تبليغاتX
نسیم حیات





















نسیم حیات

گاه و بی گاه نوشت های چند من



پرسیدند قوی ترین و پیروزترین پادشاهان کیست ؟

ایشان فرمودند : هوس

البحار ۶/۷۶/۷۰

+نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1387ساعت18:25توسط |

امروز ۱۹ فروردین بود .
روز شرف شمس . روزی که میگن خورشید در بالاترین نقطه نسبت به زمین قرار میگیره و دعا ها در این روز مستجاب میشه .
شرف شمس اسم یک سنگ زینتی هم هست که مثل عقیق و فیروزه برای انگشتر و گردنبند استفاده میشه و بیشتر جنبه مذهبی دارد(همان انگشتری که آقای خامنه ای همیشه دستشان است)
این سنگ به رنگ زرد است و پشت آن چند تا کلمه و علامت کنده شده است .
میگن توی یکی از بازار های مشهد که معروف ترین سنگ شرف شمس ها را درست میکنند ۱۹ فروردین هر سال یک صف طولانی درست میشه تا بتونند در همین روز این سنگ رو خریداری کنند.

اولین باری که من به تقلید هم شاگردی هام روز ۱۹ فروردین توی یک کاغذ زرد بعد از نوشتن یک دعای دو خطی و هومن علامتهای عجیب خواسته هامو از خدا خواستم و بعد کاغذ رو تا کردم و لای قران گذاشتم ، پیش دانشگاهی بودم و جوگیری کنکور . یادمه یک خط درمون قبولی خودم و دوستام در دانشگاه رو خواسته بودم .

امروز یکسری از دوستام داشتن توی برگه های زرد خواسته هاشونو می نوشتن .
بعد از کلاس یکی از مقواهای وسط کلاستورهای پاپکو که اتفاقا زرد رنگ هم بود رو دیدم که خط خطی شده افتاده بود زیر نیمکت ها ، حدث زدم نوشته یکی از بچه ها باشه .خم شدم و برداشتمش .
معلوم بود دیگه نمی خواستش چون هم پاره بود هم خط خطی ولی یه چیزهایی میشد از وسط هاش خوند، کنجکاو شدم ببینم بچه ها از خدا چی میخوان که انقدر می نویسن (توجه کنید که فقط کنجکاو شدم و اصلا فضولی در کار نبود)

خیلی تابلو میشد حدس زد کار دخترهای کلاس است چون پسرها همین طوری هم حال ندارند دعا بخونند و با خدا حرف بزنن چه برسه به اینکه بشینن و بنویسن(آقایون اعتراض نکنن.من منظورم پسرهای دانشکده خودمون بود) وقی چند کلمه ای تونستم بخونم فهمیدم حدسم درست بوده.
می خوام عین جملاتی که نوشته رو اینجا بیارم .ولی خواهش میکنم وقت خوندم نه بخندین نه مسخره کنین نه تعجب و نه هر حالت دیگه ای که من موقع خواندنش پیدا کردم

"ای خدای مهربان به این بنده حقیر نیز نگاهی کن و لطف فرما
تو که تمام قدرت دنیا در دست توست ، لطف کن و به بنده همسری با ایمان ، با اخلاق و مهربان و تحصیل کرده (اگر میشود فوق لیسانس باشد ، دانشگاه روزانه دولتی و از دانشگاه های معتبر) و کار ثابت و رسمی دولتی داشته باشد و حداقل حقوقش اگر میشود ۴۵۰ هزار تومان باشد ، و اگر صلاح ات است خواهر نداشته باشد ، اگر صلاحت است ..."

بقیه متن پاره شده بود .
وقتی این متن رو خوندم هم خنده ام گرفت هم نویسنده اش رو که نمیدونستم دقیقا کدوم یکی از دخترهاست به خاطر این طرز تفکرش مسخره کردم ولی بعد از چند دقیقه از خودم پرسیده : آیا من حق مسخره کردن بنده ای از بنده های خدا رو دارم ؟
اصلا من اجازه خوندن این نامه رو داشتم ؟ حتی با اینکه نویسنده اش رو نمی شناختم ؟
ولی یه چیزی این وسط برام علامت سوال بود .
اینکه چرا در جامعه امروز ما انقدر ملاک های ازدواج تفاوت کرده ؟تازه این بنده خدا یک از بهترین ملاک ها را داشت و با بعضی از معیارهای دختران و پسران جوان امروزه قابل مقایسه نبود همین که اولین معیارش ایمان و اخلاق بود ،جای شکرش باقیه .

