفتار های نامناسب و دور از شان با یک زائر، محدودیت های زیاد مذهبی (شیعه و سنی) شاید دلیل های کوچکی از این تصمیم مقامات ایرانی باشند .

هرچند خود من قرار بر ماندن در این کشور تا نیمه ی ماه رمضان را داشتم و با این برنامه نصف سفرم کنسل شد ولی از این تصمیم ایران حمایت می کنم و اعتقاد دارم حتی بیش از یک ماه باید سفر عمره توسط کارگزاران ایرانی قطع شود تا شاید ...

به امید روزی که پرچم تشیع و اسلام ناب محمدی را بر باب های مسجد النبی و مسجد الحرام به احتزاز در آوریم .

اللهم عجل لولیک الفرج 


پ.ن : این مطلب سه روز پیش نوشته شده است.

+نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1388ساعت12:40توسط راحیل |

چند سالی میشه ایام جشن و اعیاد مذهبی هم چنین روزهای فاطمیه و محرم صفر، یک دغدغه ی ذهنی سراغم میاد . اینکه کجا برم تو این ایام و به اصطلاح پامنبر کی بشینم ؟

اگر خیلی خوش بینانه حرف بزنم و سطح علمی بعضی از سخنران ها در سالهای اخیر را بهتر از قبل بدانم، درباره ی مداحی و مرثیه ها نظر کاملا عکسی دارم.
متاسفانه اکثر مداح ها در سالهای اخیر - به نظر بنده – نسبت به سالهای گذشته دچار افت محتوایی و سبکی شده اند.

محتوای اشعار اکثریت انها بطور قابل وضوحی دچار نزول شده ، اشعار بزرگانی مثل محتشم کاشانی و ریاضی یزدی که خواندنشان توسط هر شخصی اشک بر دیدگان جاری می کند، کجا و شعرهای بعضا بی محتوای امروزی که در قالب مدح سروده می شوند کجا ؟
سبک خواندن و آهنگ های پاپ روی اشعار هم که چند سال قبل توسط چند مداح وارد این حیطه شد، متاسفانه در بین اکثریت مداحان شایع شده است.

ولی نکته ای که بیش از همه ی این مسائل - که در سالهای اخیر از مقام معظم رهبری تا بسیاری از افراد قشر مذهبی آن را گوشتزد کرده اند -  من را اذیت می کند و وادار به نوشتن این مطلب کرد، "روضه باز" خواندن هاست.

از خیلی از بزرگان و علما شنیده ام که حتی در روز عاشورا هم روضه ی باز قتلگاه را نخوانید - به حدیث بودن این مطلب اطمینان ندارم- ولی متاسفانه چند سالی است روزهای عاشورا و ایام محرم مطالبی از بعضی مداحان می شنوم که گاه حرمت و عظمت آن واقعه را زیر سوال می برند.
شاید به خاطر معرفت پایین من و امثال من به این واقعه ی بزرگ، مداحان محترم مجبور می شوند برای در آوردن قطره اشکی از ما، به صورت خیلی باز !!! روضه بخوانند.

ای کاش این سبک !!! روضه خواندن فقط به ایام محرم خلاصه می شد و در روزهای میلاد و جشن ها - که رسم است آخر مجلس گریزی هم به واقعه ی کربلا بزنند، و چه رسم خوبی است - روضه باز نمی خوانند.

شاید برای بعضی " کل یوم عاشورا " این معنا را هم بدهد.

درک و معرفت من به شخصه آن قدر بالا نرفته است که بتوانم عظمت اتفاقات آنروز را بفهمم و وقتی برایم – نمیدانم از چه منابعی – روضه قتلگاه می خوانند و سلاخی می کنند، بزرگی کل آن واقعه و هدفش، خلاصه می شود در ...

بگذریم ... فقط می خواستم بگویم لطفا حداقل در این روزها روضه باز و سنگین نخوانید .

+نوشته شده در ششم مرداد 1388ساعت19:59توسط راحیل |

بلاخره دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران هم تمام شد.

نتیجه ی انتخابات هرچه باشد و هرکدام از چهار نامزد، شهریور ماه به ساختمان پاستور بروند، پیروز قطعی امروز مردم ایران بودند و اراده ی آنها.

امروز وقتی همه ی شعبه های اخذ رای را مملوء از جمعیت دیدم، به ایرانی بودن خودم افتخار کردم و برای به ثمر رسیدن آرزوهای این ملت دعا.

کدام؟

امیدوارم جو نسبتا آرام امروز!!! در روزهای آینده و پس از اعلام نهایی نتایج، در کشور باشد و همه ی مردم به رای اکثریت احترام بگذارند .

و دهمین رئیس جمهورمان بتواند مایه ی عزت، سربلندی و افتخار ایران باشد.

