ساعت 9 دانشگاه بودم . بعد از تحویل مقاله ام به معاونت پژوهش و کنگره ملا محسن فیض کاشانی ،رفتم آموزش برای کارهای فارغ التحصیلی و تسویه حساب
کارت دانشجویی ام را تحویل دادم ( خوب شد یک ماه پیش ازش کپی گرفتم برای یادگاری) و برگه امضا و تسویه حساب از واحد های مختلف را تحویل گرفتم! اما ... تائیدیه پیش دانشگاهی ام بعد از چهار سال هنوز به دست دانشگاه نرسیده بود و مجبور شدم بکوبم برم آموزش پرورش منطقه 12
به معنای واقعی از این اتاق به آن اتاق شدن و جواب سر بالا گرفتن و طبقه ها را بالا و پایین کردن و شمردن پله ها و موزائیک ها را ، که همیشه وصفش را از این و آن میشنیدم ، درک کردم و بیشتر از قبل از محیط های اداری و کار در اداره جات بدم اومد
فقط یک لطف بزرگ مسئول یکی از بخش ها در حقم کرد و تائیدیه را مهر وموم شده داد دست خودم وگرنه به گفته خودش پست سه روز دیگه تحویل دانشگاه می داد. به دوستم میگفتم : با ادم طوری برخورد می کنند که وقتی کارمان را انجام می دهند، احساس می کنیم کلی باید ازشون تشکر کنیم و ممنون باشیم که وظایف کاری شان را انجام دادند
برگشتم دانشگاه . ظهر شده بود و برای آخرین بار غذای دانشگاه را خوردم
خان بعدی شروع شد و امضا گرفتن از واحد های مختلف
معاون آموزش، معاون پژوهش، امور رفاهی، مسئول کتابخانه خواهران، مسئول کتابخانه برادران، بخش کپی و تکثیر، مدیریت دانشکده و ... فقط کم مونده بود از خدمتکارهای عزیز دانشگاه که به نظرم از همه با محبت تر بودند و بعد از حدود 3 ماه رفتنم از دانشگاه ، از همه بیشتر با هام گرم گرفتند و گرم گرفتم، امضا بگیرم
فقط جای امضای مسئول انبار هم بود که گفتند لازم نیست، ولی من اصلا نفهمیدم مسئول انبار یعنی و چی؟ و کی هست و اسمش در این لیست چه کار می کنه؟
بعد از گرفتن همه امضا ها رفتم واحد دوره کارشناسی برای تحویل برگه سیاه شده از امضا و گرفتن گواهی موقت پایان دوران کارشناسی... ولی متاسفانه به قول مسئول مربوطه نواقص پرونده ام ، کامل بود. عکس نداشتم و برای همین تحویل گواهی موند برای وقتی عکس بردم
خیلی زودتر از آنکه فکرش رو می کردم تموم شد( دوران دانشجویی را میگم ،نه کارهای دیروز را )
خیلی زود خاطره شد
خیلی
+نوشته
شده در هجدهم مهر 1387ساعت22:57توسط نسيم حيات
|
با اجازه انسیه خانم دلتنگی مجبورم کرد بعد دو سال دوباره اینجا بنویسم. دلم تنگ میشه . از همین الان احساس دلتنگی میکنم. برای همه لحظه ها و همه روزها . برای همه خاطراتمون همه خوشی هایی که کنار هم داشتیم . وقتی فکر میکنم می بینم همه اتفاقات خوب و بد زندگیم توی این چهار سال دانشجوییم اتفاق افتاده . و حالا فقط من موندم و خاطراتش . نمی دونم اول مهر امسال چیکار باید بکنم. خاطرات خوب و البته بدش . در کنار دوستام
+نوشته
شده در هشتم تیر 1387ساعت13:53توسط نسيم حيات
|
روزگار غریبی است .سالها و ماه ها از پی هم می آیند و می روند و تو در پی روزگاران در پی این و آن "کیف ارجو غیرک و الخیر بیدک" گاه خودت را گم میکنی و گاه راهت را فراموش. "ارحم فی هذه الدنیا غربتی" می دانم چه زجری میکشی از روزگار و آدم هایش. ولی خودت "قالوا بلی" را گفتی. پس امید داشته باش به خودش که " لا تقنطوا من رحمه الله" و به راهت ادامه بده "فاستقم کما امرت" که " ان الله مع الصابرین"