خدا و نقش پررنگش در زندگی ما خیلی کم رنگ شده .؟
من فقط برای مثال و چون خیلی اتفاقی امروز با این نوشته برخورد کردم اونو ذکر کردم .(اگه نویسندش اتفاقی این مطلب رو اینجا خوند نیاد تو دانشکده بگرده کی وبلاگ می نویسه )
اینکه همسرت از کدوم دانشگاه مدرک گرفته و خونش چند متره و مامانش مرده یا نه ،چقدر مهمه ؟ نمیگم مهم نیست .مهمه . ولی چقدر ؟
یک پسر و دختر باید این معیارها رو در طبقه چندم ملاک هاشون قرار بدن ؟
من فقط همین قدر میدونم که اون خدایی که اون بالاست و ما به امید رحمتش براش شرف شمس مینویسیم و دعا میکنیم خودش درباره کسانی که می خواهند ازدواج کنند فرموده: اگر انان فقیر باشند انها را از فضل خویش بی نیاز می کنم.
یه حدیث هم از پیامبر داریم که کتاب وسائل الشیعه جلد ۱۴ صفحه ۲۴ ذکرش کرده که می گویند: خانواده اختیار کنید تا رزق شمابیشتر شود .


چقدر ملاک های ما درست است ؟
شما بگید !

+نوشته شده در نوزدهم فروردین 1387ساعت22:22توسط |

یه مدتی میشد که دنبال یه جایی توی نت برای نوشتن بودم . ولی حوصله تشکیل وبلاگ و نامگذاری براش و این حرف ها رو نداشتم تا اینکه این نیاز درونیم (منظورم نوشتن است)رو به یکی از دوستام گفتم و اونم نارفیقی نکرد و گفت یک خونه قدیمی داره که دو سالی میشه خالیش کرده و توش نمی شینه ( یعنی نمی نویسه ) و حاضره به من اجاره بده منم از خدا خواسته قبول کردم البته اجاره به شرط تملیک !!!
می گفت خیلی وبلاگش رو دوست داشته ولی بنا به دلایلی دیگه اینجا ننوشته و رفته یه جای دیگرو خریده (مایه داریه دیگه . ما تو یکیش موندیم )و خلاصه اینجا رو داد به ما به شرطها و شروطها
بنده خدا یوزر و پسورد و میل و همه چیز این وبلاگ رو به نام من کرد با سرقفلی!
البته ما هم یکسری قول هایی بهش دادیم مثل اینکه آیه قران بالای وبلاگ را برندارم (نمیدونم چه حساسیتی روی این داره) ولی کیه که گوش بده ؟ معامله شفاهی بود ! مگه نه؟

چند روزی مشغول خونه تکونی وبلاگ بودم از تغییر قالب بگیر تا پیوند های روزانه و وبلاگ های دوستان.
این وسط از حدود ۲۵ وبلاگی که پیوند خورده بودند فقط ۶ تاشون هنوز فعال بودند که گذاشتم بمونند.
حوصله گرفتن قالبهای متنوع از سایتهایی که قالب میدن هم ندارم برای همین یکی از همین قالبهای خود بلاگفا رو انتخاب کردم .

حالا اینکه در مورد چی میخوام بنویسم .
درباره هر چی که به نظرم مهم بیاد و برای خودم دغدغه باشه . از دانشگاه و اتوبوس گرفته تا سرکار و همکارها و حتی خونه و زندگی و همسر .

امیدوارم بتونم دوستان خوبی در این محیط پیدا کنم و من هم بتونم براشون دوست خوبی باشم

انسیه

+نوشته شده در نوزدهم فروردین 1387ساعت22:19توسط |

سال نو مبارک این وبلاگ واگذار شد

+نوشته شده در هشتم فروردین 1387ساعت16:37توسط نسيم حيات |