|
هو الحق
روز تولد هر كس شايد قشنگترين روز زندگيش باشه . روز نو شدن روز خداحافظي با سال گذشته و سلام به سال پيش رو و حالا امروز تولد نسيم حيات است . تولدي كه مصادف شده با يك ميلاد بزرگ و خداحافظي نسيم حيات از همه دوستاني كه در اين يكسال با نظراتشان من را راهنمايي ميكردند متشكرم و . اميدوارم همگي موفق باشيد گر دست دهد خاك كف پاي نگارم ... خداحافظ همگی البته پیوندهای روزانه اپ میشه ..................................................... مادرم روزت مبارک
هو الحق
بمناسبت 24 تيرماه، سالروز ميلاد حضرت آيت الله العظمي خامنه اي یا علی ( علیه السلام )
شعر از: علیرضا قزوه
طولاني است ولي حتما بخوانيد ....................................................................... امام صادق ( عليه السلام ) لولا الشهاده لا ندرست الدين اگر شهادت نبود ، دين از هم پاشيده ميشد . هفتاد و دو پروانه عاشق بر فراز قتلگاه سرچشمه سوختند تا چراغ انقلاب خاموش نشود . در هفتم تير بار ديگر عاشورا تكرار شد و قتلگاه سرچشمه به بزرگي داغ كربلا قد كشيد . كجايند مقتل نويسان كه مقتل بنويسند مردي كه مظلوم زيست و مظلوم مرد . آه ! از داغ تابستان شصت كه هنوز دلها را مي سوزاند ............................................................................................. پاييز _ اواسط آبان _ حياط مدرسه _ قتلگاه بارونهاي پاييزي چند وقتي است بيشتر شده و دوباره درياچه فصلي مدرسه (1) تشكيل شده . به خاطر گودي وسط درياچه و نبودن يك چاه براي خروج آب همه آبها وسط درياچه جمع شده و به قول بچه ها ميشه توش ماهي گيري كرد . شرف المكان بلمكين ............................................. زمستان _ اوايل بهمن _ حياط مدرسه _ قتلگاه ديشب هوا خيلي سرد بود . صبح وقتي رفتم مدرسه ديدم زمين اسكي روي يخ مدرسه (2) به راه افتاده و بچه ها مشغول ليز دادن همديگه روي آن هستند . سرماي هوا آبهاي جمع شده توي درياچه را تبديل به يخ كرده و بازي زنگ تفريح ما به راهه آخ ... وسط زمين اسكي چون خيلي گود است كامل يخ نبسته بود . بر اثر فشار شكست و پاي يكي از بچه ها تا مچ رفت تو آب يخ ( امكانات نداريم آخه !!!؟؟؟) شرف المكان بلمكين ........................................... بهار 1_ اواخر فروردين _ حياط مدرسه _ قتلگاه كاش به خانواده هامون مي گفتيم براي سيزده بدر مي امديم اينجا مي نشستيم . انقدر گوشه و كنار قتلگاه و از لاي اسفالت!!! گياه خود رو در آمده كه ادم مي مونه خوب بلاخره زميني كه 6 ماه اب بخوره و 6 ماه هم آفتاب به اين حاصلخيزي هم بايد بشه !!! بچه ها جانمازهايشان را ميارند تو حياط و ميرن توي قتلگاه نماز مي خونند سه تا پله حياط اصلي مدرسه را از قتلگاه جدا ميكنه . روي اين پله ها كفش بچه هايي وجود داره كه يادشون نرفته كجا دارند درس ميخونند و پا روي چه زميني ميگذارند !!! قتلگاه شرف المكان بلمكين ............................................. بهار 2 _ اواسط خرداد _ حياط مدرسه _ قتلگاه امتحانهاي ترم دوم شروع شده . بچه هاي بين نرده و پارچه هاي سبز رنگ و رو رفته و لكه داري كه