زنده باد ایران  *** زنده باد ایرانی

+نوشته شده در بیست و سوم خرداد 1388ساعت0:45توسط راحیل |

برخلاف چهار سال پیش که غیر از فعالیت های انتخاباتی ام در فضای حقیقی، در فضای مجازی نت هم فعالیت هایی داشتم، امسال به غیر از گذاشتن چند فید در فرندفید، فعالیت خاص دیگری انجام ندادم و به خواندن مطالب دوستان در وبلاگ ها و سایت ها قناعت کردم.

دلیلش شاید دل مشغولی هایم در عالم حقیقی باشد و شاید سردرگمی ام در انتخابات امسال برای انتخابی که باید انجام دهیم.

این چند خط را هم به خاطر انتخابات و تبلیغات ننوشتم، دلیلش فقط گیجی، اضطراب و بغضی بود که از فضای این چند روز شهرم در من بوجود آمده.

نمیدانم شاید ما ایرانی ها هنوز فهم و ادب اجتماعی را خوب یاد نگرفته ایم.

کاش همه یمان در طرفداری هایمان از کاندیدای محبوب، کمی انصاف داشتیم، و این را یادمان نمیرفت که او هم انسان است نه فرشته و همان طور که کاندیدای مقابل هم انسان است نه یک دیو .

انصاف و انسانیت در همه ی زندگی مان کمرنگ شده ...

قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشا و تنزع الملک ممن تشا و تعز من تشا و تذل من تشا بیدک الخیر انک علی کل شیء قدیر.

+نوشته شده در بیستم خرداد 1388ساعت16:51توسط راحیل |

حدود شش ماه پیش برای اولین بار با سایت فرندفید آشنا شدم .
چون خاطره خوشی از سایت های اجتماعی نداشتم حدود یک ماهی با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم در این سایت عضو بشم و اکانت  راحیل را ساختم .

محیط فرندفید یا به قول اعضاش فرفر جدید و جالب بود. متفاوت از سایت های مشابهش و همین مرا جذب کرد . (بگذریم از علت اولیه عضویتم) آنقدر جذب که وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی فراموشم شد.
مثل همیشه که در موقع ورود به یک محیط جدید همه چیز برات ناآشنا و غریبه است، فرندفید و اعضاش و گروه هاش و البته کلمات و اصطلاح رایج و خاص خودش هم برای من غریب بود و کم کم به آنها عادت کردم. لایک٬ اسمایلی٬ ژانر٬ دس دس٬ دی٬شمایل و خیلی اصطلاحات دیگه که گاهی توی دنیای حقیقی هم اشتباهاً از آنها استفاده میکردم.

در فرندفید هم میشد اخبار خبرگزاری های مختلف را فهمید و آنها را خوند٬ هم تو حسینیه و هیاتش سینه زد هم خاطرات دوران دانشجویی را با بقیه درمیون گذاشت و هم در روم مورد علاقه ی خودم خاطرات دوران کودکی ات را با بقیه به اشتراک بذار و هزاران موضوع جذاب دیگه که منو به خودشون جذب کردن و به قولی معتاد فرفر شدم.

متاسفانه توی این سایت هم مثل همه سایت ها و وبلاگ های محیط های مجازی٬ روابط خانم ها و آقایون خیلی راحت تر از محیط حقیقی بیرون بود و همین باعث شد مثل همیشه خط قرمزهایی برای خودم بکشم و ملزم بشم به رعایت آنها که البته گاهی میشد که از اونا رد بشم.

همیشه توی این حدود هفت٬هشت سال عمر نتی ام سعی کردم بین آدم های این محیط و محیط مجازی تفاوت قائل بشم و دیواری بین اونا بکشم. نتیجه اش هم این شد که هیچ وقت حاضر نشدم به قرارهایی که ادم های این دنیا برای دیدن همدیگر در محیط حقیقی میذارن برم جز یک مرتبه( آن هم حدود سه سال پیش که رفتم غرفه تبیان در نمایشگاه قران برای کمک به انجمن معارف) ولی میتونم بگم توی سایت فرندفید انقدر راحت درباره این موضوع صحبت میشد که یه چیزی قلقلکم داد که منم یکبار در این قرارها شرکت کنم ولی فرشته ای که روی سمت راست شونه ام نشسته بود بهم اجازه نداد. دی

زمانی که فیدی درباره احوال و روحیاتم میذاشتم بعدش با خودم فکر میکردم چه عاملی باعث میشه که من در این محیط از خودم و علایقم و روحیاتم حرف بزنم؟!
یعنی در محیط حقیقی چه کمبود یا نقیصه ای وجود دارد که باعث میشود من در این محیط حرف بزنم و از ابراز نظر و صحبت چهار نفر درباره فیدم خوشحال یا بعضا ناراحت شوم .
 یکی از دوستانم( یا در واقع تنها دوستم) در این سایت یکبار اینطور جوابم را داد:
"  بعضي وقت ها آدم دلش مي خواد بعضي از اتفاقات زندگيش كه شايد براي اطرافيانش خيلي مهم نيستند را جايي به صورت غير مستقيم مطرح كنه و ابراز احساسات بقيه را از طرف دوستاش براي همون مسئله ي به ظاهربي اهميت ببينه "

