تبليغاتX
نسیم حیات





















نسیم حیات

گاه و بی گاه نوشت های چند من

به نام او
دیروز رسما دوران دانشجویی ام تموم شد
 
ساعت 9 دانشگاه بودم . بعد از تحویل مقاله ام به معاونت پژوهش و کنگره ملا محسن فیض کاشانی ،رفتم آموزش برای کارهای فارغ التحصیلی و تسویه حساب
کارت دانشجویی ام را تحویل دادم ( خوب شد یک ماه پیش ازش کپی گرفتم برای یادگاری) و برگه امضا و تسویه حساب از واحد های مختلف را تحویل گرفتم! اما ... تائیدیه پیش دانشگاهی ام بعد از چهار سال هنوز به دست دانشگاه نرسیده بود و مجبور شدم بکوبم برم آموزش پرورش منطقه 12
 
به معنای واقعی از این اتاق به آن اتاق شدن و جواب سر بالا گرفتن و طبقه ها را بالا و پایین کردن و شمردن پله ها و موزائیک ها را ، که همیشه وصفش را از این و آن میشنیدم ، درک کردم و بیشتر از قبل از محیط های اداری و کار در اداره جات بدم اومد
 
فقط یک لطف بزرگ مسئول یکی از بخش ها در حقم کرد و تائیدیه را مهر وموم شده داد دست خودم وگرنه به گفته خودش پست سه روز دیگه تحویل دانشگاه می داد. به دوستم میگفتم : با ادم طوری برخورد می کنند که وقتی کارمان را انجام می دهند، احساس می کنیم کلی باید ازشون تشکر کنیم و ممنون باشیم که وظایف کاری شان را انجام دادند
 
برگشتم دانشگاه . ظهر شده بود و برای آخرین بار غذای دانشگاه را خوردم
خان بعدی شروع شد و امضا گرفتن از واحد های مختلف
 
معاون آموزش، معاون پژوهش، امور رفاهی، مسئول کتابخانه خواهران، مسئول کتابخانه برادران، بخش کپی و تکثیر، مدیریت دانشکده و ... فقط کم مونده بود از خدمتکارهای عزیز دانشگاه که به نظرم از همه با محبت تر بودند و بعد از حدود 3 ماه رفتنم از دانشگاه ، از همه بیشتر با هام گرم گرفتند و گرم گرفتم، امضا بگیرم
 
فقط جای امضای مسئول انبار هم بود که گفتند لازم نیست، ولی من اصلا نفهمیدم مسئول انبار یعنی و چی؟ و کی هست و اسمش در این لیست چه کار می کنه؟
 
بعد از گرفتن همه امضا ها رفتم واحد دوره کارشناسی برای تحویل برگه سیاه شده از امضا و گرفتن گواهی موقت پایان دوران کارشناسی... ولی متاسفانه به قول مسئول مربوطه نواقص پرونده ام ، کامل بود. عکس نداشتم و برای همین تحویل گواهی موند برای وقتی عکس بردم
 
خیلی زودتر از آنکه فکرش رو می کردم تموم شد( دوران دانشجویی را میگم ،نه کارهای دیروز را )
خیلی زود خاطره شد
خیلی

+نوشته شده در هجدهم مهر 1387ساعت22:57توسط نسيم حيات |

حمیده

یادت باشه جزوه های کلاسهای ارشدت را کامل بنویسی برای سال دیگه ی ما !!!
دلت برامون تنگ نشه
ما پشت سرتیم

+نوشته شده در هشتم مرداد 1387ساعت10:5توسط نسيم حيات |

به نام او

با اجازه انسیه خانم
دلتنگی مجبورم کرد بعد دو سال دوباره اینجا بنویسم.
دلم تنگ میشه . از همین الان احساس دلتنگی میکنم.
برای همه لحظه ها و همه روزها .
برای همه خاطراتمون
همه خوشی هایی که کنار هم داشتیم .
وقتی فکر میکنم می بینم همه اتفاقات خوب و بد زندگیم توی این چهار سال دانشجوییم اتفاق افتاده .
و حالا فقط من موندم و خاطراتش .
نمی دونم اول مهر امسال چیکار باید بکنم.
خاطرات خوب و البته بدش . در کنار دوستام

دلم برای همه چیز تنگ میشه.

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در هشتم تیر 1387ساعت13:53توسط نسيم حيات |