تبليغاتX
نسیم حیات





















نسیم حیات

گاه و بی گاه نوشت های چند من

هر کس به تماشایی رفته است به صحرایی

مارا که تو منظوری خاطر نرود جایی

+نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1387ساعت13:48توسط |

 

نه  نه  نه  

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+نوشته شده در هشتم خرداد 1387ساعت11:42توسط |

از اتوبوس پیاده شدم .
عجله داشتم و دیرم شده بود .
تا پیاده شدم یه پیرزن اومد جلوم و گفت : دخترم این اتوبوس میره آزادی ؟
گفتم : نه . اتوبوساش اونور میدون وایمسته .
یه دفه پیرزنه دستمو گرفت .
یخ کردم . با خودم گفتم : الانه که بگه منو ببر تا اونجا .
منم که دیرم شده . پس چیکار کنم. خدایا. نه
ولی پیرزنه با مهربونی گفت : ممنون دخترم و رفت .

خدایا  من چقدر بدم .

اه . از دست خودم ناراحتم و عصبانی .
از فکرم . خودم  . کارام .
مسخره و لوس

خدایا کمکم کن

+نوشته شده در ششم خرداد 1387ساعت12:49توسط |

۱- مامان حالش بده

۲- اعصابم خورده

۳- درسامو نخوندم

۴- حوصله هیچ کاری ندارم

۵- چقدر اخه خودمو بزنم به بی خیالی

۶- خدایا کمکم کن

+نوشته شده در دوم خرداد 1387ساعت14:46توسط |