ولی هنوز در این فکرم که چرا ؟ چرا محیط مجازی برای خیلی از جوانان هم سن من جذاب تر از محیط حقیقی پیرامونشان است ؟ به چه دلیل با ابراز احساسات شادمانه یا غمگینانه مان در این محیط آرام میشویم و دست نوازش مجازی دوست ناشناخته ای به ما تسکین میدهد که در محیط حقیقی این آرامش را نمی گیریم؟

این چند روز محیط فرندفید برایم بسیار زجرآور و ناراحت کننده بود.
علتش یا جو بسیار انتخاباتی و سیاسی اش است یا موضوعی دیگر ... فقط میدانم آنقدر ناراحت کننده بود که برای اولین بار به فکر پاک کردن اکانت راحیل شدم .

نمیدانم شاید روزی خداحافظی کردم و رفتم.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

+نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1388ساعت0:9توسط راحیل |

پیش از این آقای ده نمکی را با اخراجی های یک شناخته بودم. با همه ضعف هایی که در فیلم بود اما آینده روشنی را برای این مسیر، یعنی نشان دادن جلوه های طنز در ادبیات دفاع مقدس پیش بینی میکردم.
به همین جهت با همه ضعف ها و انتقاداتی که در اخراجی های یک دیده بودم حاضر به دیدن نسخه جدید آن شدم .
اما انچه در آن روز بهاری ذهن من را به خزان نزدیک کرد مفهوم و نتایج فوق العاده ضعیف و پیش پا افتاده ای بود که کار را از یک نسخه فاخر هنری و واقعی به یک بدل پیش پا افتاده و لوده تبدیل می کرد.

حرفهای من از مقوله تکنیک و فنون و حقه های سینمایی و تصویری نیست که به لطف بازیگران سرشناس سینمای ایران و جمع شدن سوپراستار ها فیلم در حد قابل قبولی بود. اما همه تکه های طنز انتخابی از کل دوران هشت ساله جنگ که در اخراجی های یک تبدیل به پیامِ تا حدود پذیرفته شده ای از دفاع جانانه بسیجیان و از طرفی مظلومیت ملت ما شده بود، لودگی های بیجا، اصرارهای بی مورد و فاصله گرفتن از ارزش های رزمندگان و آزادگان حتی در مقوله طنز کار را رفته رفته از اصالت اولیه و مورد انتظار خارج نمود.

آنهایی که مثل خود آقای ده نمکی در جنگ حضور داشتند برخی قطعه های نمایش داده شده در این فیلم همانند تسلیم آسان رزمندگان در محاصره، اصرار بر شوخ تبعی ها و لودگی جمعی از رزمندگان در سخت ترین شرایط و ادامه ان تا اخر اسارت و از همه متعجب تر پیدا شدن موضوع بحث هواپیما ربایی و تسلیم ساده و بدون مقاومت انان و ختم کلام با سرود حماسی ای ایران که اتفاقا از محسنات فیلم به حساب می اید، چیز غریبی به نظر میآید .

این سوال همچنان در ذهن من خطاب به اقای ده نمکی مانده است که : ان گونه که ایشان هر دو فیلم را واقعیت های جنگ دانسته اند ایا می توان نسخه دوم را حتی با تساهل و تسامح بالا، واقعیت هایی از جنگی دانست که ما بسیار قطعه هایی نورانی از صحنه های ان سراغ داریم .

کافیست سری به کتابخانه و ادبیات طنز دفاع مقدس که این سالها رشد و رونق خوبی داشته بزنیم ان وقت فاصله خود را تا انتظارات و واقعیت های موجود درک خواهیم کرد حتی کارهایی از این قبیل که طنزپردازان صاحب نام غربی از جمله چالی چاپلین و سینمای فرانسه و انگلیس در مورد جنگ جهانی اول و دوم ساخته اند می توانند محک و مقایسه خوبی باشد.