دور تا دور حياط را پوشانده اند دارند درس ميخونند ميرم سمت قتلگاه . ديگه بچه ها نمي تونند صبح ها دعاي عهدشان را تو قتلگاه بخونند آخه اين روزها قتلگاه ميشه خوابگاه سرباز هايي كه براي آماده كردن قتلگاه و حياط مدرسه اومدند . قتلگاه بايد لباس بپوشه و براي مراسم هفت تير آماده بشه و قتلگاه مثل يك بچه كوچك و ارام بدون هيچ اعتراضي لباسهايش را مي پوشد آه قتلگاه ... شرف المكان بلمكين .............................................. بهار 3 _ اواخر خرداد _ ؟ _ مكان نا آشنا امتحانها تموم شد . از سر جلسه ميام بيرون .چادرم را سرم ميكنم از پله ها ميام پايين .كفشم را مي پوشم (3) ميام توي ...؟ اينجا كجاست ؟ اصلا هيچ شباهتي به حياط مدرسه نداره . اون همه درخت دورتا دور حياط ؟ اتاق بسيج ؟دارالقران؟ مهد كودك ؟ پس اينا كجاند؟ دور تا دور پارچه هاي سبز روشون پر پارچه نوشته دوباره كفش هايم را درميارم چون اين چند روز حياط مدرسه ؟؟؟ هم كامل فرش شده است فرش كه هيچي سقف دارهم شده قتلگاه يك هفته از تابش آفتاب داغ و تابستوني محروم !!! شده نمي تونم برم سمت قتلگاه . از دور تماشايش ميكنم آخه انقدر مرد !!! آنجا جمع شده كه ... ؟ ............................................... تابستان _ اوايل تير _ قتلگاه سرچشمه مراسمات شروع شده . و مسئولين ميان و ميرن . به خاطر امنيت عبور و مرور مسئولين يك كوچولو ديوار كناري قتلگاه را برداشتند !!! نور افكن هاي بزرگ ... دوربين هاي صدا و سيما ... گلدانهاي بزرگ توي قتلگاه هفتاد و دو فانوس ... پوسترهاي بزرگ پارچه اي و برزنتي و ... مظلوم زيستند و مظلوم مردند و مظلوم ... ................................................................................................ چهار سال تحصيلي من اين طور گذشت . و اين قصه هرسال تكرار ميشد و تكرار ميشود ... از قتلگاه عزيزم هرچه بگويم كم گفتم . كاش قتلگاه زبان داشت كاش ... وقتي دوست صميمي ام كه قرار بود با هم بريم كربلا تنهايي رفت كربلا همان روزي كه بچه ها با تعجب من را نگاه ميكردند و مي گفتند مگه تو هم اينطوري گريه ميكني هيچ كس نتوانست آرومم كنه . حتي سر كلاس هم نتونستم اروم باشم از شدت گريه بدون اجازه گرفتن از معلم آمدم بيرون .... تنها قتلگاه بود كه من را آروم كرد نشستم يه گوشه قتلگاه و تكيه دادم به ديوارش و زار زدم ولي خيلي زود اروم شدم و ... انگار... قتلگاه دلم برات تنگ شده ولي ان چيزي كه من در مراسمات هفت تير از تلويزيون ميبينم با قتلگاه من فرق داره با قتلگاهي كه من 11 ماه ميبينمش فرق داره قتلگاه من فرش نداره . سقف نداره . عكس نداره ديواراش سيمانه . زمينش آسفالته . اصلا خودش است و خودش هيچ زرق و برق دنيايي نداره ولي توي اين چند روز همه چيز عوض ميشه . شما ان چيزي كه تلويزيون نشان ميده باور نكنيد . قتلگاه قشنگ تر از اين حرف هاست ....................................................................................... 1- قتلگاه 2- قتلگاه 3- تمام كلاسها و راهروهاي مدرسه ما فرش شده بود وهمه كفشهايشان را در حياط در مي آوردند و وارد ساختمان مي شدند . ... |
|