با اجازه انسیه خانم دلتنگی مجبورم کرد بعد دو سال دوباره اینجا بنویسم. دلم تنگ میشه . از همین الان احساس دلتنگی میکنم. برای همه لحظه ها و همه روزها . برای همه خاطراتمون همه خوشی هایی که کنار هم داشتیم . وقتی فکر میکنم می بینم همه اتفاقات خوب و بد زندگیم توی این چهار سال دانشجوییم اتفاق افتاده . و حالا فقط من موندم و خاطراتش . نمی دونم اول مهر امسال چیکار باید بکنم. خاطرات خوب و البته بدش . در کنار دوستام
روزگار غریبی است .سالها و ماه ها از پی هم می آیند و می روند و تو در پی روزگاران در پی این و آن "کیف ارجو غیرک و الخیر بیدک" گاه خودت را گم میکنی و گاه راهت را فراموش. "ارحم فی هذه الدنیا غربتی" می دانم چه زجری میکشی از روزگار و آدم هایش. ولی خودت "قالوا بلی" را گفتی. پس امید داشته باش به خودش که " لا تقنطوا من رحمه الله" و به راهت ادامه بده "فاستقم کما امرت" که " ان الله مع الصابرین"