در مجموع اگر منظور از این فیلم زمینی کردن ارزش های حتی شوخ طبعی و طنز جبهه ها و یا کشاندن اوقات فراغت ان به وادی اگر نگوییم ابتذال سطحی نگری بوده است، می توان گفت فیلم موفق بوده است اما در شگفتم که چرا در سرتاسر فیلم برای خنداندن اکثریت انانی که جنگ را ندیده اند این گونه به هرزگی گفتار و لودگی رفتارهایمان اصرار ورزیده ایم مگر کم است ان همه شیرین گفتاریهای رزمندگان در اخرین لحظات زندگیشان که بخش هایی از ان در فرهنگ عظیم جبهه به ثبت رسیده است

داستانهایی از اخرین لحظات اصحاب امام حسین علیه السلام همچون مسلم ابن عوسجه در تاریخ نقل شده است، اما ایا کسی پیدا میشود که با جسارت تمام ان همه عظمت حادثه عاشورا را به یکی دو تلخند و لبخند عشاق الحسین اینگونه تعبیر نماید؟

بیشتر فکر میکنم عجله و نبود وقت کافی، کارگردان محترم را از پرداختن به قطعه های نورانی از خوشی ها و شوخی های دفاع مقدس که خود نیز از ان خاطرات زیادی دارد، باز داشته است.

می اندیشم که اگر در ادامه این مسیر ما بخواهیم قسمت سوم و چهارمی هم از این کار شاهد باشیم با ادامه این مسیر به کدام وادی خواهیم رسید؟

بنده نگاه خشک و مکانیکی به موضوع هنر و حتی جنگ ندارم تا حدودی هم به ظرایف و الزامات وادی هنر آشنایم، از طرفی رعایت اولویت ها و ضرورت های جامعه پس از جنگ به نسل سوم نیز معترفم با این حال انتظار داشتم اگر بناست در پایان دهه سوم انقلاب و پایان دهه دوم جنگ یکی از همین رزمندگان فیلمی از ان دوران بسازد با احترام به همه ی ارزش ها و هنجارها دور از تعریفات و تحریفات و جدای از سطحی نگری و قشری نگری کاری تحویل دهد که با حداقلی هایی که ما ان را پذیرفته ایم برابری نماید .

بیشتر من این برادرمان را دعا میکنم تا ان شاالله در این مسیر موفق بدارد.

به فرموده امام راحل " تاریخ نگران ماست تا ببیند که چه می کنیم "
و به بیان مقام معظم رهبری " هیچ حادثه ای در تاریخ ثبت نمی شود مگر انکه در قالب زبان هنر بیان شود "
 اما باید توجه داشت در موضوعی چون جنگ که ما ان را دفاعی مقدس میدانیم و لحظه لحظه ان با عطر دعا و مناجات و جان فشانی های بهترین های عالم اکنده است، هیچ گاه لحظه های زودگذر شهرت را فدای قداست ها و واقعیت های این حادثه عظیم که امام راحل بارها ان را فوق طبیعت و عادت بشری تعبیر نموده بود لکه دار نکنیم .

تاریخ نگران گفتار و اعمال ماست.

تمامی دشمنان و بدخواهان بر علیه ما قلم هایشان را به کار گرفته اند . در این میان انان که از سر صدق بنابر تکلیفی پای در دایره عمل مینهند باید هشیار و اگاه باشند تا ناخواسته خود به استقبال ناکارامدی و ضعیف جلوه دادن فرهنگ پایداری و مقاومتی که دنیا را به تعظیم واداشته است نروند.

به قول شفق (ایه الله بهجتی)

میخورم حسرت خوش بختی گلگون کفنان
که فشاندند سر و فیض دو دنیا بردند .

بال و پر سوختگان با همه بی بال و پری
رخت خود برتر از این جا بردند.

+نوشته شده در بیستم فروردین 1388ساعت21:3توسط راحیل |

 هر سال در اسفند ماه نمایشگاه های بهاره برای آسان و ارزان تر !!! خرید کردن مردم برای عید نوروز برگزار می شد و می شود.
چند سالیست مصلی !!! تهران محل برپایی نمایشگاه های مختلفی شده و امسال هم قرعه ی نمایشگاه مواد غذایی به نام مصلی درامده است.

بعضی مزیت نمایشگاه های مواد غذایی را به این میدانند که ملت می توانند قبل از خرید جنس مورد نظرشان را امتحان کنند.

در نمایشگاه مصلی هم اکثر غرفه ها نمونه ای از جنس مورد فروش شان را برای امتحان کیفیت و کمیت!!! توسط مشتریان، روی پیشخوان گذاشته بودند.
ولی انگار بعضی از مردمان باید مشتی!!! از جنس مورد نظر را بخورند تا کیفیت دستشان بیاید.

پسته، بادام، فندق، تخمه، کنسرو قرمه سبزی، قیمه، تن ماهی، رب گوجه، زیتون، شکلات، کاکائو، انواع ترشی، انواع مربا، ناگت مرغ، آلوچه، چای، نسکافه، آب میوه، حلواارده و حتی برنج هندی پخته شده.
فکر کنم اگر غرفه های فروش روغن نباتی هم درب چند قوطی را باز می گذاشتند، ملت از خوردن آن هم دریغ نمی کردند.

