از اتوبوس پیاده شدم . عجله داشتم و دیرم شده بود . تا پیاده شدم یه پیرزن اومد جلوم و گفت : دخترم این اتوبوس میره آزادی ؟ گفتم : نه . اتوبوساش اونور میدون وایمسته . یه دفه پیرزنه دستمو گرفت . یخ کردم . با خودم گفتم : الانه که بگه منو ببر تا اونجا . منم که دیرم شده . پس چیکار کنم. خدایا. نه ولی پیرزنه با مهربونی گفت : ممنون دخترم و رفت .
خدایا من چقدر بدم .
اه . از دست خودم ناراحتم و عصبانی . از فکرم . خودم . کارام . مسخره و لوس
روزگار غریبی است .سالها و ماه ها از پی هم می آیند و می روند و تو در پی روزگاران در پی این و آن "کیف ارجو غیرک و الخیر بیدک" گاه خودت را گم میکنی و گاه راهت را فراموش. "ارحم فی هذه الدنیا غربتی" می دانم چه زجری میکشی از روزگار و آدم هایش. ولی خودت "قالوا بلی" را گفتی. پس امید داشته باش به خودش که " لا تقنطوا من رحمه الله" و به راهت ادامه بده "فاستقم کما امرت" که " ان الله مع الصابرین"