 

در فقه اسلامی بحثی وجود دارد به اسم "حق الماره" یعنی حق رهگذری که از کنار درخت میوه یا زراعتی می گذرد و می تواند بدون اذن صاحب آن و بدون پرداخت بهایی از ان میوه بخورد.
علما شرط استفاده از این حق را سه چیز شمرده اند :
1- عبورش به قصد خوردن ار آنها نباشد  2- درختان و زرع را فاسد و تباه نسازد  3- حق ندارد چیزی از آن را به همراه ببرد.
بعد از گذاشتن این سه شرط هم میگویند : بهتر است از خوردن ان بطور کلی صرف نظر کنند.

اینکه ارتباط "حق الماره" با "تست های محصولات نمایشگاه"  چیست و آیا مقایسه ایندو با هم صحیح است یا خیر را بحثی ندارم. فقط خواستم بگویم در حق الماره احتیاط آن است که از مال بر سر راه استفاده نکنیم، حال صحیح است به عنوان "تست" که چه عرض کنم، جهت سیر شدن از محصولات عرضه شده در نمایشگاه استفاده کنیم؟

هرچند بگوییم صاحبان کالا راضی هستند و برای استفاده و خوردن، محصولاتشان را گذاشته اند ولی وضعی که من امسال در نمایشگاه مصلی دیدم، چیزی بیش از تست و امتحان کردن بود .

لقمه های شبهه ناک ...

+نوشته شده در نوزدهم اسفند 1387ساعت23:10توسط راحیل |

دوست داشتم برای اربعین شهدای غزه اولین مطلبم را بنویسم ولی اینکه کدامین روز را از بین بیست و دو روز اربعین انها بدانم کمی سخت بود، بنابراین اربعین شهدای کربلا را انتخاب کردم برای نوشتن از کربلای زمان

همیشه در این موقعیت ها سوالها و ان قلت آوردن های خیلی ها درباره کمک کردن به فلسطینی ها شروع میشه، اینکه آنها به ما چه ارتباطی دارند و  در کشورخودمان فقر بیداد میکند و این کارها باعث تحریم بیشتر ایران میشود، فلسطینی های(بلاخص حماس) سنی و ناصبی مذهب را به ما شیعیان چکار و این قبیل سوالات و حرف ها.
این وسط  مطلبی برای من شفاف نبود و دنبال جوابش میگشتم، ان هم درباره مذهب مردم فلسطین.
کم و بیش شنیده بودم اکثریت فلسطینی ها شافعی هستند ولی با خواندن مطلبی در جلد چهارم کتاب اشنایی با قران شهید مطهری و مقاله ای در یک گاهنامه مطالب بیشتری در اینباره بدست آوردم.

جالب اینجاست که ابوعبدالله محمد ابن ادریس شافعی، یعنی رهبر فرقه شافعی متولد غزه بوده است   واشعاری در مدح ائمه علیها سلام سروده است.
 در بین فرقه های چهارگانه اهل سنت نیز نزدیکترین فرقه به شیعه از نظر علاقه و احترام به ائمه شافعی ها هستند.
در یکی از خبرهای تهاجم صهیونیست ها خبر از بمباران مسجد علی ابن ابی طالب در محله الزیتون غزه در دهم دی، امده بود.
بغیر از این مسجد، در توابع نابلس در کرانه باختری هم مسجدی به همین نام وجود دارد.
هم چنین دو مسجد به نام الحسین ابن علی، یکی در حی الصبره در نوار غزه و دیگری در خیابان عین ساره شهر الخلیل وجود دارد.
حتی در بین شهدای غزه می توان نامهای علی، حسن، حسین و فاطمه را پیدا کرد.

پس چطور ممکن است کسانیکه ناصبی هستند و دشمن علی علیه السلام نام ایشان و اهل بیتشان را بر مساجد و فرزندانشان می گذارند.

شهید مطهری در سخنرانی شان در سال ۱۳۴۹ گفته اند:
" یک وقتی شایع بود و شاید هنوز هم در میان بعضی ها شایع است، یک وقتی دیدم یک کسی می گفت: این فلسطینی ها ناصبی هستند. ناصبی یعنی دشمن علی علیه السلام
ناصبی غیر از سنی است. سنی یعنی کسی که خلیفه بلافصل را ابوبکر میداند و علی علیه السلام را خلیفه چهارم میداند و معتقد نیست که پیغمبر کسی را بعد از خود به عنوان خليفه نصب كرده است‏.
می‏گويد پيغمبر كسی را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب‏ كردند .
سنی برای اميرالمؤمنين احترام قائل است چون او را خليفه چهارم و پيشوای چهارم می‏داند ، و علی را دوست دارد .
ناصبی يعنی كسی كه علی را دشمن می‏دارد .
سنی مسلمان است ولی ناصبی كافر است ، نجس است .
ما با ناصبی نمی‏توانيم معامله مسلمان بكنيم . حال يك كسی می‏آيد می‏گويد اين‏ فلسطينيها ناصبی هستند . آن يكی می‏گويد . اين به آن می‏گويد ، او هم يك‏ جای ديگر تكرار می‏كند ، و همين طور .
اگر ناصبی باشند كافرند و در درجه‏ يهوديها قرار می‏گيرند .

هيچ فكر نمی‏كنند كه اين ، حرفی است كه يهوديها جعل كرده‏اند .
در هر جايی يك حرف جعل می‏كنند برای اينكه احساس همدردی‏ نسبت به فلسطينيها را از بين ببرند .
می‏دانند مردم ايران شيعه‏اند و شيعه‏ دوستدار علی و معتقد است هر كس دشمن علی باشد كافر است ، برای اينكه‏ احساس همدردی را از بين ببرند ، اين مطلب را جعل می‏كنند .
در صورتی كه‏ ما يكی از سالهايی كه مكه رفته بوديم ، فلسطينيها را زياد می‏ديديم ، يكی‏ از آنها آمد به من گفت : فلان مسأله از مسائل حج حكمش چيست ؟ بعد گفت‏ من شيعه هستم ، اين رفقايم سنی‏اند . معلوم شد داخل اينها شيعه هم وجود دارد .
بعد خودشان می‏گفتند بين ما شيعه و سنی هست . شيعه هم زياد داريم‏. همين ليلا خالد ( چريك فلسطينی كه در چند عمليات هواپيما ربايی شركت داشت ) معروف شيعه است .
در چندين نطق و سخنرانی خودش‏ در مصر گفته من شيعه‏ام . ولی دشمن يهودی يك عده مزدوری را كه دارد ، مأمور می‏كند و می‏گويد : شما پخش كنيد كه اينها ناصبی‏اند .
قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايی نسبت به افرادی كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين می‏گويند ، شنيديد وظيفه‏تان چيست "

شهید مطهری نکته زیبایی را در سخنرانی شان ذکر میکنند آن هم این است که "چرا فکر نمی کنند این حرفی است که یهودی ها جعل کرده اند"

+نوشته شده در بیست و هشتم بهمن 1387ساعت2:14توسط راحیل |

غزه

وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيز

 اَعظَمَ الله لَكُم الجَزاء وَ عَجَّل لَكُم النَّصر،

 باقی عکسها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در بیست و هشتم دی 1387ساعت17:0توسط نسيم حيات |

هو الذی اخرج الذین کفروا من اهل الکتاب من دیارهم لاول الحشر ما ظننتم ان یخرجوا و ظنوا انهم ما نعتهم حصونهم من الله فُاتاهم الله من حیث لم یحتسبوا و قذف فی قلوبهم الرعب یخربون بیوتهم بایدیهم و ایدی المومنین فاعتبوا یا اولی الابصار

اوست آنکه کافران اهل کتاب (یهودیان بنی نضیر) را برای نخستین تبعید دسته جمعی از خانه هایشان بیرون راند. شما گمان نمی کردید که به آسانی بیرون روند، و خودشان هم می پنداشتند که قلعه هایشان نگهدارشان از خشم خداست، اما خدا از آنجایی که تصورش نمی کردند بر آنها درآمد و در دلهایشان وحشت انداخت. چندان که به دست خود و به دست مومنان خانه های خود را ویران می کردند.
پس عبرت بگیرید ای صاحبان بصیرت

این چند روز پیامک خواندن سوره حشر برای آزادی مردم غزه حداقل یکبار برای هرکسی رسیده است.
آیه دوم این سوره نوید دهنده شکست یهودیان است . از آنجایی که تصورش نمیکردند.
به امید تحقق یافتن این آیه قرآن

+نوشته شده در یازدهم دی 1387ساعت18:17توسط نسيم حيات |


 

خاطره

با گریه های یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصل های سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فروریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد 

تنها شاعری بود که وقتی خبر رفتنش را شنیدم از ته دل گریستم.

روحت شاد قیصر دوران نوجوانی من

+نوشته شده در هشتم آبان 1387ساعت8:0توسط نسيم حيات |

اللهم ارزقنی التجافی عن دار الغرور
و الانابة الی دار الخلود
و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت

خداحافظ رمضان

    تا نگاه میکنی وقت رفتن است ...

+نوشته شده در هفتم مهر 1387ساعت1:53توسط نسيم حيات |


چگونه يک حديث، اينشتين را شگفت‌زده کرد؟


«آلبرت اينشتين» فيزيکدان بزرگ معاصر، در آخرين رساله‌ علمي خود با عنوان «دي ارکلارونگ Die Erklarung» (به معناي بيانيه) که در سال 1954 در آمريکا و به زبان آلماني نوشت، اسلام را بر تمامي اديان جهان ترجيح داده و آن را کامل‌ترين ومعقول‌ترين دين دانسته است.

اين رساله در حقيقت همان نامه‌نگاري محرمانه اينشتين با مرحوم آيت‌الله العظمي بروجردي است. اينشتين در اين رساله «نظريه نسبيت» خود را با آياتي از قرآن کريم و احاديثي از کتاب‌هاي شريف نهج البلاغه و بحارالانوار تطبيق داده و نوشته است که هيچ جا در هيچ مذهبي چنين احاديث پر مغزي يافت نمي‌شود و تنها اين مذهب شيعه است که احاديث پيشوايان آن نظريه ي پيچيده «نسبيت» را ارائه داده ولي اکثر دانشمندان آن را نفهميده‌اند.

يکي از اين حديث‌ها حديثي است که علامه مجلسي در مورد معراج جسماني رسول اکرم (ص) نقل مي‌کند که: «هنگام برخاستن از زمين، لباس يا پاي مبارک پيامبر به ظرف آبي مي‌خورد و آن ظرف واژگون مي‌شود. اما پس از اينکه پيامبر اکرم(ص) از معراج جسماني باز مي‌گردند مشاهده مي‌کنند که پس از گذشت اين همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ريختن روي زمين است».

اينشتين اين حديث را از گرانبهاترين بيانات علمي پيشوايان شيعه در زمينه «نسبيت زمان» دانسته و شرح فيزيکي مفصلي بر آن مي‌نويسد. اينشتين همچنين در اين رساله «معاد جسماني» را از راه فيزيکي اثبات مي‌کند. او فرمول رياضي معاد جسماني را عکس فرمول معروف «نسبيت ماده و انرژي» مي‌داند: E = M.C2 >> M = E /C2

يعني اگر حتي بدن ما تبديل به انرژي شده باشد دوباره مي‌تواند عينا به تبديل به ماده و زنده شود.

اينشتين در اين کتاب همواره از آيت الله بروجردي با احترام و به لفظ «بروجردي بزرگ» ياد کرده و از شادروان پروفسور حسابي نيز بارها با لفظ «حسابي عزيز» ياد کرده است.

اصل نسخه اين رساله اکنون به لحاظ مسايل امنيتي به صندوق امانات سري لندن (بخش امانات پروفسور ابراهيم مهدوي) سپرده شده و نگهداري مي‌شود.

اين رساله را پروفسورابراهيم مهدوي (مقيم لندن) ، با کمک يکي از اعضاء شرکت اتومبيل‌سازي بنز و به بهاي 3 ميليون دلار از يک عتيقه‌فروش يهودي خريداري کرد.

دستخط اينشتين در تمامي صفحات اين کتابچه توسط خط‌ شناسي رايانه‌اي چک شده و تأييد گشته است.

منبع خبر

منبع خبر:شيعه نيوز( ابنا )

+نوشته شده در سوم مهر 1387ساعت21:22توسط نسيم حيات |

 

الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا

 


ماه رمضان فرصت خوبی است برای خودسازی. ما همان ماده خام هستیم که اگر روی خودمان کار کردیم و توانستیم این ماده خام را به شکل های برتر تبدیل کنیم آن کار لازم  در زندگی را انجام داده ایم.
هدف حیات همین است.

 

بیانات مقام معظم رهبری در اولین روز ماه مبارک رمضان - سال ۷۱


چند روز پیش داشتم فرم طرح تحول اقتصادی را پر میکردم . روبروی اسم خودم در ردیف شغل نمیدونستم باید چه شماره ای را بنویسم. دانشجو ؟ بیکار ؟ در شرف کار ؟

 

+نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1387ساعت18:29توسط نسيم حيات |

اصلا دوست ندارم اينجا درباره مشايي حرف بزنم و مطلبم هم هيچ ربطي به او نداره که به قول يه بنده خدا اين بابا شامل حديث رفع القلم ميشه . بگذريم ...
اظهارات شيمون پرز در گفتگو با راديو صداي آمريكا، منو وادار به توشتن اين پست کرد .
برام جالب بود وقتي خوندم اين بابا گفته : احمدي نژاد فردي خطرناك، تروريست، صريح اللهجه ترين فرد در نفرت نسبت به اسرائيل، غيرمسئول و خشن است اما با استقبال از سخنان مشايي گفته صهيونيست ها، دوستي 2500ساله با ملت ايران دارند.
اين سخنهاي هميشگي مسىولان امريکا و اسراييل درباره احمدي نژاد هميشه منو تو فکر ميبره .
و اينکه سال ديگه انتخابات چه بايد کرد و معيارم براي انتخاب چه بايد باشد .
هميشه از اسراييل بدم ميومد . بگذريم از مشايي هم از همون زمان شرکت در برنامه ترکيه بدم اومد .
ولي وقتي ادم ميبينه دشمنش از يکي متنفره از اون طرف خوشش مياد .
اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا

+نوشته شده در دهم شهریور 1387ساعت16:6توسط نسيم حيات |

روزت مبارک

دستان مادري در خانه سالمندان كهريزك.

+نوشته شده در سوم تیر 1387ساعت14:16توسط |

1- مترو – ایستگاه شهید بهشتی – ون (توی این شلوغ پلوغی اگه بخواهی منتظر بمونی تا ون بیاد وقتت پریده )- پیاده تا ساختمان اصلی

2- شبستان اصلی – ناشران عمومی – راهروی یک ، دو ، سه ، چهار و ...

3- وای چقدر تشنمه – آب میخوام – اینجا چرا آب نیست ؟- کاش یه آب معدنی 350 تومانی میخریدما !!!

4- دنبال چند تا کتابهای تازه چاپ شده میگردم و خوشبختانه به راحتی پیداشون میکنم .
زندگی ام برای لبنان –سها بشاره . خاطرات دختر لبنانی که ده سال در زندان خیام اسرائیل اسیر بود – میخرمش

پرنده ها آواز نمیخواندد – رجا شهاده . خاطرات زندگی در رام الله – نمیخرمش چون هنوز چاپ نشده !

هزار خورشید تابان – خالد حسینی . میگن از بادبادک بازش قشنگتره - میخرمش

به خاطر روی عشق – مصطفی محدثی خراسانی – گزیده شعرهای خوانده شده شاعران در کنار رهبر. کلی میگردم دنبالش .سوره مهر که نداره .نشر اثار مقم معظم رهبری کجاست ؟ پیدا نمیکنم – کاش پیداش میکردم و میخریدمش  

هزار و سیصد و سمنان – خاطرات سفر سمنان آقا – نیست ! خانم چنین کتابی در کامپیوتر ما وجود نداره – ای بابا . نخریدمش

بی و تن –رضا امیرخانی . خود امیرخانی انتشارات علمی است –دوست دارم کتابش رو بخونم ولی نمیخوام بخرمش ، دوستم میخره ،پس منم ازش میگیرم و میخونمش – نمیخرمش 

ایوب بلندی از زبان همسر شهید – این همون شهیدیه که خانمش اومد دانشگاه برامون حرف زد – آخه – میخرمش  

فتح خون – شهید اوینی – چاپش تموم شده خانم ،یکماه بعد از نمایشگاه زنگ بزنید انتشارت ،بپرسید – نخرمیدمش

.

5- و امروز 22 اردیبهشت روز اخر نمایشگاست .
دوست دارم دوباره برم و بازم کتاب بخرم ، آخه احساس می کنم امروز که تموم بشه وقت کتاب خریدن و کتاب خوندن من برای یکسال تموم شده .

۶- چرا سرانه مطالعه کتاب ما انقدر پائینه ؟

۷-ببینید رادیو فردا چی نوشته !


  امتیازیه که به هر کتاب دادم .

 

                                   میلاد حضرت زینب سلام الله علیها  بر همه مبارک

+نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت7:13توسط |

آدم توی یه روز از وقتی چشمشو باز میکنه تا شب که دوباره می خواد بخوابه کلی تصویر میبینه . از تصویر های متحرک ادم ها !!! تا تصاویر روی دیوار ها و توی مجله ها و تلویزیون و اینترنت

داشتم توی نت می چرخیدم . توی یکی از سایت های خبری عکسی دیدم از اطلاعیه یک درمانگاه که به احتمال زیاد روی دیوارشان زده بودند با این مضمون :
 " خواهر و برادر عزیز
 آیا تاکنون فکر کردید که اگر آقا امام زمان ظهور کنند آیا محتویات تلفن همراه ما در صورت ارئه به ایشان باعث شرمساریان نخواهد شد ؟ "
اینجا ببینید

تو نگاه اول این جمله و تذکری که داده بود برام جالب بود . ولی وقتی روش فکر کردم دیدم تذکر درستی نیست .

یعنی امام زمان فقط موقع ظهور ان هم در صورت ارائه شدن موبایل ها به ایشان می فهمند در موبایل های ما چه می گذرد ؟
یعنی همین الان و در این دوران غیبت ایشان از احوال و کارهای ما آگاهی ندارند ؟
یعنی انقدر علم و قدرت و ولایت امام را دست کم گرفتیم؟ تا جایی که یادمه توی کتابهای درسیمون داشتیم امام ولایت مطلقه بر انسانها و بلکه همه موجودات و افریده های خدا دارند . آنوقت ما منتظریم تا ایشون ظهور کنند بعد بفهمند ما داریم چیکار میکنیم ؟
واقعا انقدر ؟؟؟

 

+نوشته شده در یکم اردیبهشت 1387ساعت0:12توسط |